دو سه روز بود که این نوشته پائینی را نوشته بودم اما مردد بودم که در وبلاگ قرار دهم اما بالاخره تصمیم گرفتم کمی از احوالات امروزم خبردار شوید تا شاید کسانی از نگرانی خارج شوند که چرا من به مردان سیاست و آشپزی گیر دادم، این هم شرح احوال چند وقت من که در پیش دوست و آشنا کم پیدا شدم.
این روزها همه میگن چرا اینقدر بی خیالی!!! نمیدونم چی بگم شاید برای اینه که زیادی حالم خوبه. از کار جدیدم راضی هستم یه جورایی ارضایم میکنه. دو تا از دائیهام و دو تا از عموهام راننده کامیون بودند و الان من در نمایندگی ایران خودرو دیزل به عنوان مدیر تعمیرگاه مشغول شدم به یه عبارتی ماها همگی از قوم بنی هندل هستیم و الان من هم قاطی اینها شدم. . تا اونجایی که بتونم برای ارشد هم میخونم با اینکه امید زیادی ندارم اما قبول بشم هم بد نمیشه.
تو این مدت به چیزهایی رسیدم که کاش شش هفت سال پیش میرسیدم، اگه اون موقع رسیده بودم شاید الان بهتر بودم. کاش به جای بهونه آوردن برای همدیگه حقیقت رو روشن کنیم اگر کسی رو دوست نداریم تو رودرواسی گیر نکنیم و نتونیم حرفی بزنیم و بهونه بیاریم کاش رک و روراست بگیم من با یکی دیگه هستم با تو نمیتونم باشم نه اینکه بگیم که نه من از دخترا یا پسرا متنفرم و از چنین روابط و دوستیها خوشم نمیاد. هیچ چیز تو زندگی به اندازه دروغ گفتن عذابم نمیده. شاید از خیانت و نارو و تهمت و از پشت خنجر زدن ناراحت نشوم اما با دروغ احوالاتم بهم میریزه، نمیدونم چرا دارم این حرفها رو اینجا مینویسم. شاید زیادی تکراری شدم.
راستی از خوندن «تقاص» یکه نخورید که زندگی همین است. میخوام بدونم بازخورد این ترانه برایم چگونه است، شاید تصمیم بگیرم که برای اجرا واگذارش کنم ولی فعلا دست نگه داشتم ببینم چی میشه.
تقاص
باور کن هیشکی حریفم نمیشه
زدم و شاخ تقدیرُ شکوندم
رفتم و ننگ و نام عاشقی رو
به پیشونی فلک نشوندم
نکنه هنوزم باورت شده
پاسوز چشمهای پرفریبتم
نه عزیز، دیگه از این خبرا نیس
مال خودت اون دل غریبتم
یادت میاد گفتی خیلی کوچیکی؟
ماها رو هم که دیگه ریز میبینی
حالا که مارو قابل ندونستی
چرا با کوچیکتر از ماها میشینی؟
میدونم اینا کار اوس کریمه
تقاص دلمو ازت میگیره
خیال میکردی که تموم شد و رفت
به جهنم دل یکی میمیره
نه جونم، دل مام خدایی داره
واسه خودش برو بیایی داره
تو برو فکر خودت باش که موندی
فلک باهات چه بازیهایی داره
اون لحظه که تموم کردی یادته؟
گفتی با هر کی باشم با تو عمراً
گفتم که خیالی نیست، مبارکه
خب بگو کی مقصره؟ تو یا من؟
ما که پای حرف دلمون موندیم
تو بودی که هیش کدومُ نشنیدی
نفرین من پشت سرت نیست اما
تو هیچوقت کار تقدیرُ ندیدی
از همین الان براش هم آهنگش رو در نظر گرفتم یه آهنگ شش هشت تروتمیز که خیلی حال میده. زندگی یعنی همین. یعنی در اوج سرخوشی چیزی را بنویسی که در بدترین لحظه هم به ذهنت نمیرسه و باید از گوشه ذهنت پاکش کنی نمیدونم ولی شاید این ترانه یه عقدهای بود که شش هفت سال گوشه دلم خونه کرده بود و الان رها شده. این ترانه رو بدون منظور و به هیچ دلیلی نوشتم و از روی بیکاری تو گوشه ذهنم با بعضی از جملهها و دیالوگهای فیلمفارسی قدیمی بازی میکردم و وقتی تموم شد خیلی به دلم نشست و وقتی ترانهای به دلم میشه شاد و آروم میشم و تو این یه ساله شاید برای اولین بار بود که از نوشتن واقعا لذت بردم. به چیزی متهمم کنید که قبلا به جرم خیلی گناههای نکرده محکوم شدم و حبسم رو کشیدم. اما اینبار میخواهم فقط لذت ببرم. همین
اما از هر چی که بگذریم از این جمله که حاصل تراوشات چند روزهام هست نمیشه گذشت:
«به خودم که میرسم دیر میشوم»









