پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یاور همیشه مومن
.: دوشنبه 4 مرداد ماه سال 1389 :.

 ای به داد من رسیده
 تو روزای خود شکستن
 ای چراغ مهربونی
 تو شبای وحشت من
 ای تبلور حقیقت
توی لحظه های تردید
 تو منو از شب گرفتی
 تو منو دادی به خورشید
 اگه باشی یا نباشی
برای من تکیه گاهی
 برای من که غریبم
تو رفیقی جون پناهی
 ناجی عاطفه ی من
 شعرم از تو جون گرفته
 رگ خشک بودن من
 از تن تو خون گرفته
 اگه مدیون تو باشم
 اگه از تو باشه جونم
 قدر اون لحظه نداره
 که منو دادی نشونم
 وقتی شب ، شب سفر بود
 توی کوچه های وحشت
وقت هر سایه کسی بود
 واسه بردنم به ظلمت
 وقتی هر ثانیه ی شب
 تپش هراس من بود
 وقتی زخم خنجر دوست
 بهترین لباس من بود
 تو با دست مهربونی
 به تنم مرهم کشیدی
 برام از روشنی گفتی
 پرده ی شبو دریدی
 یاور همیشه مؤمن
 تو برو سفر سلامت
 غم من نخور که دوری
 برای من شده عادت
 ای طلوع اولین دوست
 ای رفیق آخر من
 به سلامت ، سفرت خوش
 ای یگانه یاور من
 مقصدت هر جا که باشه
هر جای دنیا که باشی
 اونور مرز شقایق
 پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود
 تنها دست تو رفیق
 دست بی ریای من بود 


 ایرج جنتی عطائی


یکی از ماندگارترین ترانه های روزگار ماست. این چند روزه که کنسرت داریوش رو دیدم بدجوری این ترانه رو ورد زبونم کرده. این روزها دز داریوش خونم ناجور رفته بالا. بهتره برم و یه کم شهرام شب پره گوش کنم تا یه تعادل نسبی ایجاد بشه.


خب این روزا داشتم ترانه «اگه یه روز بری سفر» رو دوره میکردم و یه چند روزی از قیل و قال دنیا بی خبر بودم و کلی هم بهم خوش گذشت. این هفته هم که استثنا خیلی خوب شروع شده و خوب هم ادامه داره و از دیدن دوستان قدیمیم کلی خوشحال شدم.

آخر هفته هم با دو تا از دوستان عزیزم دیداری خواهم داشت که از همین الان برایش بیتابی میکنم.

تصمیم دارم از هفته آینده هم داستانهایی رو با تم طنز رو اینجا کار بکنم.

فعلا که «همه چی آرومه»




اجاق
.: پنجشنبه 24 تیر ماه سال 1389 :.


امروز 24 تیرماه شصتمین زاد روز تولد جناب اردلان سرفراز میباشد خیلی دوست داشتم که یک مطلب درست و حسابی در مورد ایشان و ترانه های ماندگارش بیاورم اما یکی از ترانه های ایشان را انتخاب کردم که تابحال کمتر کسی اینو شنیده است و اونم ترانه اجاق است که در پانوشت ترانه خودشون هم متنی به این ترانه اضافه کردند و دلیل سرایش این ترانه را گفته اند. امیدوارم که ایشان همیشه و  هر جا که هستند سبز و سرفراز باشند.



غریب و گُنگ و بی فریاد ، اُجاقی سرد و خاموشَم

 

نَفَسهام سرد و یخ بسته ، زمستون ِ تو آغوشَم

 

یه روز تو سینه ی ِ سَردم ، هزاران شعله بر پا بود

 

تَنم فانوس ِ شب سوز ِ شبای سرد ِ یلدا بود

 

*

 

یه شب بادی غریب اومد      

 تا صبح بارون به من بارید

 

نمی شد باورم اما                   

چشام خاموشیمُ می دید

 

من ُ خاموش می کرد بارون   

می بُرد خاکسترامُ باد

 

چشام در انتظارِ اشک           

لبام در حسرت ِ فریاد

 

*

 

حالا خالی تر از خالی           

اُجاقی سرد وخاموشم

 

نفسهام سرد و یخ بسته       

زمستون ِ تو آغوشم

 

اُجاقی خالی و خاموش          

مِثِ یه قلب ِ بی خونه

 

یکی با دست ِ آفتابیش         

تو رگهام خون می جوشونه

 

می دونم شعله وِر می شَم     

می سوزونم زمستونُ

 

می گیرم با سرانگشتم          

همه نبضای لرزونُ

 

می دونم شعله وِر می شَم     

می سوزونم زمستونُ

 

می گیرم با سرانگشتم          

همه نبضای لرزونُ                 

 

تهران – 1352

 

 

شعر و عشق به هنر ، انسان و آزادی را ، از تبرّکِ دست و دامانِ اولین آموزگارم – مادرم – دارم و عشق به آزاده شیرِ بسته به زنجیر – دکتر مصدق – را هم از او در جان دارم . مادرم تصویرش را از ترسِ گزمه ها در پستوی خانه و عشقش را در نهانخانه ی دل پنهان کرده بود . او از پدرش و برادر ارشدش – صادق سرفراز – که سرفرازی قبیله ی من از اوست ، آموخته بود و من هم از آموختم . زنده یاد – فتحعلی سرفراز – پدربزرگ من ، صاحب امتیاز روزنامه ی سیاسی ِ " گرداب" در استان فارس بود و فرزند ارشدش شادروان صادق سرفراز ، نویسنده و محقق بزرگی که تجسم عینیِ شرافتِ قلم تا آخرین نفس بود ، سردبیری ِ آن روزنامه را در زمان ِ زمامداری کوتاه دکتر مصدق به عهده داشت .آن بزرگواران هر دو از عاشقان مصدق بودند و پس از سرنگونی حکومت ملی مصدق به یاد دارم که مادرم روزنامه های توقیف شده ی " گرداب" را مخفی کرده بود .گویی که عشق مصدق در خانواده ی ما ارثی بود ، مادرم هم این عشق را از پدر به ارث برده بود . همانگونه که بارها گفته و می گویم ، هرگاه خانه از اغیار خالی می شد مادرم این بانوی بزرگوار و آزاده ، روزنامه های " گرداب" و "شورش" و اعلامیه های مخفی شده را از نهانگاه بیرون می آورد و ساعتها به خواندن و دوباره خواندن آنها می پرداخت . با حسرتی بر آنها دست می کشید و با دریغ نگاهشان می کرد . نام مصدق برایش همیشه مترادف با آزادی و میهن پرستی بود و هنوز هم هست . در بسیاری از آن لحظه ها تصویر آن اَبَرمرد را به من نشان می داد و می گفت : او را به حیله و خیانت خاموش کردند اما آتش ِ زیر خاکستر را هرگز نتوانستند ... دیر یا زود این اُجاق روشن خواهد شد و آتش زیر خاکستر دوباره زبانه خواهد کشید . گفته هایش در ذهن من نقش می بست و تا سال 1348-49 فکر آن اجاق با من بود تا سرانجام این شعر را بر اساس همان نظر و همان فکر سرودم . شماعی زاده هم انصافا آهنگی مناسب برای آن نوشت که بعد از دردسرهای فراوان با اداره ی نگارش ساواک به گونه ای که مورد نظر من بود اجرایش کرد . این ترانه در حقیقت ادای دین ِ من به مادرم و تمام آدمهایی است که از آنها در اینجا نام بردم و ادای دین من به رهبرِ ملی و سرزمینم است . اجاقی که هرگز خاموش نخواهد شد و آتش همیشه در آن شعله ور ، عشق به آزادی و آزادگی ِ مردانی چون مصدق ، امیر کبیر و ... است .

 

اردلان سرفراز


چشم تو
.: چهارشنبه 19 خرداد ماه سال 1389 :.



«چشمانت  قبله گاهم بود

دستانت  جا نمازم بود

آهنگ خوش صدایت

همه راز و نیازم بود»

 

نشد دلم، حریف چشمات بشه

تو یه جنگ تن به تن اسیرت شد

تو گرگ و میش خاطرات سبزم

یاد تو  بود و بی هوا پیرت شد

 

چشم تو، شبُ از چشام ربود

ترانه ی خوش دلمو سرود

تو روزای سرد و زمستونیم

نگاهت، گرمی ترانه هام بود

 

توی باغ شب امیدُ می کاشتی

گلای آرزو رو  می شکفتی

تو هیاهوی گرگای شب زده

از بارون و مهتاب غزل می گفتی

 

مهراوه ات، مهموندار شبم بود

ترانه هاش هم آغوش لبم بود

با تو و این شب نشین ناگزیر

فقط حدیث تو، تاب و تبم بود

 

چشمت، تقدس پاک زئوسه

تو غربت ناتمومه این قفس

قابیل شبم، رو به خواب مرگه

دل سبزت رو بده دست ارس

 

«ارس آزادی»

 

دلم برای روزهای اول دانشگاه تنگ شده است. دلم برای چشمهای پاک بچه ها تنگ شده است. اون روزها به هر چهره ای نگاه می کردی سراسر امید بود و خوبی و پاکی. اما امروز چی؟ خستگی از چشمان همه می بارد.

دلم برای چشمان پاکی تنگ میشود که حرف می زدند و عاشق بودند. دلم برای چشمانی تنگ میشود که وقتی به آنها نگاه می کردی از شرم سرشان را پائین می انداختند و حجب و حیایشان مثال زدنی بود.

نمیدونم چرا این روزها همه چشمها یه رنگ دیگه شدند فکر میکنم مقصرش این لنزهای چینی رنگ و وارنگ هستند که نقاب چشمها شدند.

چشم پسرا همش در حال وول خوردن هستند و چشم دخترا هم پشت عینکهای دودی به تاریکی عادت کرده اند.

یه عکس و یه ترانه همه بهونه این نوشتنهاست. من هنوز دنبال همون چشمها هستم. این روزها هم چشمها هم بازیگران خوبی شدند. یه زمونی می گفتند چشما دروغ نمیگن اما انگار اونا هم یاد گرفتن که زل بزنن تو چشم بقیه و دروغ بگویند.

خبری از اون چشمهای پاک و عاشق نیست. چشمای سیاه و عسلی و آبی و خرمائی و سبز همه مصنوعی شده اند. ته خیلی از چشمها خالی شده است.


من خودم، چشمام از پشت یه قفس شیشه ای همه چیز رو می بینه و دلم میخواد یه روز آزاد و رها و تنها خودش بتونه همه چی رو ببینه و لذت ببره اما خب می دونم که فعلا این آرزو دست نیافتنی است.

 

یه دوست خوبی دارم که شعرهای خوبی می نویسد. این شعر «چشم تو» رو بیت اولش رو سالها پیش من برای یک نفر (همونی که اتفاقا چند روز پیش تو فیس بوک دیدمش) که برایم مقدس بود نوشتم و ارس عزیز در ادامه این ترانه زیبا رو نوشته است. ارس شاعر خوبی است و امیدوارم که مث من تنبلی نکند و بیشتر از اینا بنویسید و ازش قول گرفتم که شعرها و ترانه های خوبش رو اینجا برای استفاده دیگران بگذارم. ارس جان بابت این ترانه زیبات ازت ممنونم.


خونه باهار
.: جمعه 14 خرداد ماه سال 1389 :.


کمک کنین هلش بدیم، چرخ ستاره پنچره 

رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره 

گلدون سرد و خالی رو بذار کنار پنجره 

بلکه با دیدنش یه شب، وا بشه چن تا پنجره 

 

به ما که خسته ایم بگه، خونه باهار کدوم وره؟ 

 

تو شهرمون آخ بمیرم، چشم ستاره کور شده 

برگ درخت باغمون، زباله‌ ی سپور شده 

مسافر امیدمون، رفته از اینجا دور شده 

کاش تو فضای چشممون، پیدا بشه یه شاپره 

 

به ما که خسته ایم بگه، خونه باهار کدوم وره؟ 

 

کنار تنک ماهی ها، گربه روز نازش میکنن 

سنگ سیاه حقه رو، مهر نمازش میکنن 

آخر خط که می رسیم، خطو درازش می کنن 

آهای فلک که گردنت از همه مون بلن تره 

 

به ما که خسته ایم بگه، خونه باهار کدوم وره؟ 

 

عمران صلاحی، تهران، ۲۶/۱۰/۴۸ 


چقدر این شعر رو دوست دارم، یه سال پیش هم همین ترانه رو اینجا نوشته بودم. تابستان 88 یه ملودی با گیتار زدم و می زدم زیر آواز عجب حال خوبی دارم با این ترانه. عمران همیشه خوب بوده است. تصمیم داشتم عکس بالای وبلاگ رو عوض کنم اما فعلا بنا به دلایلی منصرف شدم.


اندکی صبر، سحر نزدیک است
.: دوشنبه 10 خرداد ماه سال 1389 :.



شب سردی است، و من افسرده.

راه دوری است، و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.

 

می کنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها.

سایه ای از سر دیوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم ها.

 

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی.

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر، سحر نزدیک است.

هر دم این بانگ برآرم از دل:

وای، این شب چقدر تاریک است!

 

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

 

مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من، لیک، غمی غمناک است.

 

«سهراب سپهری»

 

 

انگار بعضی از شاعرها شعراشون رو واسه آینده گفتن و سهراب هم یکی از این شعراست. این روزها که نمیشه هر حرفی را زد چه خوب است که شاعرانی داشتیم که حرفهای دل ما رو زودتر از ما گفتند. این شعر رو قبلا با صدای اصفهانی شنیده بودم اما خیلی دوست دارم یه روزی داریوش یا فرهاد این شعر را می خوندند. فرهاد خدا بیامرز که دیگر نیست و چند صباحی هم سالگرد رفتنش است. اما چقدر دلم میخواد یه روزی داریوش عزیز این شعر را بخواند و لذت ببریم. این چند وقته بدجوری با شعر و کتاب و موسیقی دم خور شدم.


پی نوشت:

زیاد خوب نیستم اینو هم نوشتم که بگم هنوز هستم و زنده ام و نفسم برمیاد. دارم خفه میشم. چه خوبه که جایی است که بگی هنوز هستی. 

 


آینه
.: پنجشنبه 6 خرداد ماه سال 1389 :.



می‌بینم صورتمو تو آینه،
با لبی خسته می‌پرسم از خودم:
این غریبه کیه؟ از من چی می‌خواد؟
اون به من یا من به اون خیره شدم؟

باورم نمی‌شه هر چی می‌بینم،
چشامو یه لحظه رو هم می‌ذارم،
به خودم می‌گم که این صورتکه،
می‌تونم از صورت‌ام ورش دارم!

می‌کشم دستم ‌و روی صورت‌ام،
هر چی باید بدونم دست‌ام می‌گه،
من ‌و توی آینه نشون می‌ده،
می‌گه: این تو یی، نه هیچ کس دیگه!

جای پاهای تموم قصه‌ها،
رنگ غربت تو تموم لحظه‌ها،
مونده روی صورت‌ات تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا!

آینه می‌گه: تو همونی که یه روز
می‌خواستی خورشیدو با دست بگیری،
ولی امروز شهر شب خونه‌ت شده،
داری بی‌صدا تو قلبت می‌میری!

می‌شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته‌ها حرف بزنه!
آینه می‌شکنه هزار تیکه می‌شه،
اما باز تو هر تیکه‌ش عکس منه!

عکسا با دهن‌کجی بهم می‌گن:
چشم امید و ببُر از آسمون!
روزا با هم دیگه فرقی ندارن،
بوی کهنگی می‌دن تمومشون!


اردلان سرفراز


اردلان سرفراز رو خیلی دوس دارم و این ترانه با صدای فرهاد یعنی نهایت دوست داشتن چقد دنیای این روزهای من شبیه این ترانه زیباست.



اهورا
.: دوشنبه 23 فروردین ماه سال 1389 :.
اهورا

بوی نفرت، عطر خیانت
به تن این شهر کرده عادت
گم شدن ترانه های سبز
تو این کوچه های بی طاقت

زنجیر غم و بند غربت
بوسه زده به دست شاعر
کبوتر سفید حرم
جون سپرده تو دست زائر

آهای شماها که عاشقین
بگین خونه تون کدوم وره
بوی خوش مریم تو شبا
با چلچله ها همسفره

 میخوام یه شب بیام خونه تون
تا که بهم بگین عشق کجاست
به کنار گلای مریم
بخونم که خدا همین جاست

میشه که یه شب خدا رو صدا کرد؟
یه دل آواز بخونیم و بخندیم
بی واهمه از صدای کلاغها
دل به دل ترانه ساز ببندیم؟

ای خدا چقدر غریبیم بخدا
به کی قسمت بدم آی خداجون
ما که غیر تو کسی رو نداریم
دیگه نذار دلامون بشه دلخون

به این شهر شب زده سری بزن
تو دل مردمش امیدُ بکار
نذار صبرمون جیره بندی بشه
رو لبامون غزل عشقُ بذار


 الهی که مرداب غم خشک بشه

یه کاری کن که همه دریایی شیم
ستاره های شیشه ای بشکنن
همخاک این خاک اهورائی شیم

«اکبر یارمحمدی»


حس خاصی به این ترانه دارم تو دو وزن مختلف نوشتم قرار بود از هم جدا باشند اما نتونستم جداشون کنم. اولین ترانه ام در سال جدید بود. قرار بود برای یک آهنگی ترانه بنویسم اما هر کاری کردم نشد تا اینکه امروز سر کار وسط هیاهوی این و اون ترانه متولد شد اولش می خواستم عاشقانه بنویسم اما انگار نمیتونم عاشقانه بنویسم.
یه مطلب طنز واسه وبلاگ نوشتم اما فعلا حال گذاشتن تو این رو ندارم شاید سر فرصت گذاشتم.
باور کنید به اینترنت دسترسی ندارم والا به همه دوستان سر می زدم. امیدوارم هر چی زودتر این اینترنت هم برام مهیا بشه تا بیشتر اینجا و تو وبلاگهای دوستان باشم. وبلاگ دوستان رو رو فلش سیو کرده میخونم.

غریبه
.: جمعه 20 فروردین ماه سال 1389 :.


غریبه


نمیشه ازتو دور باشم
وقتی که در کنارمی
نمیشه خزون بشم گر
چه تو هنوز بهارمی

خواستن تو یه معجزه
بود واسه همه وجودم
با خیال تو شب و روز
باز ترانه می سرودم

با هر کی بودم اسم تو
جاری بود رو لبای من
هر جا که بودم عکس تو
بود تو قاب چشمای من

بگذر که دیگه خنده هم
با لبام غریبه گشته
ببین با جوهر اشک رو
گونه هام غمو نوشته

نمیدونم کی به آخر
میرسه این غم سرنوشت
کی میخواد دوباره بگه
از اون چه بر سرم گذشت

غریبه ام با خودم و
با دنیای بی تو بودن
رفیق مرگم در غم و
عذاب بی تو سرودن


«اکبر یارمحمدی»


سالها پیش فکر کنم 83 بود که این ترانه رو نوشتم. یکی از مواردی که تو این چند ساله از همه پنهونش کردم همین حس ترانه سازیم است به دلیل اینکه چند وقتیه که آنگونه که عاشقانه باید بسرائم ترانه ای نمی نویسم. این ترانه رو خیلی دوس دارم. موقع گفتن این ترانه حس خوبی داشتم و جز اون ترانه هایی بود که براش مجوز هم گرفته بودم حتی تا ملودیش رو هم خودم ساخته بودم و با گیتار زده بودم و اتودش رو هم خودم خونده بودم اما سال 86 تصمیم گرفتم همشون رو پاک کنم و چیزی از اون ملودی و اتود نمونده است. اما این روزها فکر میکنم بهتر از اون موقعها می تونم بخونم و اجراش کنم. شاید دوباره که یه گیتار نو گرفتم و تو خونه خودم این کارها رو دوباره بازسازی کنم.

عصر جمعه ها چقدر دلگیره. مطلب قبلیم به خاطر یه عکسی بود که یه جایی دیدم و داغ دلم رو تازه کرده بود نوشته بودم و هیچ هدف سیاسی و این جور مسائل نداشتم.

یه ترانه در آخرین روزهای 88 نوشته بودم اما فعلا ترجیح میدم به حال و هوای 88 برگردم که کلا توش خیلی کم ترانه نوشتم شاید 5 تا هم نشد و خوشحالم که زود تموم شد.


مولای سبز پوش
.: پنجشنبه 15 بهمن ماه سال 1388 :.

مولای سبز پوش ای اعتبار عشق

شاعر تر از بهار ، ای تک سوار عشق
در اشکریز باغ ، وقتی که گل شکست
وقتی که آفتاب در من به شب نشست
نام عزیز تو فریاد باغ بود
یاد تو در کسوف ، تنها چراغ بود
شب بی دریغ بود ، من تلخ و نا امید
تو می رسیدی و خورشید می رسید
وقتی پرنده ها دلتنگ می شدند ، دلتنگ می شدی
وقتی شکوفه ها بی رنگ می شدند ، بی رنگ می شدی
وقتی که عاشقی از عشق می سرود ، لبخند می شدی
وقتی ترانه ای از کوچه می گذشت ، خرسند می شدی
اعجاز تو به من جانی دوباره داد
مولای سبز پوش یادت به خیر باد
من مثل یک درخت ، تنها و سوگوار
در فصل برف و یخ ، مایوس از بهار
تو آمدی و باز ، پیدا شد آفتاب
شولای برفی ام ، شد قطره قطره آب
ای قصه گوی عشق
ای یار ، ای عزیز
ای آبروی عشق
اعجاز تو به من نامی دوباره داد
مولای سبز پوش ، یادت به خیر باد
مولای عاطفه
هم قلب تو اگر عاشق نبوده ام
جز با تو این چنین
با قلب خویش هم ، صادق نبوده ام
من مثل یک درخت
گل پوش می شوم
در بطن هر بهار
تا یک درخت سبز
از تو به یادگار
باشد در این دیار
مولای سبز پوش ، یادت به خیر باد

ایرج جنتی عطایی

بعضی از ترانه ها توضیح و شرح ندارند این ترانه ایرج جنتی عطایی عزیز نیز همین گونه فقط باید خواند و لذت برد.

شاید چند روزی نباشم. مشغله کاریم خیلی زیاده و نمیتونم به وبلاگ برسم اما به دوستان سر خواهم زد.


شکایت ...
.: سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1388 :.


کسی از روزگارم خبر نداره

نمیدونم دارم با کی لج میکنم
کجائی تو که خیلی ادعات میشد
ببین راهمو از همه کج میکنم


تو کار خودم و سرنوشت موندم
دیگه نه راه پیش دارم نه راه پس
دل شکسته مو میدم دست گیتار
به خدا شکوه میکنم از این قفس


به چی دلخوش بشم تو این بی بهاری
تو این روزای تن سوزی و آتش بار
ای خدا چقدر غریبی تو این روزا
سرخی لاله مونده رو تن رگبار


رو به قبله ی یاس نماز می گذارم
به سجاده خاکت در سجده ی خونم
ای خدا تا کی غریبی و جدائی
این ترانه ی سرخُ تا کی بخونم 

.

.

.


خیلی وقته که دست به ترانه نبرده بودم بیشتر دارم رو داستان کار میکنم البته با اوضاع کاری و فکر پریشانی که دارم همین که بنویسم کار بزرگی انجام میدم.

این نیمچه ترانه ای که می بینید قرار بود اولش عاشقانه بنویسم برای دل خودم اما نمیدونم چرا نمیتونم عاشقانه بنویسم و هر چیزی که می نویسم آخرش به شب و ستاره و جدائی ختم میشه. سعی میکنم زبان نیشدارم رو در ترانه بیش از اینها وارد کنم.

دو سه شب بود که گرفتار این واژه ها بودم شاید ادامه اش دادم اما بالاخره بعد از مدتها تونستم ریتم و وزن رو پیدا کنم.

با دوس آهنگسازی صحبت میکردم که چرا اینطوری شدیم و هر دوتامون فقط داشتیم به هم دلداری می دادیم که این فصل هم تموم میشه و امیدوار میشویم. دوباره باز هم دوباره شروع می کنیم. اما واقعیتش دلم برای ساز زدن خیلی تنگ شده است.

دروغ چرا دلم برای روزهایی تنگ میشه که هنوز بزرگ نشده بودیم. میگفتیم و میخندیدیم و سرخوش بودیم الان که به دور و برم نگاه میکنم می بینم اکثر دوستانم رفتن سراغ زندگی خودشون و ازدواج کردن و دارن بابا و مامان میشن  و من هنوز دارم واسه خودم می چرخم و با خودم دعوا دارم. بهرحال خوبه. هنوز چیزهایی مهمتر هم وجود داره که با دیدن رفقا به حالشون حسرت نخورم.

اما چقدر خوبه که خدا این روزها کنارمه و با احساس تر از گذشته حسش میکنم. وای چقدر مشتاق لحظه های نماز خوندن و شبا هستم.

چقدر زود دلتنگ نیمه شب میشم تا قرار آیة الکرسی زودتر برسه. چقدر این روزها با همگی خستگیم با این دوپینگها خوش میگذره.

میدونم که روزهای بهتری برام در انتظاره و هر روز که میگذره بیشتر وجودش را در خودم احساس میکنم.

گفته بودم که حضرت عشق لطف عجیبی بهم داره و اینو دارم با تمام وجودم احساس میکنم.


پی نوشت: عکس اصلا تزئینی نیست. گفتم که یادتون باشه.


1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>
© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.