آموزش دفاع شخصی ! آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
بورس کارتون های قدیمی
سنباد؛پسر شجاع؛جودی آبوت ؛ بلفی
رامکال ؛ یوگی و...
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
ضرب المثل ترکی
.: پنجشنبه 6 اسفند ماه سال 1388 :.

بعضا متهم به چیزهایی هستم که اگه از خودم دفاع نکنم میگن لال از دنیا رفت. من به زبان مادریم علاقه بسیاری دارم. تو بین کتابهای الکترونیکی که تو کامپیوترم داشتم چند تا ضرب المثل ترکی دیدم که بهتر است برای انشتر همین جا بگذارم.

احتمالا اگه بتونم به یه اینترنت ثابت و پایدار دست پیدا کنم مطلبی در مورد موسیقی رپ خواهم نوشت.

 

فعلا این چند ضرب المثل رو داشته باشید:

 

دلی یه همیشه بایرامدی ( برای دیوانه همیشه عید هست.)

پیس تویوخ برک یوموتلار (مرغ زشت تخم هایش سفت است.)

کچینین قطوری سر چشمه دن سو ایچر.(بز گر از سر چشمه آب می خورد .)

آدی منیم دادی سنین .( به اسم من ولی لذتش مال دیگران.)

یا آدان لایق یا آدینا لایق ( در موقع کادو دادن یا لایق خودت باشد یا لایق طرف )

یلانا بورون ، الینن سورون .(خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو )

مصاحبین باب ایله ، گورن دسین هابیله .( تو اول بگو با کیان دوستی –من آنگه بگویم که تو کیستی.)

الله داغینا باخار قار ورر .(خاوند به هر کسی به اندازه لیاقتش میدهد، خلایق هرچه لایق .)

سارالا سارالا قالماخدان ، قیزارا قیزارا اولماخ یاخشیدی. (مرگ سرخ به از زندگی ننگین است.)

هرنه سالار سان آشووا ، اودا چیخار قاشوقووا (تقریبا ، هرچه کنی بخود کنی – گر همه نیک و بد یا کنی .)

بالالی قارقا بال یمز . ( همه چیز برای بچه ها )

قیزی اولان قیرمیزی دون گیمز (همه چیز برای دختر ها )

قیز قالدوقجا قیزیلا دونر ( دختر هرچه در خانه پدر باشد ارزشش زیاد میشود!!)

قره قارقانوندا بالاسی اوزینه خوشدی.(بچه کلاغ سیاه هم برای مادرش خوشکل است .)

صبریله ن حلوا پیشر ای قورا سنن .(گر صبر کنی ز غوره حلوا سازد.)

سوز سوزی گتیرر آرشین بزی (حرف ، حرف می آورد و....)

اوزگه آتینا مینن تز دوشر . ( کسی که سوار اسب دیگری شده زود پیاده میشود .)

الچیسی گونی اولانون باشونا کولوم اولار .( خواستگار اگر همسر مرد باشد آن عروس خاک تو سرش میشود .)

باشوا کول ده اله سن اوجا یردن اله(همت بلند دار که مردان روزگار – باهمت بلند بجائی رسیده اند.)

دولانان آیاغا داش دگر .(جوینده یابنده است .)


یه اشارت ...
.: دوشنبه 26 بهمن ماه سال 1388 :.


اومدم با یک اشارت اومدم

به زیارت اومدم

حاجتم روا کن
به طواف بارگاهت اومدم

به پناهت اومدم

دردمو دوا کن
کاش میشد کفتر اون هوا باشم
توی اون عطر دعا رها باشم
سحر از بانگ اذون پر بگیرم
زائر اون گنبد طلا باشم
اومدم تا جونمو فدات کنم
ببوسم ضریحتو صدات کنم
کهکشونی از ستاره های اشک
بریزم نثار خاک پات کنم
اومدک که گریه بر غم غربتت کنم
سرمه چشامو از خاک تربتت کنم
آرزوم بود به کنارت بخونم نمازمو
بشینم واست بگم حکایت نیازمو
غم من غصه من درد بی درمون می مونه
اگه درمون نکنی درد جان گدازمو


این آهنگ زیبا را از اینجا دانلود کنید


این روزا دلم میخواست مشهد بودم اما حیف که نمیشه. این ترانه زیبا رو خیلی دوس دارم. شش سال پیش رفتم و درست 25 بهمن برگشتم و ازش قول گرفتم که دوباره و زود برمیگردم اما شش سال شد و من هنوز نتونستم برم. نمیدونم چه حکمتی داره شش سال پیش یه باره و یهو پیش اومد که رفتیم اما هنوز منتظرم.

یه ترانه تو دلم دارم که وقتی رسیدم حرمش اونجا می نویسمش. با خودم عهد کردم تا وقتی که اون ترانه جاری نشه هیچگاه ننویسمش.

چه انتظاری از من دارید منم هستم مثل خیلیا شاید مثل خیلیا متدین و مقید به شعایر دینی نباشم اما به چیزهایی معتقدم که نمیتونم کتمانش کنم. به مچبند سبز متبرک کربلا که سالها دستم بود و بازم هست علاقه دارم. به این چیزهایی که فقط دلم عاشقشون ایمان دارم و معتقدم عشق همینه. از من زیادی توقع دارند به چیزهایی تظاهر کنم که بلد نیستم اهل ته ریش نیستم اما ریشه دارم و ریشه هم همین اعتقادات قلبیم است.

کاش فقط یه بار دیگه اشارتم کنی.



روزی بر این سرزمین
.: پنجشنبه 22 بهمن ماه سال 1388 :.



روزی بر این سرزمین نسیمی سبز خواهد وزید
نسیمی فراخ و خنک
که ذرات نور در آن می‌غلتند
و بیابان سبز خواهد شد
و چشمه خشک خواهد جوشید
و پرندگان سنگ شده پرواز خواهندکرد
و خورشید و ستاره و ماه
از جداول ناشناس رها خواهند شد.

روزی بر این سرزمین
بر تیزه های بی رحم هر سنگ
قلبهای له شده تپیدن آغاز خواهندکرد
و هر رهگذر قلبش را در سینه خود باز خواهد یافت.
روزی بر این سرزمین
شب
زیباترین شب ، خواهد شکفت
و ماه
بر فراز قله دور دست
ساز‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کوچک فراموش شده مرا خواهد نواخت
روزی بر این سرزمین .

از تمام اشکهای عالم خیسم
و از تمام فرداهای عالم روشن .


اسماعیل وفا یغمائی

حرفی ندارم بگویم جز اینکه دلم بد جوری گرفته است. این تنها شعری بود که امروز می تونستم زیر لبم زمزمه کنم. خسته و تنها و دلخورم نه از خودم که نمیدونم از کی اما این روزها حالم زیاد خوش نیست. اگر بی حوصله می نویسم به حساب همین حال و احوال خرابم بذارید.

برای ایران من ...
.: دوشنبه 19 بهمن ماه سال 1388 :.


ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حال مردمان چون است
به یاد لعل تو و چشم مست میگونت
ز جام غم می لعلی که می‌خورم خون است
ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو
اگر طلوع کند طالعم همایون است
حکایت لب شیرین کلام فرهاد است
شکنج طره لیلی مقام مجنون است
دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است
سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است
ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی
که رنج خاطرم از جور دور گردون است
از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز
کنار دامن من همچو رود جیحون است
چگونه شاد شود اندرون غمگینم
به اختیار که از اختیار بیرون است
ز بیخودی طلب یار می‌کند حافظ
چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است

حضرت حافظ


بعد از چندی تفالی به دیوان حضرت حافظ زدم و این غزل آمد و چقدر حالم مثل این غزل خوب است نیتم نه برای خودم که برای سرزمینم بود این روزها خودم را فراموش کردم. دلم برای وطنم می تپد و می سوزد از این شب رنگی که بر آسمانش گرفته است.

دلم برای آذربایجان می تپد برای کردستان می سوزد و برای گیلان و مانزندرانش پر می زند. دلم برای اصفهان و شیراز و یزد و کاشان ضعف می رود. دلم بلوچستان و کرمان و بندر بعباس و جنوب با صفایش تنگ میشود. دلم برای تهران و لرستان و سمنان و بختیاری خون میشود. این روزها به هر بهانه ای به نام ایران اشک می ریزم.

همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ایران جوان

این روزها ایران غریب است غریب تر از غربت مولایمان  حسین و چقدر دلم برایش می سوزد کاش زودتر از این شب مرگی رها شود و آرام گردد که ورد زبانم نام زیبای ایران است.

نام جاوید ای وطن
صبح امید ای وطن
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
وطن ای هستی من
شور و سرمستی من
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
که همآواز تو منم
همه ی جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم


ایران همیشه سبز و سرفراز باشی.


ستیز
.: دوشنبه 19 بهمن ماه سال 1388 :.
ستیز من تنها با تاریکیست، من برای نبرد با تاریکی شمشیر نمی کشم، چراغ می افروزم.
زرتشت بزرگ

خوشا آنان ...
.: شنبه 10 بهمن ماه سال 1388 :.

 

خوشـــا آنـانکه با عـزت ز گیتـی

بســـاط خویــش برچـیدند و رفتند

ز کــــالاهای این آشفتـــه بــازار

محـــبـت را پـســندیدند و رفــتند

خـوشــا آنـانکه از پیمانه دوسـت

شــراب عشق نوشیدند و رفـتند

خـوشــا آنـانکـه با ایمان و اخلاص

حـریـم دوسـت بوسیدند و رفتند

خـوشــا آنـانکـه در راه عــدالـــت

به خون خویش غلتیدند و رفتند

خـوشــا آنـانکــه بـار دوستی را

کشیــــدنـد و نـرنجیـدنـد و رفـتند

من از چشمان خود آموختم رسم محبت را

که هر عضوی به درد آید به جایش دیده میگرید

خـوشــا آنـانکـه در راه عــدالـــت

به خون خویش غلتیدند و رفتند

خـوشــا آنـانکــه بـار دوستی را

کشیــــدنـد و نـرنجیـدنـد و رفـتند

خـوشـــــا آنـانکــه بــذر آدمـیـــت

در این ویـــرانـه پـاشیدند و رفتند

خوشـــا آنـانکه با عـزت ز گیتـی

بســـاط خویــش برچـیدند و رفتند

ز کــــالاهای این آشفتـــه بــازار

محـــبـت را پـســندیدند و رفــتند

 با صدای: گلپا

آهنگساز : انوشیروان روحانی

ترانه از دکتر رسا


گلپا رو بسیار دوستش می دارم و حتی به گفته خودش استاد هم خطابش نمیکنم که که نمیخواهد اینگونه بین خودش و دوستدارانش فاصله ای باشد. این ترانه اش را این روزها خیلی گوش میکنم متاسفانه کیفیت خوبش را در اختیار نداشتم تا در اختیار دوستان قرار دهم اگه فرصتی شد و به آرشیو موسیقی خودم در کامپیوترم در خانه دسترسی پیدا کردم حتما در اختیار دوستان قرار  میدهم.

یه نکته ای هم است در مورد تغییر ظاهری اینجا که باید بگویم تا آخر عمر زخمه در بلاگ اسکای شاید این قالب باشد اما از آنجایی که میخوام تا دو سه ماه دیگه به ورد پرس نقل مکان کنم و در حال حاضر هم مشغول مقدمات انتقال اینجا به اونجا هستم و اگه دوستان ایراد و گله ای می ببینند به بزرگی خودشان ببخشایند.

تصمیم سختی بود که گرفتم من بلاگ اسکای را دوست دارم و نسبت به مدیران جوان و انرژیکش ارادت دارم اما خب از اونجایی که برای آپلود فایلها با مشکل مواجه هستم تصمیم گرفتم به یه محیط حرفه ای تر بروم و بعد از مدتها بررسی وردپرس را از همه جا بهتر دیدم. وقتی مقدمات کار انجام شد خبرش را اینجا اعلام میکنم.

یک زمانی وبلاگ نویسی برایم تفریح بود اما الان برایم حکم اعتیاد را پیدا کرده و از آنجایی که بازدید کننده کمی هم ندارم تصمیم دارم حرفه ای بنویسم و ادامه بدهم در وبلاگ جدیدم (البته جدید که نه با همین اسم و آدرس خواهد بود اما محیطش فرق خواهد کرد) حتی فتوبلاگم رو هم راه اندازی خواهم کرد.

همیشه سبز و سرفراز باشید.


پی نوشت:

امروز صبح که این نوشته را آپ کردم نمیدونستم که همزمان با ۷۷ سالگی مرد حنجره طلائی و مرد آواز ایران اکبر گلپایگانی است. اما دوستی بهم ایمیل زده بود و بهم یادآوری کرده بود این خودش یه نشانه است برای منی که کم به این چیزها اهمیت میدم.

آقای اکبر گلپایگانی بابت تمامی لحظه های خوشی که با صدایت داشتم ازت ممنونم و امیدوارم که سالیان سال باشی تا از هنرت نصیب بریم یکی از بزرگترین آرزوهایم دیدن کنسرتتون در ایران است و امیدوارم روزی این طلسم شکسته شود.

با اینکه میدانم از اطلاق استاد خرسند نمیشوید که این از روح والایتان نشات میگیرد اما اجازه دهید اینبار استاد خطابتان قرار دهم و با دلی شادمان بگویم:

استاد عزیز تولدتان مبارک

صد سال به این سالها



تکیه گاه، حکایت عاشقی
.: دوشنبه 5 بهمن ماه سال 1388 :.
 



سرت رو بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریه ام می گیره
بذار رو سینه ام سرت رو
چشم های خیس و ترت رو
بذار تا سیر نگات کنم بو بکشم پیرهنت رو
بغل کن و بچسب بهم بکش دوباره دس بهم
جز تو کسی رو ندارم نزدیک تر از نفس بهم
سرت رو بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریه ام می گیره
وقتی چشات خوابش میاد آدم غم هاش یادش
یه حالتی تو چشماته که عشق خودش باهاش میاد
وقتی چشات خوابش میاد آدم غم هاش یادش
یه حالتی تو چشماته که عشق خودش باهاش میاد
سرت رو بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریه ام می گیره


1. سال اول دانشگاه بودم اوایل عید بود عید نوروز 81 بود بچه ها تازه سرکلاسها جمع میشدند و می نشستیم و حرف می زدیم. بعضی از بچه های که صدای خوبی داشتند ترانه هایی را زیر لب زمزمه می کردند. من که آن موقع ها عاشق صدای امید بودم این ترانه را زیر لبم زمزمه می کردم. از آنجایی که صدایم هم بد نبود بچه ها باهام همصدایی می کردند. اون روزهای اول خیلیها عاشق شدند الا من.

2. ترم تابستانی شد و باز هم یه عده رو دور و برم خودم جمع میکردم  و تیم تشکیل می دادیم از سرکار گذاشتن اساتید معارف بگیر تا دست انداختن دختران پر فیس و افاده تا تابستان 81 تموم شد و آخر تابستان زیر لب زمزمه می کردم « سرت رو بذار رو شونه هام ....» که یهویی دیدم ای دل غافل ما هم آره ...

3. چهار سال دانشگاه و سر زمین عملیات کشاورزی، تو اردوهای دانشگاهی، همش همین بود. تو یه اردویی که به دریاچه مارمیشو رفته بودیم یکی از بچه ها برگشت گفت تو چرا چیزی نمیخونی در حالی که همه بزن و بکوب بپا بود زیر یه درختی که پنج شش تا دختر و پسر نشسته بودیم باز زیر لبم زمزمه کردم یکی از دخترا که سه سال بود منو می شناخت برگشت گفت خیلی نامرد بودی که این مدت نمی خوندی.

4. تابستان 85 قبل از خدمت سربازی سر کار بودم شهریور که رسید به جای اینکه بخونم «الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرش ....» باز زیر لب زمزمه می کردم « سرت رو بذار رو شونه هام ...»

5.دوران خدمت آموزشی رسید و تو آموزش هم خیلیا صداشون از من بهتر بود اما من فقط همین رو می تونستم بخونم.

6.گذشت و من هنوز زیر لبم می خونم «سرت رو بذار رو شونه هام ...»


کم و بیش حکایت من با این ترانه اینگونه بود این آهنگ و ترانه جادویی دارد که همیشه مجذوبش بودم و عاشقش. هنوزم این ترانه را دوس دارم.

قرار بود در مورد این ترانه و حکایتهایش بگویم اما نمیدونم چطور شد پرت شدم به خاطراتی که برایم جذابیت خاصی نداشت. تازه خیلیاشو از 85 به این ور کات زدم.

همه یه حکایتی با یه ترانه ای دارند اما من این ترانه را بیشتر دوست می دارم چون قبل از دوست داشتن و عاشق شدن این ترانه باهام بود و هنوزم دوسش دارم. تنها آهنگی است که همیشه در گوشی های موبایلم وجود داشته و دارد و خواهد داشت.


زندگی یعنی ...
.: شنبه 26 دی ماه سال 1388 :.


در هم نگریستنند اما سرشار از مهربانی.
چشمهاشان هر کدام پیاله ای از شراب سرخ
که در کام تشنه ی چشمان هم میریختند
و کم کم بر هردو لب
لبخندی آهسته باز میشد
لبریز از محبت
سیراب از دوست داشتن
نه عشق
دوست داشتن
لحظاتی این چنین
خوب و شیرین و نرم و خاموش گذشت.

دکتر علی شریعتی


خب دیدن این عکس و این شعر هیچ ربطی به هم ندارد. درست است ربطی ندارد. اما چرا ما در زندگی باید طوری باشیم که باید همه چیزمان به هر چیز دیگرمان ربط داشته باشد. از ورزش و سیاست گرفته تا دین و علایق شخصیمان.

امروز فرصتی دست داد تا به دل طبیعت بروم با اینکه کاری طوری است که تو طبیعت هستم اما این بار از منظری دیگر به این آبشار بلند نگریستم و لب پرتگاه نشستم بر روی چمنهای تر دراز کشیدم و به ریش صاحب کاپشن تازه از خشکشویی در آمده ام خندیدم که گلی شد. چرا باید از لذتهای زندگی دل بکنیم مبادا متهم شویم که طرف دیوانه و خل است. چه ایرادی داره یه پسر بیست هفت و هشت ساله مثل بچه ها سرسربازی کنه؟

تنها این نیست همیشه این گونه است. امروز جمعه بود و واقعا همه چیز رو تعطیل کرده بودم از درس و اینترنت و حتی اس ام اس را. رفتیم به دامان طبیعت و به بارون خوردیم و اومدیم تا می تونستیم خوردیم بعدش هم نشستم بازی استقلال با تراختور رو دیدم و برای اولین بار هر تیمی که گل میزد جیغ میزدم و خوشحال بودم.

زندگی همین است. تازه این شعر دکتر رو امروز جور دیگری دیدم این بار زندگی بهم لبخند زد و شادی کردم.

آروم آروم میخوام نوشتن رو شروع کنم کاری که چند سالی است تعطیلش کردم نمیدونم از کجا؟ اما بیشتر شاید مثل داستان کوتاه و داستانک بنویسم اینجا هم منتشر خواهم کرد. ترانه رو هم دوباره جدی میگیرم منتظرم تا به زودی پیانو و گیتار زدن رو هم دوباره شروع کنم.

در کنار اینها برنامه های دیگه ای دارم که آروم آروم پیش می برم.

راستی این پلیور سبز چقدر بهم میاد.


یاشاسین تراختور
.: چهارشنبه 23 دی ماه سال 1388 :.


از وقتی که یادم میاید عاشق رنگ آبی بودم و به طبع طرفدار استقلال. دلیلش را نمیدانم شاید به دلیل آرامشی که آبی داشت دوستش داشتم. تا زمان 20 سالگی پر از شور و شر نوجوانی و جوانی بودم و با رفقا و اطرافیان سر سرخ و آبی کل کل داشتم و بماند که هیچ وقت از رو نمی رفتم. ناصر حجازی را دوست داشتم عابدزاده را دوست دشاتم حتی با پرسپولیسی شدنش هم از علاقه ام بهش کم نشد. عاشق بازی منصوریان و فرهاد مجیدی بودم. دوست داشتم مثل علیرضا اکبرپور بازی کنم و برای سانترهای بکهامی نوازی می مردم. با گل زدنهای عنایتی بالا پائین می پریدم، برهانی را بهترین مهاجم حال حاضر ایران میدانم و معتقدم پاسوری مثل جباری و هافبکی مثل حیدری بعید است در فوتبال ایران ظهور کند. مگر میشد استقلالی باشم و زرینچه را از یاد ببرم. عاشق حرکات ژانگولر برومند بودم. همه اینها را گفتم تا بگویم چقدر استقلالی بودم و با اینکه به آن شدت الان نیستم اما باز دوستش دارم. از باختش ناراحت میشوم و با پیروزیش شادمان. اما این چند هفته گذشته و با دیدن بازیهای استقلال ناامید شدک. دلیلش ساده است من از آدمهای ترسو بدم میاد و مرفاوی با اینکه اسطوره مهاجمان آبی بود، اما آدم ترسویی است. کاریزمای لازم را برای رهبری استقلال را ندارد و واعظ آشتیانی از چنین آدمی حمایت میکند. از واعظ آشتیانی خوشم نمیاید چون از آدمهای دورو خوشم نمیاد. ایشان ادعا اخلاق گرایی میکنند اما در برنامه نود نشان داد که پایش بیفتد ادبیاتش دستکمی از ادبیات چاله میدونی ندارد و در مقابل منطق به زبان تهدید و زور  رو می آورد و این بهترین دلیل برای تنفر از ایشان است که اصولا آدمی هستم که از اجبار و دیکته کردن بدم میاد و در طول زندگیم نتوانستم به این مورد تن بدهم.

جمعه تراختور میهمان یا شاید میزبان! استقلال در آزادی است، بله تعجب نکنید اگر روز جمعه دیدید آبی در مقابل تراختور کم آوردند و احساس غریبی کردند چیز عجیبی نیست همانطوری که چند ماه پیش چنین اتفاقی برای پرسپولیس در استادیوم آزادی رخ داد. دوست دارم این بازی را استقلال نبرد و تراختور پیروز باشد برای اینکه تراختور را پاک ترین تیم لیگ میدانم که در مقابل تیمی قرار گرفته است که مربیش ترسو و مدیرش ریاکار است و این بهترین بهانه برای پیروزی است.

دوست دارم تراختور برنده شود تا آذربایجان نشان دهد که هنوز میتواند، آذربایجانی که این چند ساله غریب بوده است و هر اتفاقی افتاده است کمتر بهش پرداختند. تراختور به ظاهر تیم تبریز است اما اینگونه نیست و تمامی کسانی که به زبان شیرین آذری تکلم میکنند به این تیم ارادت دارند تراختور تیم ارومیه، سلماس، خوی، میاندوآب، مراغه، اردبیل، خلخال، زنجان، ابهر و تمامی شهرهای آذربایجان است.

جمعه هر نتیجه ای که رخ دهد شاید من تنها کسی باشم که خوشحالم با اینکه از دست استقلال دلخورم اما هیچوقت از پیروزیش ناراحت نشدم. اما جمعه هر کس هم بازنده باشد یه نفر بازنده نیست و آن هم آذربایجان است که نشان خواهد داد که هویتش را هیچگاه تنها نمی گذارد.


اردلان سرفراز نیست
.: یکشنبه 20 دی ماه سال 1388 :.



از ورود اولین سایت شبکه اجتماعی یعنی اورکات شش سال می گذرد و در این مدت سایتهای مشابه زیادی به عرصه اومدند از قبیل hi5 و gazzag و 360 و My space و محبوبترینشان نیز facebook بوده است که پا در این راه گذاشته اند البته بماند که سایت ایرانی کلوب هم (متاسفانه به دلیل عدم دسترسی به این سایتها نمیتوانم لینک بدهم) از محبوبیت زیادی برخوردار است. حضور این سایتها باعث شده تا ارتباطات گذشته و حال و در عین حال آینده خیلیها در این سایتها رقم بخورد. اما در همین زمینه بعضی ها هم بودند که به کلاه برداری از این سایتها و اعضای آنها پرداختند و با ساخت پروفایلها و pageهای گوگناگون با افراد مشهور سعی داشتند از موقعیت این افراد سواستفاده کنند، البته بماند که خیلی از این افراد من جمله رئیس جمهور آمریکا، آقای باراک اوباما با استفاده از همین شبکه ها توانست برنده انتخابات سال 2008 ایالات متحده گردید اما بعد از ورود به کاخ سفید اقدام به بستن صفحه شخصیش در فیس بوک و مای اسپیس کرد، اما هنوز این کلاهبرداریها ادامه دارد و خیلی از افراد با استفاده از نام و عکسهای افراد مشهور اقدام به این کار میکنند اما تعدادی از هنرمندان بودند که از این سایتها استفاده میکنند البته هنرمندان ایرانی که من در فیس بوک میشناسم بیشتر کسانی هستند که در زمینه موسیقی و سینما هستند که می توان به این موارد اشاره کرد: حسین زمان، محمد مهدی گورنگی، سارا نجفی، پگاه آهنگرانی، مهراوه شریفی نیا، نیما شاهرخ شاهی، امید سلطانی، فرید زولاند، مهدی پاکدل، بهاره رهنما، شبنم طلوعی،پانته آ بهرام، شهرزاد سپانلو، آیت نجفی، سیامک انصاری، اروین خاچیکیان، شوبرت آواکیان، هلن متوسلیان، بابک امینی، کارن همایونفر، یغما گلرویی، بابک زرین، ترانه مکرم، بزرگمهر حسین پور، توکا نیستانی، مانا نیستانی، فرنار قاضی زاده، ابراهیم نبوی، نیک آهنگ کوثر و ...

به این لیست می شود خیلیها را اضافه کرد اما کسانی که من میدانم و موثق بودند این عزیزان هستند اما تکلیف کسانی که نیستند چگونه روشن می شود؟

این همه مقدمه نوشتم تا در مورد یکی از بزرگان ترانه این سرزمین بگویم من مثل خیلی از دوستان از ترانه های اردلان سرفراز خاطره داریم و دوستشان داریم و اردلان سرفراز هم همیشه محبوب بوده و همیشه خواهان زیادی داشت. تو یکی از همین فیس بوک گردی که داشتم چشمم به page با نام اردلان سرفراز خورد خب ناخودآگاه add اش کردم و بعدش هم که ایشان منو confirm کردند تا اینجا مشکلی نبود وخود پیج با دادن اطلاعاتی در زمینه اردلان سرفراز و روابط خانوادگیش واقعی به نظر می رسید اما منی که تا حدودی اردلان سرفرار را به واسطه برادر نازنینش افشین سرفراز می شناختم بعضی از کامنتها را دور از شخصیت ایشان می پنداشتم تا اینکه فرصتی شد تا با آقای افشین سرفراز صحبت کنم و جریان را بهش بگویم و ایشان با خنده گفتند که اردلان اصلا در چنین سایتهایی عضو نیست و بیشتر مکاتباتش هم با ایمیل است و در ارتباطیم و چنین چیزی وجود ندارد و در ثانی ایشان الان در یکی از روستاهای ترکیه مشغول کار بر روی یک ترجمه است و در یک جایی که آرامش در آنجا حاکم است مشغول کار بر روی ترانه و ترجمه است و حتی گفت که با گوگوش و امید هم در آلبوم جدیدشان همکاری خواهد داشت و همونطوری که در مورد دزدی ترانه های ایشان از این وبلاگ به اطلاع دوستان رساندم این مساله رو هم به اطلاع دوستداران ایشون برسان که اردلان سرفراز در فیس بوک عضو نیست و هیچگونه صفحه ای ندارد و هر کسی که این کار را کرده است قصد شیادی و کلاهبرداری را دارد.

خب دوستان تکلیف یکی از این page های قلابی مشخص شد بقیه چگونه خواهد شد؟ امیدوارم که خود هنرمندان و ورزشکاران و کسانی که در جامعه از مقبولیتی برخوردار هستند مردم را آگاه کنند.


راهی*

در تب و تاب رفتنم، به فکر راهی شدنم
تو ای همیشه همسفر، مرا شناختی تو اگر

مرا پس از من بنویس، به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس، هر نفس از من بنویس

مرا به دنیا بنویس، همیشه تنها بنویس
به آب و خاک، آتش و باد، برای فردا بنویس

 

تو جان من باش و بگو، به یاد من باش و بگو
میلاد من باش و بگو، جانان من باش و بگو

 

نفس اگر امان نداد، روی خوشی نشان نداد
رفت و دوباره برنگشت، مرا دوباره جان نداد

دست و زبان من تو باش، نامه رسان من تو باش
حافظه تبار من، نام و نشان من تو باش

 

بگو حکایت مرا، قصه هجرت مرا
توشه ای از غزل ببخش، راه زیارت مرا

 

تو جان من باش و بگو، جانان من باش و بگو
به یاد من باش و بگو، میلاد من باش و بگو

 

نفس اگر توان نداد، مرا دوباره جان نداد
به این همیشه ناتمام، زمان اگر امان نداد

تو جان من باش و بگو، زبان من باش و بگو
بر سر گلدسته عشق، اذان من باش و بگو

بگو که مثل من کسی، به پای عشق سر نداد
از آن سوی آبی آب، خبر نشد خبر نداد

 

تو جان من باش و بگو، به یاد من باش و بگو
میلاد من باش و بگو، جانان من باش و بگو….


* در ضمن آقای  سرفراز این ترانه تقدیم میلاد اقبالی پسر داریوش خواننده میهن پرستمان کرده است.


1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>
© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.