طرح های توجیهی اقتصادی طرح های توجیهی اقتصادی
مشاغل پردرآمد
همین حالا شروع کنید
هواپیمای مدل بسازید !
آموزش ساخت هواپیمای مدل
به زبان فارسی - گلایدر و رادیوکنترل
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
حکایت چند عکس دوست داشتنی
.: چهارشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1387 :.

چند تا نوشته جالب واسه روزای آینده آماده کردم که آروم آروم اینجا می ذارمشون. اما عجالتا واسه امروز چند تا عکس جالب با یه توضیحاتی میذارم که شاید دیدنشون جالب باشه:

 

 

 

تاج سرم

در مورد این عکس چیزی نمیگم یعنی وقتی صحبت از بابا و مامان میاد زبونم بند میاد دست خودم نیست بذار بگن بچه ننه است بذار خیلی حرفهای دیگه رو بگن اما من یه تار موی اونا  رو به کل دنیا هم نمیدم.


 

 

 

سرفرازیها

این عکس شاهکار خود آقای افشین سرفراز هستش. یه عصر پنج شنبه‌ای کلی نشستیم و صحبت کردیم و چقدر از این مصاحبت لذت بردم. نمیدونم و شاید نمیتونم بیش از اینا از افشین سرفراز بگم که دوستی به غایت بزرگوار هست.

 

 

 

سوغات پیرانشهر

چند وقت پیش تو پیرانشهر از ویترین یه مغازه چنین عکسی رو انداختم بابا با دیدن این عکس خنده‌اش گرفته بود و می گفت سی سال پیش چی میخواست بشه حالا ببین چی شده. یه زمونی تو همین مغازه‌ها تبلیغات چادر و روسری بود ولی الان ..... دیگه نیازی به توضیح نیست.

 

 

 

شیرینی اتمام خدمت سربازی

از اونجایی که به همه دوستان دسترسی ندارم و به خصوص به ناصر و حمید و سیدهادی هم نمیخوام شیرینی بدم عکس این نون خامه‌ای ها رو اینجا گذاشتم تا نگین این بچه خدمتش تموم شد و شیرینی نداد. قول میدم شیرینی فارغ التحصیلی و سربازی و قبولی در ارشد و جور شدن رفتنم به خارج کشور رو به سلامتی همه باهم یه جا بدم (دکتر بهم گفته خوردن شیرینی عروسی واست ضرر داره و باعث میشه زودتر با حضرت عزرائیل نسکافه میل کنم)

 تو این مدت نوزده ماه از دیدن و نوشتن این وبلاگ فهمیدین که تو کدوم نهاد در معیت خدمت مقدس!!!!! سربازی بودم. شاید برای بقیه عذاب سربازی در حد عادی بود اما برای من دو برابر بیشتر از بقیه بود هم باید نظامیگری خشک و مزخرف رو تحمل میکردم و هم اینکه کسانی رو تحمل میکردم که عقاید و افکار و رفتارشون 180 درجه باهام فرق داشت و نمی تونستم خودم رو به نشنیدن بزنم. در مورد خدمت سربازی تو یه پست مجزایی خواهم نوشت.

 

همیشه آبی و سرفراز باشید/یاعلی


نبود ۱۳ روز دیگه
.: یکشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1387 :.

اوهووووووووووووو

نبود ۱۳ روز دیگه !!!!!!!


به وقت بهار
.: جمعه 6 اردیبهشت ماه سال 1387 :.

بالاخره اون تغییراتی رو که میگفتم رو «زخمه» انجامش دادم. با اینکه هیچوقت حال و حوصله طراحی قالب رو نداشتم و سعی میکردم که از یه چیز ساده‌ای استفاده کنم ولی اینبار برای طراحی این قالب کلی وقت گذاشتم تا هم راحتتر لود بشه و هم زیبا باشه و مهمتر از همه ساده باشه و زیاد شلوغ نشه، که این اتفاق افتاد. تصمیم داشتم تو سالگرد «زخمه» به یه محیط جدید نقل مکان کنیم اما به دلیل اینکه مدیران بلاگ اسکای قول دادند تا امکان اتصال به دامین رو فراهم کنند منم صبر کردم تا اون موقع با استفاده از بلاگ اسکای دات کام بشیم.

واسه امروز حرفهای زیاد داشتم که بگم اما نمیدونم چرا دلم نمیاد. بعضیا شنیدن صحبتهای یه دوست خوب به نظرم از هر هدیه‌ای با ارزشتره. دیشب با یه دوستی از دوران آموزش که اهل شمال صحبت میکردم و چقدر دلشاد و سرزنده شدم. یا تو محیط کارم مصاحبت با همکارانی که همدیگه رو درک میکنیم برام خیلی لذتبخش(یه کاری رو شروع کردیم ولی تا زمانی که رسمی نشده حرفی ازش نمیزنم). کمتر از بیست روزه دیگه هم خدمت تموم میشه دلم برای همه بچه‌ها و دوستانی که چند وقتیه ندیدم خیلی تنگ شده. راستى من دو تا 13 سال رو تموم کردم و الان وارد سومین 13 زندگیم شدم خیلی خوبه.

میگم قرار بود خیلی حرف بزنم اما انگار جادوی اردبیهشت نمیذاره که آروم باشم، تازه بدجوری هم سرما خوردم و نای حرکت کردن هم ندارم چه برسه که بخوام تایپ کنم. این چند خط رو به بهونه شش اردیبهشت می نویسم که نگن لال از دنیا رفتم.

 در ضمن یه دستی به آرشیو «زخمه» کشیدم و موضوع بندی کردم و بعضی از خاطره‌های تلخ هم پاک کردم و ایضا خیلی از ترانه‌هایی که نباید من مینوشتم رو. آخه اون موقه «من اشتباهی بودم».

نمیدونم کاش حرف دل آدما با حرف زبونش یکی بود و یا جرات اینو داشتیم که حقایق رو راحت به زبون بیاریم اون موقع فکر نمیکنم اختلافی بین آدما می‌بود. زندگی‌ها تلخ شده، همه جدی شدن، کسی از زندگی لذت نمی‌بره، من خودمم گاهی اینطوری شدم ولی این دوران سربازی یاد گرفتم باید و باید قدر چیزهایی رو که داریم بدونیم خیلی ساده لحظه‌هامون رو تاراج نکنیم.

نمیخواستم واسه امروز ترانه‌ای بذارم ولی چند وقت پیش همراه با اومدن اردیبهشت یه چیزی نوشتم، حسرت روزهایی رو که خوردم که همه عاشق شدند و من پای غرورم ایستادم، تا اینکه یه روز ناغافل احساس پاکم رو تاراج یه نگاه پوچ کردم و تا چهار سال بهش چوب حراج زدم و الان حسرت این رو می‌خورم کاش با قلبم اینگونه معامله نمی‌کردم «به وقت بهار» رو دوس دارم چون دوست داشتنی‌ترین هست:

 

به وقت بهار

 

تصویر یه عکس کهنه

یاد خاطرات مرده

نشونی سادگیام

تو این بغض فرو خورده

 

باور نکن  به سادگی

همسفر جاده شدم

تو تردید نموندنت

از رفتن پیاده شدم

 

باور نکن که هنوزم

میشه منو باور کنی

چشمای از تُ خالی‌مو

با نگات همسفر کنی

 

نه، دیگه باور ندارم

که تو بگی:«دوسِت دارم»

بگی: « با اشک و احساسم

رو زخمات مرهم میذارم»

 

خاطره یه حس پاک

دلی عاشق و سینه چاک

با عادت ندیدنت

منو میکشید به زیر خاک

 

این عکس کهنه مو ببر

رو خاک آرزوهام بذار

گل سرخ عاشقی رو

رو خاک ترانه هام بکار

 

هیشکی نمیدونه که چرا

من نمیگم خدا نگه دار

آخه این قول و قرارمه

اومدنم به وقت بهار

 

«اکبر یارمحمدی»

 

خب دیگه امروز روز اومدنم بود اینکه کی وقت رفتنم بشه خدا داند، تا هستیم قدر همدیگه رو بدونیم، والا سر خاک هر آدمی یکی پیدا میشه که اشک بریزه مهم اینه که تو زندگی به همدیگه لبخند ارزونی کنی.

در ضمن از این به بعد روال کار زخمه هم ت حدودی عوض میشه و بیشتر سعی میکنم از هر مطلبی و جایی سخنی بگم و دیگه همش شعر و ترانه نباشه و مطمئنا بیش از همه طنز خواهم نوشت. منتظر باشید.

همیشه آبی و سرفراز باشید/ یا علی.   


می خواستیم نباشیم اما نشد!!!!!
.: سه شنبه 20 فروردین ماه سال 1387 :.

تصمیم داشتم بعد از پنج سال (بنا به دلایلی تمامی آرشیو قبل از اردیبهشت 83 رو پاک کردم) از اینجا بار و بندیلم رو جمع کنم و به وردپرس نقل مکان کنم یه مدتی هم اونجا نوشتم اما نتونستم اینجا رو ترک کنم بدجوری دلبسته این محیط شدم، زخمه رو یه جور خاصی دوست دارم با اینکه خیلی وقتها اعصابم رو بهم ریخته و یا باعث شده که خیلیا از دستم دلگیر بشن اما دوسش دارم.

به یه چیز دوران دانشگاه حسودی میشه و اونم یه نوع سرخوشی خاصی بود که داشتیم یه نوع راحتی داشتیم که کمتر الان فرصتش رو دارم این روزا در حسرت شش ساعت خواب موندم ساعت 2 نصف شب می خوابم و هفت صبح بیدار میشم و میزنم از خونه بیرون، ساعت 9 شب میرسم خونه و تا نصفه شب بازم کار می کنم. البته میدونم که این وضعیت تا دو سه هفته است همین که مرخصی پایان دوره برم وضعیتم بهتر میشه. از طرفی هنوز فرصتی نداشتم تا واسه کنکور دانشگاه آزاد چیزی بخونم. هر چی از سراسری یادم مونده میرم و امتحان میدم فوقش قبول نمیشم همین!!!!!! به کنکور سراسری که اساسی گند زدم احتمالا سازمان سنجش واسه اینکه تونستم اینقدر مزخرف کنکور بدم دنبالم بگرده و واسه  عبرت درس نخونده‌ها منو دور شهر بگردونن!!!!

حال و حوصله ترانه نوشتن هم ندارم نه اینکه حس نباشه بلکه هر چی می نویسم همش سیاه و ناامیدی مطلق هستش واسه همین تا زمانی که دیدم به اطراف بهتر و نشه و تا زمانی که حضرت عشق به لطفش رو عنایت نکنه تصمیم دارم چیزی ننویسم. فعلا که تو مود حالگیری و تیکه پرونی هستم و به شدت هم لذت می برم.

مصیبت اصلی زمونی هست که سربازی تموم میشه و من هنوز تکلیفم با خودم مشخص نیست. به آینده سیاسی و اقتصادی این مملکت هم امیدی ندارم همه چی رو به تباهی میره. با دیدن این وضعیت تورم و فقر و فحشا و بی عدالتی هم تا حالا خیلی هنر کردم که صدام درنیومده و چیزی نمیگم(شاید واسه اینه که میخوام از شر سربازی خلاص بشم و تو موضع اصلیم قرار بگیرم، از این لحاظ من تو سربازیم هم باید نظامیگری رو تحمل میکردم و هم اندیشه ها و چرندیات مزخرف دور و برم رو که بشنوم و چیزی نگم پس عذاب سربازیم دو برابر بقیه هستش)

 

اما واسه امروز یه ترانه ای رو یه سال پیش نوشته بودم رو با کمی تغییر اینجا میذارم، پای این ترانه نوشتم :« نمیدونم به کدامین جرم این ترانه رو نوشتم نمیدونم به کدامین جرم؟؟؟؟؟؟»

راستی به کدامین جرم؟ میخوام نظرتون رو بدونم. یادتون نره.

 

تورو می خوام

 

برای گریه یه تکیه گاه می خوام

تورو می خوام واسه دلبستگیام

به تردید بودن و  نبودنت

پا به پای شب تا ستاره میام

 

دستای گرمت مرهم زخمامه

شونه های تو مامن اشکامه

تورو می خوام برای با تو بودن

واسه مرگ غرور که تو چشمامه

 

سوگ مردن به پای تابوت غم

بغض نهفته ای در شب سیاه

واسه خلوت مرثیه و گیتار

در جستجوی مطمئن یک چاه

 

تورو می خوام ای عاشق ترین غزل

شب آشنای ترانه های من

تورو می خوام، ای تبسم عاشق

چله نشین شبانه های من

 

«اکبر یارمحمدی»

 

خب دیگه میدونم که اینا همش تاثیرات دوران سربازی و خل بازیهای خودم هست که هنوز ترانه رو به قوانین خرید و فروش و معاملات دلالی آلوده نکردم و فقط برای لذت دل خویش می سرایم.

یکی از بچه‌ها منو واسه یکی از این گروهها معرفی کرده بود هر چی خواستم یه ترانه بگم که به لعن و نفرین معشوق ختم بشه نتونستم آخر سر هم بی خیال اونا شدم و گفتم من راست کار شما نیستم برین سراغ یکی دیگه.

 

بهرحال امیدوارم همیشه آبی و سرفراز باشید/ یا علی


بالاخره ۸۷ هم شروع شد!!!!!
.: شنبه 10 فروردین ماه سال 1387 :.

خب به سلامتی 87 هم شروع شد. من امسال به شکمم صابون زده بودم که واسه سال تحویل میریم جمال آباد و بعدش هم کلی شور و حال و آب بازی. تازه از بند و بساط ساز و دهل و پایکوبی و رقص هم که نپرسید که دلم خونه. ولی تقدیر و برنامه ریزی مامان جان باعث شد که موقع سال تحویل دوربین به دست، پای الوند و در گنجنامه و کنار یادگار داریوش و خشایارشاه این آئین باستانی رو شاد باشیم. یه سفر چند روزه باعث شد که حال و هوام عوض بشه و واسه آغاز سال پر انرژی باشم و دنبال دیوونه بازیهای جدیدم باشم. از سفر نگین که فقط یه روز تو همدان و دو روز تو اصفهان بودیم و متاسفانه نشد درست و حسابی این دو شهر رو بگردیم ولی حتما یا اردیبهشت یا تابستون یه سفر اساسی به اصفهان میرم.

میخواستم یه فیلم مستند بسازم که آخرش یه فیلم خانوادگی از آب دراومد، ولی کمتر از پنجاه روز دیگه که خدمت تموم بشه حتما به این دلمشغولی کهنه‌ام خواهم رسید. فعلا تو فکر یه دوربین دیجیتال واسه عکاسی هستم.

 

یه چند تا سوژه خوب هم واسه ترانه دارم که فعلا گفتم باشه تا بعدا سر فرصت به حسابشون برسم.

 

خبر خوبی که اول سال داشتم این بود که بالاخره دو تا از دوستام که چهار سال عاشق هم بودند و کلی مصیبت کشیدند بهم رسیدن. ششم فروردین زنگ زدم به حسام و گفتم بالاخره خیالت راحت شد سندُ به نامت زدی حالا مونده که شماره اش کنی، که احتمالا یه عروسی تو تابستون افتادیم ولی شاید به دلایلی تو اون تاریخ ارومیه  نباشم و یا بهرحال جیم بزنم، امیدوارم که شرایط طوری پیش بیاد که حتما تو عروسی معصوم و حسام باشم والا هیچی دیگه از همین جا واسه هر دوتاشون آرزوی خوشبختی میکنم.

 

یک دو هفته دیگه هم امیر خدمتش تموم میشه هر دومون اعزام آبان بودیم ولی چون اون تو نیروی انتظامی بود خدمتش یه ماه زودتر از من تموم میشه.

یه خل بازی جدید تو فکرم بود که بعدا پشیمون شدم البته یکی از بچه ها هم میدونست می خواستم چیکار کنم ولی توصیه کرد اون کار رو نکنم. منم واسه اینکه اول کاری نزنم این سال رو خراب کنم گفتم چشم(بالاخره یه دفعه شد که تو حرف یکی رو گوش کردی).

 

راستی امسال سال کبیسه هست من از سالهای کبیسه متنفرم.سال 79 پشت کنکور موندم و بدترین سال زندگیم بود چهار سال قبلش هم سال 75 خدابیامرز عمو نعمتم رفت، سال 83 هم که دیگه اوج بد شانسی هام بود خدا به دادم برسه که امسال میخواد چی بشه، اما گفتم که امسال سال خودمه. کبیسه و بدشگونی و هزار و یک مصیبت هم از آسمون بباره من امسال میخوام برنده باشم.

 

منتظرم تا هم کاست جدید آقای زمان بیاد و هم واسه کنسرتشون خیلی بیقرارم، تازه تصمیم دارم یه کاری هم بکنم اما از اونجایی که من «زودتر ناامید میشوم» فعلا نمیگم که چه تصمیمی دارم. وقتی که انجامش دادم مطمئنا خیلی از طرفدارای ایشون رو شوکه میکنم.

 

امسال دلم بدجوری واسه جورابهای سفیدی که مامان بزرگ واسه عیدی بهمون میداد تنگ شده بود دلم برای اون اسکناسهای صد تومنی تازه لای قرآنش هم بدجوری تنگ شده، امسال کسی برام جوراب سفید و اسکناس نو عیدی نداد. هنوز جورابهای سال پیش رو دارم. نمیدونم چرا ناخودآگاه امسال ده دوازده تا جوراب رو پاره کردم اما هیچگاه سراغ اون جورابهای سفید زیر تختم نرفتم شاید اونا هم میدونستند که آخرین یادگاریهای مامان بزرگ هستند واسه همین هیشوقت نتونستم برم سراغشون. یادش همیشه آبی و موندگار باشه.

یه جورایی میخوام یواش یواش روال نوشتن زخمه رو عوض کنم سعی میکنم هر از گاهی چیزهای جالب و خوبی رو که پیدا میکنم اینجا قرار بدم یه نمونه اش کلیپ «پرنده» آقای زمان بود که خیلی زیباست. چند وقت پیش تو سی دی های تو خونه «بگذر ز من ای آشنا» عارف رو پیدا کردم خیلی لذت بخش بود. اگه تو یوتیوب آپش کردم حتما اینجا می ذارمش.

 

همیشه آبی و سرفراز باشید/ یا علی


ترانه بازی
.: یکشنبه 5 اسفند ماه سال 1386 :.

امروز از اون روزهایی بود که خیلی وقته که می خواستم بنویسم هم تولد خواهر کوچیکم هست و هم روز مهندس باور نمیکردم امروز این همه آدم بهم تبریک بگن اصلا یه جورایی از صبح غافلگیر شدم و اصلا یادم نبود که امروز چنین روزی هست. اما بهونه من واسه نوشتن یه بازی جدید هست که لیلی نکونظر راه انداخته و منم چون دوسش دارم از اینجا ادامه میدم و این ترانه بازی رو خیلی دوس دارم البته فقط ترانه های فارسی بازی هستن ولی من نامردی می کنم یکی دو تا ترانه ترکی هم قاطیشون می کنم.

ü      بیشتر ترانه های ایرج جنتی عطایی رو دوس دارم بخصوص اونایی رو که داریوش و گوگوش خوندند . یاور همیشه مومن، مرا به خانه ام ببر، دریایی، پل و فریاد زیر آب ، شب شیشه ای ...

ü      از ترانه های اردلان سرفراز هر چی بگم کم گفتم بخصوص از چشم من و غریب آشنا و دو پنجره و ستاره بازی ، پنجره ، شقایق (هنوزم باهاش گریه میکنم)،عسل (بخصوص با صدای زیبای ستار عزیز)

ü      از شهیار قنبری قدغن رو با صدای خودش فوق العاده دوس دارم البته ترانه هایی مثل بوی گندم، نیاز، همیشه غایب، جمعه ،مرد تنها (خودشم فقط با رضا موتوری حال میده)، نفرین نامه (این یکی که دیگه آخر ترانه هست و حس و حال)

ü       خیلی وقتها با گلپایگانی واقعا گریسته ام و منکرش نیستم «من که می دانم شبی ، عمرم به پایان می رسد/نوبت خاموشیِ من ، سهل و آسان می رسد/من که می دانم که تا ، سرگرم بزم هستی ام/مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد/پس چرا ، پس چرا عاشق نباشم ، پس چرا عاشق نباشم» و یا با «اشک من ! خودتو نگه دار ،/نیا پایین منو رسوا می کنی/آخه غم تو میون جمعی ،چرا تنها ، منو پیدا می کنی»

ü      گلپونه ها رو اول از همه با ایرج بسطامی شناختم و هنوزم که هنوزه باهاش اشک میریزم«گلپونه های وحشی دشت امیدم وقت سحرشد/گلپونه های وحشی دشت امیدم وقت سحرشد/خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد/من مانده ام تنهای تنها من مانده ام تنهای تنها/من مرغک بشکسته ای بر شاخسارم /گلپونه ها ، گلپونه ها چشو انتظارم/من مانده ام تنهای تنها من مانده ام تنهای تنها/میخواهم اکنون تا سحرگاهان بخوانم /افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم /گلپونه ها گلپونه ها غمها مرا کشت/گلپونه ها آزار آدم ها مرا کشت /گلپونه ها دیگر خدا هم یاد من نیست/همدرد دل شبها بجز فریاد من نیست /گلپونه ها دیگر خدا هم یاد من نیست /همدرد دل شبها بجز فریاد من نیست /آه ای پرستو ره گم کرده ی دشت /با من بمانید با من بخوانید»

ü      با ترانه های حسین زمان خیلی وقتها خاطره دارم از روشنتر از ستاره تا مسافر (که تحمل رفتن تلخ عمو نعمتم رو برام آسون کرد) و یا کویر یا نوبت عاشقان از شاپرک و خسته که حرفی نمیزنم با آرامش و غزل عشق و کولی معنی عاشقی رو فهمیدم و هنوز هم با هبوط و عسل و دریا حالی به حالی میشم.

ü      از بین همه ترانه های اردلان سرفراز «مرا به خاطر بسپار» رو خیلی دوس دارم بخصوص که امید خونده و خیلی هم با احساس خونده«اگر که دل سوخته ای با توغریبه نیستم/که با تو بغض عشق را غزل غزل گریستم/مرا به خاطر بسپار لحظه به لحظه خط به خط/درستی مرا ببین در این زمانه ی غلط/حقیقت مرا ببین در این زمانه ی غلط/خوب مرا نگاه کن تو ای تمام دیدنم/خوبم اگر یا که بدم دروغ نیستم منم/مرا که پشت پا زدم به راه و رسم روزگار/اگر که عاشقی و یار مرا به خاطر بسپار/در آستانه ی سفر پشت نگاه بدرقه/گریه نکن دعاکن مرا به خاطر بسپار/سر همان کوچه ی سبز که می رسد به انتظار/من ایستاده ام هنوز مرا به خاطر بسپار». از ترانه های دیگه ای که امید خونده تو محشری (نگین چه بی سلیقه ولی تنها ترانه بندری هست که هنوزم هست برام زیباست و دلنشینه) و دلخوشی و شکستی و باران (هنوزم با این ترانه اشک تو چشام جاری میشه) قلندر(عاشقانه ترینی هستی که شنیدم) تکیه گاه (اصلا نمیگم که باهاش چه حالی میشم که گفتن نداره تنها ترانه ای هست که همیشه ی خدا زیر لبم زمزمه می کنم ) و یا انتظار رو.

ü      از ترانه های ترکی هم benalim رو فوق العاده دوس دارم متن کاملش رو اینجا دارم . به نظرم ماهسون هیچوقت تکرار نمیشه و این جاودانه ترین ترانه ای هست که خونده و موندگار شده.

      Yine hasretli bir güne                    دوباره به یه روز پرحسرت

Giriyorum hayalinle                       با خیالت وارد میشم

   Aklımdan çıkmıyorsun belalım       از ذهنم بیرون نمیروی

Sensiz geçen akşamlarda               شبهای که بدون توبگذره

Yine başım belalarda                     بازم در رنج و درد به سر می برم

Mutlumusun oralarda belalım          در اونجا آیا خوشبختی عزیزم

Belalım                                         عزیزم

Yaban çiçeğim                               گل صحرایم

Belalım                                         عزیزم

Aşkım gerçeğim                             عشقم ، حقیقتم

Belalım                                         عزیزم

Tek sevdiceğim                              تنها عشق من

Belalım ah... yaralım                       مصیبت زدۀ من ، رنج کشیدۀ من

ü      بازم از ترکیها میرم سراغ صدای اعتراض یعنی احمد کایا که فوق العاده است من این ترانه اش رو خیلی دوس دارم.

دیگر نمی‌توانم با تو باشم                   Artık seninle duramam

امشب بیرون خواهم رفت                     akşam çıkar giderim

حسابم به روز قیامت                     Hesabım kalsın mahşere

دست می‌کشم و می‌روم                        Elimi yıkar giderim

ü      فرهاد صدایی هست که هیچوقت تکرار نشد و نمیشه با وحدت و جمعه و شبانه و شهیدان شهر جاودانه ماند و ماند.

ü      فریدون فروغی رو با نیاز شناختم و با همیشه غایب بهش عادت کردم و فکر نمیکنم کسی همتاش پیدا بشه.

ü      از بین خانومها همیشه به هایده و گوگوش به طرز فوق العاده ای علاقه داشتم و در کنارش ستار یه چیز دیگه بوده و هنوزم با قدیمیها اینا درگیرم و پیگیر که رسم عاشقی رو از اینا یاد گرفتم.

ü      اما آخرین مورد راجع به ترانه هایی هست که حالم ازشون بهم میخوره: از همه رپ خوانها متنفرم  از این همه خواننده جدید با اسم های اجق وجق و اینترنتی حالم بهم میخوره از همه این ترانه های لس آنجلس  که آرش و مهرداد نیویورک و کامران و هومن و ... بدم میاد تحملش رو ندارم از حامد هاکان به شدت متنفرم و نسبت به صداش آلرپی دارم. وقتی تو یه جایی صدای نامجو میاد رسما میخوام بالا بیارم. از بنیامین حرفی نزنید که تحمل حتی یه ثانیه اش رو ندارم و تا مرز سکته دادن منو میبره.

بهرحال این علاقه من به سیزده تمومی نداره و تمامی اینا هم سیزده تا شد منم واسه اینکه دلم بسوزه که کسی منو دعوت نکرد از آقای زمان، توکای مقدس، آقای آقایی زاد، ناصر عزیزم ، مسعود قربانی عزیز و عکاس نازنین رو به این بازی وبلاگی دعوت میکنم دوستان ترانه بازی یادتون نره.

 در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی


بابابزرگ یادت به خیر
.: پنجشنبه 13 دی ماه سال 1386 :.

بعضی وقتها بعضی از ترانه هایی رو که نوشتم بدجوری هوائیم می کنه، قرار بود هفته قبل آپ کنم اما اونقدر سرم شلوغ بود که نتونستم.

من شش سال از بهترین دوران زندگیم رو در بهترین نقطه زمین سر کردم و هنوز حسرت اون شش سال رو دارم و مطمئنم که یه روز دوباره باز به همون جا برمیگردم.

«جمال آباد» برای من مترادف با بابابزرگ هست و به هیچ عنوان از یادم نمیره امسال سیزدهیمن سالی هست که بدون اون گذروندم و چقدر دلم برای اون همه بازیگوشی و شیطنت تنگ شده، من و اصغر اون ایام روزگار خوبی داشتیم. همیشه واسه نشستن سر تراکتور با همدیگه دعوا داشتیم و آخر سر باز بابابزرگ بود که راضی میشد که هردومون باهم باشیم و باهاش بریم. هنوز دنبال اون تراکتور هستم و هر جور شده میخوام پیداش کنم و بخرمش و مطمئنا پیداش می کنم.

این ترانه رو یه سال پیش نوشته بودم و این روزا خوب حال و هوایی بهم میده. تازه تازه دارم خودم رو پیدا میکنم، هر چقدر که سعی میکنم که بزرگ نشم و تو اون بچگی بمونم اما نمیشه. از یه طرف تو این شهر یه کاری واسه خودم پیدا کردم از طرفی هم ازش و مردمش دلگیرم و میخوام فرار کنم. مقصد بعد از خدمت یا تهران هستش یا اصفهان یا کیش، مونده به اینکه کجا دانشگاه قبول بشم ولی می دونم که اون وقت بدجوری دلم واسه چشمه سار جمال آباد و باغ انگورمون تنگ میشه.

راستی اونایی که شهرین اصلا می دونن لذت خوردن انگور وقتی که تازه میچینی چیه؟ ای سیاه شدن دستات بابت خوردن گردوی تازه چه حالی داره؟ اصلا گاز زدن سیب سر درخت چه حالی داره؟

خب دیگه ساده بگم دهاتیم !!!!!! چه کنم که نوه «حاج حسین» هستم و چه لذتی داره این همه دلخوشی!!!!!

 

عشق قدیمی

 

به کی بگم از غربت ترانه هام

از غم خاطرات رفته بر باد

از کجا بخونم که تک و تنهام

از اونی که منو دست تقدیر داد

 

یادت به خیر بابابزرگ خوبم

تویی که واسه من بودی یه دنیا

یه دنیا عشق و معرفت و صفا

با یه کوباری از مهر و وفا

 

تو اون خونه یه رنگ و کاگلی

با هم چه روز و روزگاری داشتیم

با رقص گلای گندم و سنبل

واسه هم یه یار غمخواری داشتیم

 

من برای تو و تو برای من

قصه از دلتنگی هم می ساختیم

تو این بازی  بی رحم زمونه

من و تو ساده بهش نمی باختیم

 

بابابزرگ، دیگه ازم نمونده

شور و حالی برای همزبونی

دیگه از این من تنها گذشته

حسرت اون همه نامهربونی

 

بابابزرگ، از دنیا گله دارم

بی همزبونم و یاری ندارم

به رسمش یه دشنه ای تو قلبمه

واسه بی کسیم غمخواری ندارم

 

یادش به خیر چشمه سار دهمون

شمیم اون شکوفه های بادوم

مرزعه‌ی  سبز ترانه هامون

ستاره شمردنای پشت بوم

 

چی بگم باز از اون عشق قدیمی

عشق دویدن تو صحرای غزل

همنشین با قصه های یکدلی

از اون عاشقای پاک و بی بدل

 

«اکبر یارمحمدی»

 

در پناه حق همیشه عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی


دوباره برمیگردم
.: پنجشنبه 3 آبان ماه سال 1386 :.

هفت سال پیش که پشت کنکور بودم درست همین شرایط رو داشتم با این تفاوت که خوندنم برای کارشناسی ارشد نه برای مدرک و نه برای علم افزونی بلکه فقط برای رو کم کنی هست رو کم کنی از همه کسانی که خیال می کنند که من تموم شدم احساسشون این بود که لیاقتم همین بود که هستم و نباید بیشتر از این جلوتر برم.

خب اینا نوشتم که بگم قراره یه مدتی نباشم و یه خداحافظی کوچولو با «زخمه» عزیزم داشته باشم و دیگه یه مدت ننویسم. حتی قرار بود تو یه پروژه موسیقی هم مشارکت کنم اما امروز زنگ زدم و انصرافم رو دادم تا اسفند قراره به هر کاری نه بگم و هم این وبلاگ و هم وبلاگ دیگه ای که مدیریتش با من هست موقتا تعطیل هست نه خبری هست و نه قراره اتفاقی بیفته فقط میخوام کارشناسی ارشد قبول بشم تا چشم کسانی که منو  متهم به بچه بازی می کردند در بیاد.

 

یه زمونی ترانه Belalim بدجوری ورد زبونم بود یه دوستی تو ‌آموزشی داشتم که همیشه میگفت چیه چقدر این ترانه رو زمزمه میکنی همش میگفتم که ملودی زیبایی داره و نمیشه ازش گذشت (خیلی دوس داشتم تو وبلاگ میذاشتم اما حیف که قالب رو سنگین میکنه و بالا اومدن وبلاگ رو کند میکنه) دیشب یه اس ام اس زده بود و یادآوری کرده بود که یه سال قبل کجا بودیم منم به تلافی اون امروز این ترانه رو با ترجمه اش اینجا میذارم و فکر کنم یکی از جاودانه های موسیقی ترکی و دنیا همین ملودی و همین ترانه هست.

 

Belalim                                      عزیزدرد کشیده ام

 

Yine hasretli bir güne                    دوباره به یه روز پرحسرت

Giriyorum hayalinle                       با خیالت وارد میشم

   Aklımdan çıkmıyorsun belalım       از ذهنم بیرون نمیروی

Sensiz geçen akşamlarda               شبهای که بدون توبگذره

Yine başım belalarda                     بازم در رنج و درد به سر می برم

Mutlumusun oralarda belalım          در اونجا آیا خوشبختی عزیزم

Belalım                                         عزیزم

Yaban çiçeğim                               گل صحرایم

Belalım                                         عزیزم

Aşkım gerçeğim                             عشقم ، حقیقتم

Belalım                                         عزیزم

Tek sevdiceğim                              تنها عشق من

Belalım ah... yaralım                       مصیبت زدۀ من ، رنج کشیدۀ من

Sevdiğim dert ortağımsın                 عشق من تو شریک رنجهام هستی

Hazanımsın baharımsın sen             پاییز و بهارم تو هستی

benim tek varlığımsın                    هستی من تو هستی

Sensiz geçen akşamlarda                شبهایی که بدون توبگذره

Yine başım belalarda                       بازم در رنج و درد به سر می برم

Mutlumusun oralarda belalım           در اونجا آیا خوشبختی عزیزم

Belalım                                          عزیزم

 

 

داشتم میگفتم تو این مدت هم فقط یه ترانه نوشته بودم که اونم همین «طاقت» بوده با اینکه هم فرصتش رو نداشتم و هم سوژه اش برام جور بوده اما ترجیح میدم تا یه مدتی دور ترانه رو خط بکشم انگار تو حالت عادی حس و حال ترانه نویسی ندارم هر موقع میخوام لای کتاب رو باز کنم و یا سر کلاس بشینم و یا بخوام یه کنکوری و امتحانی بدم باید این مرض قدیمی بیاد سراغمو و منم بشینم و ترانه نویسی کنم چیکار کنم زورکی نمیتونم ترانه بنویسم. مطمئن باشید به وبلاگ دوستان حتما سر خواهم زد اما اجازه بدین یه مدت استراحت کنم و به کار واجبترم یعنی درس خوندن و آماده شدن برای کنکور برسم.

زیر سایه حضرت حق همیشه آبی و عاشق و سرفراز باشید/ یا علی


هنوز به تو امیدوارم ای همیشه باورم
.: یکشنبه 29 مهر ماه سال 1386 :.

از همه دوستانی که واسه نوشته قبلیم کامنت گذاشته بودند و تائید نکردم معذرت میخوام. سوگند همیشه بهم میگه وقتی عصبانی هستی چیزی تو وبلاگ ننویس و پریروز واقعا عصبانی بودم و نباید اون طوری حرف می زدم.

تصمیم گرفتم ظاهر وبلاگ رو عوض کنم حس میکنم برای خواننده ها و بیننده ها خسته کننده شده بود به همین خاطر اینبار از یه ترکیب رنگ و تصویری جدید استفاده کردم. سعی کردم به آبی همچنان وفادار بمونم چون هم خودم و هم سوگند آبی هستیم و اینو خیلی دوس داریم.

دوس داشتم امروز بیشتر از سوگند می گفتم کسی که تو این مدت خیلی هوامو داشته و متاسفانه من زیاد محبتهای اونو ندیدم و بعضی وقتها هم با خل بازیا اونو از دست خودم رنجوندم سوگند بهم یاد داد که با اولین شکست نباید زمین بخورم بلکه باید وایسم و ادامه بدم کمکم کرد تا شاعرتر از قبل بشم.

از این به بعد سعی میکنم بیشتر قدر سوگند عزیزم رو بدونم.

تو قضیه فوت مادربزرگم سوگند به هر طریق ممکنی که می تونست بهم دسترسی داشته باشه و بتونه باهام ارتباط برقرار کنه سعی در تسلی من داشت در حالی که دوستانی که چهار پنج سال تو دانشگاه باهم بودیم و همشهری و رفیق هم بودیم حتی دریغ از یه تسلیت (از بس که ازم بی خبر بودند و احوالم رو می پرسیدند).

شاید تقدیر یا سرنوشت باعث بشه که نتونم کنار سوگند باشم اما میدونم که همیشه یکی هست که دلواپس من هست و چقدر از این بابت خوشبختم.

امروز به دلیل اینکه داشت بارون میومد زیر باران زیاد قدم زدم و متاسفانه الان به شدت سرم درد میکنه و فکر میکنم که بدجوری سرما خوردم اما باران رو همیشه دوست دارم و سوگند میدونه که چرا باران برای من خاطره انگیز هست به حساب شاعری و احساساتی بودنم نزارید ولی به نظرم باران بهترین غسل هست و بهترین وقت برای رسیدن به خدا هست واسه اینکه قطرات باران فقط پاکی و خداوندگاری هست که بر سرت میباره و از این بابت احساس نیکویی دارم.

بهرحال امیدوارم که عصبانیت بی مورد مرا ببخشائید سعی میکنم که تکرار نشه و بیشتر از اینا خودم رو کنترل کنم. من به ندرت عصبانی میشم اما انگار این اخلاق اردیبهشتی هاست که عصبانیتشون وحشتناک هست، البته خیلی هم صبور و شکیبا هستند.

امیدوارم که در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی


واسه دلخوشی این روزهام
.: دوشنبه 23 مهر ماه سال 1386 :.

این روزا اونقدر خودم رو درگیر کردم که حدی نداره از طرفی درگیر درس شدم که بدجوری فکرم رو مشغول کرده. برای اولین بار اعتراف می کنم که بعد از شش سال میخوام جدی جدی درس بخونم تو این مدتی که تو دانشگاه بودم هیچوقت نه رشته مو جدی گرفتم و نه درس خوندن رو واسه همین الان خیلی برام سخته که بخوام مثل دوران دبیرستان درس بخونم. از طرفی تو این مدت خیلی درگیر موبایل بودم به همین خاطر تا یه مدتی اس ام اس رو تعطیل کردم و حرف زدن با تلفن رو تا حدودی واسه خودم محدود کردم این اعتیاد من برای رفع کارام با تلفن دیگه یواش یواش داره کار دستم میده.

امشب هم با صحبتهایی که با آقای کاکایی داشتم کمی دو دل شدم که کار ترانه رو جدی بگیرم اما باید صبر کنم تا حداقل کنکور تموم بشه. چیزی که شاید جالب باشه من تا حالا تو کمتر جلسه ترانه خوانی شرکت کردم یه بار هم که دو سال پیش از سر کنجکاوی سر از خانه ترانه در آوردم فقط نشستم و گوش دادم و چیزی نگفتم و دیگه هم تو چنین جلساتی شرکت نمی کنم.

 

امشب تولد اصغر بود و سه چهار روزی هست که به مرخصی اومده بد نیست یه جشن کوچیک پنج نفره گرفتیم و شمعی خاموش کردیم و کیکی خوردیم بهرحال این عکس هم از این جهت گذاشتم.

 

اصغر جان تولدت مبارک 

 

 دو هفته پیش جمعه بدجوری توکا جان غافلگیرم کرد من نگران یه مطلبی تو وبلاگش شدم دیدم شب زنگ زد و کلی حرف زدیم و خیلی خوشحالم که دوستانی دارم که می تونم ازشون خیلی چیزا یاد بگیرم.

از بازی استقلال و پرسپولیس هم اصلا خوشم نمیومد دیگه خیلی وقته که زیاد پیگیر این فوتبال نشدم فقط اعصاب خردکنی داره بخصوص که استقلال این روزا وحشتناک رو اعصابم راه میره میدونم که حجازی اولش این طوری هستش اما در ادامه خوب میشه و آخر سرم بازم مثل اولش میشه.

راستی شب عید هم از بس اس ام اس ها نذاشتن بخوابم از ساعت یک نصفه شب پا شدم به همه اس ام اس زدم تا کمی دق و دلیمو خالی کرده باشم. البته طبق معمول بازم یه عده بودن که یه جوابی بدن که توشون از هر رقم عنایتی وجود داشت.

در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی


<< 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 >>
© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.