پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
ساعت ال ای دی پوما
نسـل جدید ساعتهای بـدون عقـربه و صـفحه نـمایش با تکــنولوژی LED
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چرا وبلاگ دوست داشتنیه؟
.: دوشنبه 9 شهریور ماه سال 1388 :.

Blog Day 2009


۳۱آگوست یعنی امروز، روز جهانی وبلاگ است! نمیدونم چرا تصمیم گرفتم در مورد امروز مطلبی بنویسم. شش سال است که دارم وبلاگ می نویسم روزهای اول فقط شعر و ترانه بود. بیشتر سرویسهای وبلاگ رو امتحان کردم تا بالاخره اینجا ساکن شدم یعنی بلاگ اسکای واسه آدم تنبلی مثل من بلاگ اسکای غنیمتی بود، خیلی خاطرات جالب از این وبلاگ و برخوردها داشتم با خیلی از دوستان آشنا شدم. باعث شدم خیلیا از راه بدر بشن و وبلاگ نویس بشن. امیدوارم که خدا از سر تقصیراتم بگذره که باعث این گناه دوست داشتنی در حق دوستانم شدم. هنوزم که هنوزه به همه دوستان توصیه میکنم که بلاگر بشن.

وبلاگها رو دوس دارم از هر امکان جدیدی که برای پیشرفت این مقوله بشه استفاده کرد استقبال میکنم اما اعتراف میکند گوگل ریدر باعث تنبلیم شده و کمتر به وبلاگهای دوستان سر می زنم اگه میخواین در مورد فید و خوراک بیشتر بدونین به این صفحه یه نگاهی بندازید با اینکه همیشه از اشتراک ایمیلی فراری بودم اما بعد از مدتها برای زخمه هم چنین امکانی رو قرار دادم.

در این بعضا با بعضی از دوستان و رفقا آشنا شدم و بعضا بعضی از این رفاقتها در همین تموم شدند بدون اینکه عذاب وجدانی از بابت دوری داشته باشم.

وبلاگم خیلی وقتها پذیرای دلتنگیام شده خیلی از مطالب رو از وبلاگهای دیگه یاد گرفتم. هنوز خوشحالم که یک وبلاگ نویس هستم و باز هم همین روال را ادامه خواهم داد.

وبلاگ نویسی باعث شده که خیلی راحت ارتباط برقرار کنم و باعث شده اعتماد به نفس مضاعفی داشته باشم.

روز جهانی وبلاگ رو به همه بلاگرهای عزیز تبریک میگم.



طلاق
.: شنبه 7 شهریور ماه سال 1388 :.

بالاخره طلاقش دادم. چیه چرا با تعجب نگاه می کنید خب طلاقش دادم مگه کار بدی کردم؟ آهان نگفتم چی شده. یه گوشی نوکیا N70 داشتم دیدم وقتی این گوشی رو بدست می گیریم انکار دچار گناه کبیره میشم. به همین خاطر دور گوشیهای نوکیا خط کشیدم و دوباره سونی اریکسونی شدم یه S312 نقره ای خوش رنگ و خوش استیل گرفتم که فوق العاده است.

در مجموع سونی اریکسون رو بیشتر از نوکیا می پسندم و قبولش دارم امکاناتی داره که کمتر گوشیهای دیگه داره و خوشحالم جز گوشیهایی است که منشی تلفنی نداره. نفرتی که من از منشی تلفنی دارم شاید جری از تام نداره.

از وقتی که خطم رو عوض کردم یه آرامش خاصی دوباره به زندگیم برگشته و از زنگ خوردنهای مزاحم دیگه خبری نیست. طی یه اقدام انقلابی هم بیش از نصف شماره ها تلفنهامو پاک کردم و دور ریختم هیچ دلیلی برای برقراری ارتباط با این افراد نمی بینم.

امروز که داشتم گوشی می گرفتم به هیچ عنوان نمیتوانستم به نوکیا نگاه کنم البته گوشی مورد علاقه من آیفون است اما از اونجایی که امکانات مخابراتی در ایران در حد عهد بوق می باشد و نود درصد امکانات آیفون نیازمند خط اینترنت و سیستم gprs است و هیچکدوم از اپراتورهای موبایل در ایران این امکان رو ندارن پول دادن بابت آیفون فعلا اشتباهه.

دیروز یه فرصتی داشتم تا دو سه تا فیلم خوب ببینم یکیش من و ناپلئون بود که یه فیلم ایتالیایی خوب و خوش ساخت به کارگردانی پائولو ویرزی بود که خیلی ازش خوشم اومد.داستان در مورد تبعید ناپلئون بناپارت به جزیره المب است که ماجراهای خاصی بین اونو کتابدارش که میخواست اونو بکشه پیش میاد. یه فیلم دیگه هم اسمش دختر رامن (the ramen girl) بود که داستانش در مورد درست کردن یه نوع سوپ ژاپنی به نام رامن است که دختری به نام ابی (abby) که یه دختر آمریکایی است میخواد یاد بگیره.

دوستی بهم کنسرت جیپسی کینگ رو داده بود که واقعا از دیدن کلی انرژی گرفتم. آدم این کنسرتها رو  می بینی از کنسرتهای چیپ داخلی حالش بهم میخوره.


مردم
.: سه شنبه 3 شهریور ماه سال 1388 :.

نمیخواستم عادتم بشه اما چه کنم که این روزها تو هر نمازم یه سوره اش «ناس» است. نمیدونم چرا اول کلام الله با نام خدا شروع میشه و ختمش به نام مردم (ناس) است؟

یعنی خدا از حق خودش میگذره اما از حق مردم نمیگذره؟ آره شاید این طوری است. پس وعده الهی محقق میشه وقتی که خودش میگه از حق الناس نمیگذرم. پس ...

نمیدونم امروز با هر دوستی که صحبت میکردم ناراحت بود میگفت یعنی میشه؟ ایمان دارم که حتما خواهد شد و خدا خودش جای ناحق ننشسته است.

ای خدا روزی گالیله هم در پیشگاه کسانی که از بابت نام تو دکانی زده بودند اعتراف کرد که زمین گرد نیست و خورشید به دور زمین می چرخه اما بعدها معلوم شد که گالیله راستتر میگفت.

به قول دکتر شریعتی در هر کجای قرآن که نام تو آمده یعنی مردم و میتوان واژه ناس را آنجا قرار داد و تعبیر کرد. آره ممنون که این روزها چشمانم را باز کردی تا حقایق را ببینم.


کفشهایم
.: دوشنبه 2 شهریور ماه سال 1388 :.

دوست دارم با کفش هایم در خیابان قدم بزنم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم.


مواظب باش
.: چهارشنبه 28 مرداد ماه سال 1388 :.

مواظب باش

 

مواظب باش رو لب تو

بوسه هامو جا نذارم

از اون دستای سردت هم

دیگه دستامو بردارم

 

مواظب باش بهت نگن

از سرتم زیادی بود

مگه اون عاشقت نبود

واست غزل نمی سرود؟

 

حالا که دیگه من نیستم

تو دیگه پشیمون نشو

عاشق یکی دیگه باش

باهاش نامهربون نشو

 

مواظب باش که مث من

زیادی عاشقت نشه

شب و روزش یکی نشه

هم بغض هق هقت نشه

 

زیادی ناز نکن شاید

مث من صبور نباشه

ثانیه هارو نشمره

نخواد ازت دور نباشه

 

مواظب باش کم نیاری

شاید مث من ساده نیست

انگار اون از من سرتره

مث من هم پیاده نیست

 

غزلهامو آتیش بزن

مواظبشون هم نباش

به هیشکی هم حرفی نزن

به فکر آخرم نباش

 

مواظب باش رو لب تو

بوسه هاشو جا بذاره

واسه همیشه دستاشو

از دستات هم برنداره



دو سال پیش این ترانه رو همین موقعها نوشته بودم فکر کنم یه بار هم اینجا گذاشته بودم اما امروز دوباره برای یادآوری حادثه ای واسه خودم اینجا میارم تا یادم باشه که برای هر کسی که زودتر از راه رسید زیادی احترام قائل نشم و تب نکرده براش نمیرم. یادم باشه که خودم رو برای افراد کوچک، کوچکتر نکنم. این ترانه را با تنفر ننوشته ام بلکه نوشته ام یادم باشه که یه زمونی زیادی عاشق نشم. عشق زیادی یعنی بیماری.

من تو خونه نیستم. شماره موبایلم رو عوض کردم. ارتباطات گذشته ام را مختل کردم تا به اینجا برسم که مواظب خودم باشم. تا چند وقته دیگه هم تو هم وبلاگ تغییرات دیگه رخ خواهد داد. دوستان تازه ای دارم که مهربانتر از هر کس دیگری. دوستانی که اسمی از آنها نمیتوانم ببرم اما حداقل می توانم به این اشاره کنم که اگه نصف شب تو مخمصه ای گیر کنم و اس ام اس بزنم برایم سر و دست می شکنند. دوستانی دارم که تو روزهای سخت برایم تکیه گاه بودند. امیدوارم روزی مجالی شود تا از این دوستانم  در اینجا سپاسگزاری کنم.

گند بزنن به این عرف و فرهنگ آشغال «مرد سالارانه» و «غیرتمندانه» که مانع از گفتن خیلی حرفها میشود.

به هر کس به اندازه ظرفیتش احترام بگذارید احترام زیادی باعث سوتفاهم میشود. این یه توصیه رو دوستانه از من داشته باشید.

با این همه برای این دوستان گلم سرم رو میدهم چون اینبار اونا برای من احترام میگذارند و من برایشان محترم هستم.



گوشی رو بذار
.: پنجشنبه 22 مرداد ماه سال 1388 :.

یه روزی یکی از عزیزانم با حالتی دلخوری بهم گفتی تو وقتی میری چرا خداحافظی نمیکنی؟ بهش گفتم من کسانی رو که دوس دارم نیمتونم باهاشون خداحافظی کنم و همیشه از لفظ «تا بعد» «به امید دیدار» و یا «گوشی رو بذار بگو خدانگهدار» استفاده میکنم. به همین خاطر است تو مناسباتم شاید چند نفری باشند که اینگونه رفتار میکنم و اینم هم به دلیل دوست داشتن زیاد است.

آره عزیزم اگه در مقابل «bye» نوشتن تو میگم «تا بعد» دلخور نشو. واسه اینه که دوستت دارم و نمیخوام خداحافظی کنم و دیگه نبینمت یا صدات رو نشنوم.

همین


راستی این روزها هم حضرت حافظ با ما بدفرم سر دوستی دارد. از یه فال فروشی  یه فالی گرفتم و اینگونه اومد:


بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی
می‌خواند دوش درس مقامات معنوی
یعنی بیا که آتش موسی نمود گل
تا از درخت نکته توحید بشنوی
مرغان باغ قافیه سنجند و بذله گوی
تا خواجه می خورد به غزل‌های پهلوی
جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد
زنهار دل مبند بر اسباب دنیوی
این قصه عجب شنو از بخت واژگون
ما را بکشت یار به انفاس عیسوی
خوش وقت بوریا و گدایی و خواب امن
کاین عیش نیست درخور اورنگ خسروی
چشمت به غمزه خانه مردم خراب کرد
مخموریت مباد که خوش مست می‌روی
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر
کای نور چشم من بجز از کشته ندروی
ساقی مگر وظیفه حافظ زیاده داد
که آشفته گشت طره دستار مولوی 



تو توضیحش یه چیز جالبی دیدم که خیلی بهم حال داد:«فکر می کنی که بیش از حد خویش در زندگانی خود متحمل سختی و مکافات روزگار شده ای لی اینطور هم نیست زیرا خداوند هر کس را به حد توانش امتحان میکند» اینش برام خیلی دلچسب بود با بقیه هم کار نداشته باشید که گفتنی نیست.


دیگه عرض خاصی نیست جر اینکه «پنجره رو ببند و بگو خدا نگهدار»



قلعه حیوانات
.: چهارشنبه 24 تیر ماه سال 1388 :.


تو این مدت کتابهای زیادی رو مطالعه کردم اما دلنشین ترین چیزی که تابحال خوانده بودم کتاب قلعه حیوانات نوشته جرج اورول بود. به همه دوستان توصیه میکنم که حتما یکبار این کتاب رو مطالعه کنید. مطالعه این کتاب برای من به مدت چهل و پنج دقیق طول کشید اما ارزش داره و مطمئن باشید از خوندنش پشیمان نخواهید شد دو سه هفته پیش نیک آهنگ کوثر پیشنهاد خوندنش رو داد ولی فکر نمیکردم که از خوندنش اینقدر لذت ببرم.

این روزها دوست نازنینی پیدا کردم که از مصاحبت باهاش لذت فراوان میبرم. امروز بهم خیلی توصیه های خوبی کرده و سعی میکنم که تمام و کمال انجامش بدم. تصمیم گرفته بودم این روزها دوباره سراغی از گیتارم بگیرم اما به توصیه این دوست عزیزم به کارهای واجب دیگری می پردازم تا شاید موفقتر باشم. اگه این چند خط رو در مورد این نازنین نمیگفتم امشب نمیتونستم بخوابم. قراره خیلی از کارهای متفرقه رو کنار بذارم اما مطمئنا نوشتن و وبلاگ رو کنار نمیذارم.

راستی از اینجا می توانید قلعه حیوانات رو دانلود کنید.


علی تنهاست
.: یکشنبه 14 تیر ماه سال 1388 :.

...از این دردناکتر، اینکه علی در میان پیروان عاشقش نیز تنهاست!در میان امتش که همه عشق و احساس و همه فرهنگ و تاریخش را به علی سپرده است، تنهاست.او را همچون یک قهرمان بزرگ، یک معبود و یک الهه میپرستند، اما نمی شناسندش و نمیدانند که کیست؟ دردش‏ چیست؟حرفش چیست؟رنجش چیست و سکوتش چراست؟ در زبان فارسی ما هنوز نهج البلاغه ای که مردم بخوانند وجود ندارد! تنهایی مگر چیست؟ از تئاتر نویسی مانند برشت حداقل، اثر که به فارسی بسیار خوب ترجمه شده می توان نام برد، اما هنوز پس از گذشت قرنها سخن علی به زبان فارسی که نسل ما بخواند و بفهمد وجود ندارد، و هنوز ملتی که تمام هستی اش را در راه علی نثار کرده از او کلمه ای و سخنی درست نمی شناسد.

 این است که علی در اوج ستایشهایی که از او می شود مجهول مانده است.

درد علی دو گونه است:یک درد،دردی است که از زخم شمشیر ابن ملجم در فرق سرش احساس می کند و درد دیگر دردیست که او را تنها در نیمه شبهای خاموش به دل نخلستانهای اطراف مدینه کشانده و به ناله در آورده است.

ما تنها بر دردی میگریم که از شمشیر ابن ملجم در فرقش احساس میکند.

امّا این درد علی نیست!

دردی که چنان روح بزرگی را به ناله در آورده است، تنهایی است...که ما آنرا نمی شناسیم!

باید این درد را بشناسیم... نه آن درد را...

 که علی درد شمشیر را احساس نمی کند و...ما...

 درد علی را احساس نمیکنیم..."

 

 "قسمتی از جزوه علی تنهاست-دکتر علی شریعتی"

 

 

میلاد با سعادت مولای دل رو به همه دوستدارانش تبریک میگم و روز پدر رو به بابای نازنینم و همه پدران ایرانی تبریک میگم و امیدوارم که همیشه سرفراز و آبی باشند.


نکته: نمی خواستم مطلب امروز رو به چیزی غیر از صحبتهای دکتر شریعتی آلوده کنم اما چه کنم که بعضی وقتها نمیتونم سکوت کنم. نمیدونم چی شده که این روزها همه دارن صدر اسلام رو بازسازی و متشبه سازی می کنند، ابتدا بهتر است به اعمال خودمان و کسانی رو که متشبه سازی به بزرگان و ائمه مطهر میکنیم  نگاه کنیم و بعد بگیم کی شبیه کی است. به همین دلیل با همه احترامی که برای بعضی از دوستان داشتم هیچوقت بر چنین مطالبی نظری نگذاشتم، متاسفانه هم از دوستان هم نظر با من و هم مخالف با من از چنین روش ناپسندی در نوشته هایشان استفاده می کنند که من قصد ندارم یادی از آنها کنم. دلیل این حرفم این است کسانی که در این کشور زندگی می کنند مسلمان هستند و معتقد به دین محمد(ص) و فرزندانش پس کسی حق ندارد آنها را به نام خود مصادره بکنند. وقتی کسی میگه اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و اشهد ان علیا ولی الله یعنی اینکه کسی حق نداره بگه که تو کافری یا مرتد، دین اسلام مثل مسیحیت نیست که با غسل تعمید یا مثل یهودیت با حضور در کنیسه و یا مثل زرتشتی در حضور موبد اعظم بهش وارد بشی. آغوش اسلام به روی همه باز است و سند این دین رو خدا و محمد (ع) به نام کسی نزده است. آقایون و خانومهای محترم لطفا به این خط قرمز وارد نشین. من مثل معلم شهیدم سنی محمدی و شیعه علوی هستم و با وجود اسطوره هایی نظیر فاطمه و حسن و حسین و زینب نیازی به آشیل و هرکول و زئوس ندارم. اینبار بخواهم صحبت کنم مطمئن باش همان گونه که زینب (س) یزید را رسوا به راه مولایم خواهم رفت. هنوز بیرق سرخ حسین تو کربلا به نشانه خونخواهی از یزیدیان پائین کشیده نشده است پس خواهش میکنم دست از متشبه سازی بردارید. کلبه گلی فاطمه و علی و فرزندانشان به نام شماها نیست بلکه به نام دلهایی است که بی ریا و بدون داد و بیداد و بدون مهر داغ بر پیشانی هاشون به دین محمد (ص) مومن هستند.

در ضمن یک توصیه به همه دوستداران مولا علی دارم اونم اینه که این روزها اگر توانستید کتابهای ابوذر و سلمان پاک دکتر شریعتی را یک بار دیگر مطالعه کنید شاید بدانیم که چرا به پیرو راه این بزرگمرد تاریخ هستیم.


من باختم
.: سه شنبه 19 خرداد ماه سال 1388 :.

به دوستانی که این روزها سرخوشانه در پی پیروزی هستند توصیه میکنم که این نوشته را نخوانند که به هیچ عنوان به کارشان نمی آید. این روزهای امیدواری را با این نوشته ناامید کننده خراب نکنید در پی همان بزم شبانه خیابانی و دور هم بودن های دوستانه انتخاباتی و شاد بودنتان باشید و این شیرینی شاد لحظات خوشتان را با نوشته من خراب نکنید.


این روزها روزهایی است که خیلی از هم نسلان من و مردم ایران در خیابانها  هیجان خود را تخلیه می کنند اما من خالی از این شوق و هیجانم. این روزها یاد گرفتم بر احساساتم غلبه کنم و کمتر احساسی شوم این روزهای دوری از خانه و خانواده فرصتی برایم بود تا یاد بگیرم که زندگی همش این روزمرگی نیست این قضاوتهای ساده در محیط سایبر نیست، دروغ چرا، بعد از عید تصمیم داشتم ازدواج کنم اما الان دیگر به نقطه ای رسیدم که نمیتوانم نمیگویم تلاش نکردم چرا کردم حتی پیش قدم شدم اما برگشتم به دلیل اینکه هنوز خودم را نشناخته بودم. سخت نیست اعتراف بکنم که خیلی سخت گیر شدم به این آسانی دلبسته هیچ چیز و هیچ کسی نمیشوم به راحتی بر دوستیهای گذشته خط میزنم و رد میشوم چون میبینم که خیلیها از من رد شدند. این روزها به قول دوستی که میگفت خیلی بی هیجانی، خالی شدم. خالی شدم از خاطراتی که زمانی با آنها زنده بودم از چهار سال پیش که زندگی را بر خود سخت گرفتم و چیزهایی را بر خود حرام کردم که نباید می کردم، ولی من کردم به قول دوست نازنینی زندگی برای ما ایده آلیستها سخت است، نه ما این زندگی را تحمل می کنیم و این زندگی ما را تحل خواهد کرد و براستی که نیز اینگونه بوده است.

 ترانه و شعر و آهنگ را کناری نهادم چون دیدم ناپاک شدم چون حرمت خودم را نگه نداشتم و بدین وسیله تا روزی که تطهیر نشدم دست به قلم نخواهم برد. اهل معامله نیستم اما از این دلگیرم که به دل آدمها راهی ندارم. شاید هم بلد نیستم کسی را دلبسته خودم بکنم، همین باعث شده که بر این غرورم افزوده شود و خودم را کم نبینم. بله، من به «نه» شنیدن عادت کردم نه از غریبه ها که از آشنایان بیشتر شنیدم.

دوستان انتظار نداشته باشید که بخواهم باز شبی را در کنارتان جوگیر شوم و فریاد کنم. دیگر هیجانی ندارم. نمیدونم نظریه «پیری زودرس» چقدر درست است اما دیگر احساس میکنم هیچ چیز خاصی نمیتواند هیجانی در وجودم بیآفریند شاید این از همان علایم است به سادگی برای هر چیزی نمیخندم، ایراد از کسی نیست از خودم است که نمیتوانم جوانی کنم.

برای خودم متاسفم که هنوز نتوانستم خودم را با معیارهای جامعه ام منطبق کنم، هنوز یاد نگرفتم که در مقابل خوبی که به دیگران انجام میدهم توقع داشته باشم که که برایم کاری انجام دهد و چقدر راحت پذیرفتم که اگر کسی لطفی در حقم کرد تا همیشه مدیون باشم و در مقابلش چیز نگویم و مقابله نکنم. این روزها و ماههای اخیر کسانی را شناختم که کاش هیچ وقت اینگونه باهم رو در رو نمیشدیم کاش به همان تصویر خوب گذشته بسنده می کردیم و این گونه خود را آلوده نمی کردیم. دلگیرم از خودم که بد کردم. بد شناختم و بد تا کردم.

زندگی شاید صبوری میخواهد، شاید اعتماد میخواهد شاید میخواهد بداند چقدر تحمل سختی را دارم. به صراحت می گویم صبورم و بردبار اما تحمل بی اعتمادی رو ندارم وقتی می بینم عزیزی یا کسی بهم بی اعتماد است نمیتوانم راحت باشم  و از خودم و زندگی منزجر میشوم.

مشکل من این است که تحمل یکی نبودن حرف دل و زبان را ندارم. از تعریف بی خودی هم منزجرم. در ضمن  میخواهم مساله ای را برای همیشه  همین جا تمامش کنم این روزها نه دلبستگی به کسی دارم و نه میخواهم داشته باشم و تا بعد از اتمام دهه سوم زندگیم علاقه ای ندارم برای خودم همسفری داشته باشم چه برای زندگی و چه برای دقایقی برای همنشینی و مصاحبت.

به این تنهایی خو کردم و دلبسته همین هستم که کسی بهم نگوید چرا کی کجا و چگونه و ....

از این واژه ها بیزارم.

این روزها برای خیلیها روزهای امید و آرزو است اما برای من فرقی ندارد که چگونه خواهد بود و اگر تا آخر ایستادم بر اساس عهد و پیمانی است که فقط و فقط با خودم بستم که لااقل این یک قلم را بر خلاف ماشینهای کشاورزی، گیتار، ترانه، آواز، کارشناس فنی بودن و ادامه تحصیل در رشته مدیریت، به انتها برسانم و بر همان عهد خود پافشاری میکنم و اگر در تهران هستم فقط خواستم ثابت کنم که از عهده خیلی کارها بر می ایم و بر خلاف خیل عظیمی از دوستان چشمداشتی نیز ندارم.

من گفته بودم که زود امیدوارم میشوم و زودتر ناامید میشوم اما شما ناامید نشوید قرار نیست همه مثل هم باشیم شما باید ببرید اما من از همین حالا باختم و باختن هم جزئی از زندگی است.


فرصت بده
.: پنجشنبه 7 خرداد ماه سال 1388 :.

هر موقع که اینجا نوشتم فقط نالیدن بود اما این روزها پر از امید و اضطرابم. امیدوارم که تا حدودی فضای بازی برای فعالیت و بودن داشته باشیم و اضطرابی که دارم این است که این امید زود ناامید گردد.

هر سال طبق عادتی دیرینه در سالروز وفات فاطمه زهرا مطلبی مینوشتم اما این روزها از بس درگیر مسائل دیگه شدم که این فرصت تاکنون برایم دست نداده است.این روز رو به همه دوستداران صادقش تسلیت می گویم.


دیروز بعد از مدتها دیداری با مهندس زمان داشتم.  نمیدونم خانم حکمت این همه انرژی رو از کجا داره؟ آقای عموزاده که فوق العاده است. همه شوری دارند که من نمیدانم از کجا است. اینجا هم که بهنام و مسعود و علی و حامد و محمد بدجوری فعالند بچه ها روی خستگی رو کم کردند همه تلاش می کنند .


امروز از تاکسی که پیاده شدم از یه روشندلی فال حافظی گرفتم که برام جالب بود:

بهار و گل طرب انگیز گشت وتوبه شکن

به شادی رخ گل بیخ غم ز دل برکن

رسید باد صبا غنچه در هواداری

ز خود برون شد و بر خود درید پیراهن


خب این روزها همه بهم میگن اینقدر ناامید نباش که همه چی بهتر میشه. امیدوارم که اینطور بشه.


<< 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>
© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.