پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
طرح های توجیهی اقتصادی
اطلاعات مشاغل پردرآمد
در تابستان شروع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یا علی
.: چهارشنبه 27 آذر ماه سال 1387 :.

  این شعر خوانی زیبای امید نازنین را که در مورد مولا علی است به عنوان عیدی من در این روز عزیز بپذیرید امیدوارم که از شنیدنش دلشاد و خرسند شوید. 
عید غدیر را به همگی عزیزان تبریک میگویم و امیدوار که همیشه در زیر سایه مولا علی سرافراز و آبی باشید.  
   

دانلود ترانه یا علی با صدای امید از اینجا

 


از miss call متنفرم، همین!!!
.: دوشنبه 25 آذر ماه سال 1387 :.

 همیشه باید به یک جایی برسی که کاسه صبرت لبریز شود تا یک تصمیم قطعی بگیری، الان چنین وضعیتی دارم نزدیک چهار سال است که سر هر دو ماه معضلی به عنوان فیش تلفن دارم. مقصر خودم هستم هر کس که زنگ زده و نبودم خودم رفتم سراغش و تماس گرفتم تا کسی از دستم دلگیر نباشد. آنقدر به روابط خودم به دیگران اهمیت دادم که خودم را فراموش کردم. اگر اشتباهی در برخوردم با کسی داشتم از عذرخواهی شرم نداشتم و این شجاعت را داشتم که به اشتباهم اعتراف کنم و همیشه این پوزش خواهی نه تلفنی و مکتوب و ایمیلی که بلکه حضوری بوده تا به روابطم با طرف مقابلم لطمه‌ای وارد نشود.

اما دیگر این رویه را ادامه نخواهم داد، ندیدم که کسی که دلم را شکسته یا برخورد بدی با من داشته نیامده که عذرخواهی کند و سکوتم و پذیرش رفتار زشتش را حمل بر کوچکیم گذاشته و فکر کرده که باید رفتارش اینچنین باشد.

هر کسی که تک زنگ زده خودم باهاش تماس گرفتم تا دلیل تماسش را بدانم. اگر به هر دلیلی تماس بی پاسخی داشته باشم در اولین وقت باهاش تماس میگیرم. در مناسبتها همیشه سعی کردم که اولین نفر باشم که اس ام اس میفرستم، اما همین عید قربان مرا با حقایق تلخی آشکار کرد که دیگر در مقابل دیگران رفتاری غیر از این داشته باشم از شصت و شش نفری که اس ام اس فرستاده بودم فقط بیست و هشت نفر جواب دادند که از این تعداد هم شش نفر اول اس ام اس زده بودند «شما؟» که از هر توهینی برایم بدتر بود.

موبایل گرفتم که آرامش داشته باشم و در مواقع ضروری لنگ یک تماس تلفنی نباشم اما خیلیها مرا چیز دیگری فرض کردند، دلیلی ندارد که سر هر دوره بیست هزار تومان پول مفت را به حساب مخابرات بریزم.

خیلی راحت از این پس هر اس ام اسی را که نوشته «باهام تماس بگیر»، «باهات کار واجبی دارم» و ... را خیلی راحت پاک خواهم کرد، دیگر به miss call نگاه نخواهم کرد هر کس که کار واجبی دارد دوباره خودش تماس خواهد گرفت. دیگر نگران عذاب وجدانم نخواهم بود که کسی از دستم دلگیر می‌شود یا نه.

تا همین هفته یک گوشی سونی اریکسون مدل W700i  داشتم آن را فروختم و به جایش یک نوکیا مدل N70 گرفتم تا هم از امکاناتش بهتر استفاده کنم و هم راحت یک برنامه پیغامگیر رویش نصب کنم تا دیگر مجبور نباشم صبح جمعه یا نصف شب ایرادات فنی ملت را رفع و رجوع کنم، با اینکه همیشه از این صدای بوق منشی تلفنی متنفر بودم اما حس می‌کنم وقتی که کسی برای روابطمان احترام قائل نیست بهتر است از این منشی تلفنی استفاده کنم. اگر به کسی زنگ بزنم و ببینم که منشی تلفنی دارد اولین کاری که می‌کنم سریع تماسم را قطع می‌کنم.

دیگر پشت دستم را داغ می‌کنم که برای تبریک یا تسلیت مناسبتی به کسی اس ام اس بفرستم. این چندمین باری بود که امتحان می‌کردم که چه کسانی جواب می‌دهند. در کمال تاسف دیدم که خیر من عوضی تشریف دارم که برای روابطم با دیگران احترام قائل هستم و با یک اس ام اس خشک و خالی از کسی یاد می‌کنم.

همیشه یک اخلاق بدی داشتم اگر کسی مرا تلفنی به عروسی یا مهمانی دعوت کند نمی‌روم و به بدترین شکل هم طرف را می‌پیچانم تا حساب کار دستشان بیاید، آخرین نمونه هم عروسی دخترعمه‌ام بود که فقط مادر و خواهرم را با کارت دعوت،‌دعوتشان کرده بودند که شب عروسی زنگ زدند که تو هم بیا و در کمال نامردی و با بهانه کردن یک دندان درد نرفتم. حتی عروسی دوست دوران خدمتم را این چنین پیچاندم. برای همین در مورد تماسهای تلفنی و اس ام اسها هم همین رفتار را پیش خواهم گرفت اگر کسی کار واجبی با من دارد میتواند ده بار زنگ بزند تا جوابش را بدهم.

بهرحال از این miss call به شدت متنفرم. این روزها از شنیدن «مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد» خیلی دلشاد و خوشحال می‌شوم.


من می‌بلاگم پس هستم
.: جمعه 22 آذر ماه سال 1387 :.

 این رنگین پلوی خوشرنگ صرفا برای تزئین است. 

سال 82 همین وقتها بود که تصمیم گرفتم که از پرشین بلاگ به بلاگ اسکای کوچ کنم. محیط اینجا دوست داشتنی بود و اون موقعها هم من فقط ترانه و شعر می‌نوشتم و چیز دیگری را برای عرضه در محیط وبلاگ نداشتم. اسم اولیه این وبلاگ هم «ترانه‌های سوخته» بود بعد از یه مدتی یعنی در روز 6 اردیبهشت 83 اسمش رو به «زخمه» تغییر دادم و الان به قول خیلیها «زخمه» تغییر کاربری داده و در گوگل اولین نتیجه‌ای که برای «زخمه» می‌آید به اینجا هدایت میکند. اما بنابه دلایلی تمامی تاریخها و نوشته‌های قبلی تا تغییر نام را همان موقع حذف کردم و در عقایدم کمی تجدیدنظر کردم و الان خیلی پشیمانم که چرا وبلاگ قبلیم در پرشین بلاگ و یا آرشیو قبلی اینجا را نگه نداشتم.

دلیل اینکه امروز این مطلب را آوردم این است که میخواهم به حقایقی اعتراف کنم که تابحال ته دلم مانده بود. چند وقت پیش به آرشیو زخمه که سر میزدم خاطراتی را  تداعی کرد که بعضا برایم تلخ و یا شیرین بودند. اما تا دو سه سال پیش موقعی به اینجا سر میزدم که غمباد میگرفتم و تنها جایی که کسی مرا نمیشناخت و حرف میزدم اینجا بود اما از موقعی که بالاجبار با نام واقعیم می‌نوشتم باید رعایت خیلی چیزها را می‌کردم و خیلی حرفها و صحبتها را سانسور میکردم خیلیها با عناوین مختلف کامنت گذاشتند و مسائلی رو برایم یادآور شدند که من هیچوقت تائید نکردم. از اسم بردن خیلیها معذور شدم که فرهنگ غالب ما تاب تحمل حتی تعریف از یک استاد را ندارد (بابت اسم بردن یکی از اساتید دانشگاه بیشترین طعنه و تیکه رو شنیدم).

اعتراف می‌کنم که تابحال هیچ دوست دختری نداشتم و در کمال بیرحمی اکثر قریب به اتفاق کامنتهایی را که خانمها و حتی آقایونی که با عناوین «وبلاگ خوبی دارین به من هم سر بزنید» رو تائید نکردم و نمی‌کنم. مخالف روابط دختر و پسر نیستم و به دلیل اینکه خودم در یک مورد اینگونه روابط شکست خوردم اما هیچوقت سایر دوستان رو مذمت نمی‌کنم که اقتضای سن چنین ایجاب میکنه که اینگونه رفتار کنند.

اعتراف میکنم در یک مورد بسیار خاص و نادر و تنها به دلیل سوتفاهمی که از طرف من بود باعث دلگیری دوست نازنینم جناب توکا نیستانی شدم و با اینکه رسما و حضورا از ایشان بابت حرکت بسیار نابخردانه‌ام عذر خواستم اما در اینجا بر خود واجب میدانم که بار دیگر از ایشان معذرت بخواهم و از ایشان بخواهم که این اشتباه را به خامی و جوانی من ببخشایند.

در رابطه با مطلب قبلی هم باید بگویم که هیچ جریانی در کار نیست و فقط یک تکه از نوشته‌های دفترم در سال 83 بود که محض جالب انگیز بودن دیشب آوردم و متاسفانه حتی یادم نمانده که به کدامین حادثه آن مطلب را رو یک تکه کاغذ نوشته بودم و دیدم چون باید پاره شود بهتر است یادی اینجا هم بکنم. پیش بینی بود که سال 83 کرده بودم که 85 نصفش یعنی «رفتن» اتفاق افتاد و نصف دیگه‌اش «برنگشتن» سال 86 رخ داد و به چه زیبایی هم تعبیر شد.

این روزها درگیر کار در یک شرکت خدمات کشاورزی هستم البته پیگیر نمایندگی بیمه هم هستم و در عین حال سعی میکنم که با جدیت به مطالعه دروس کنکور کارشناسی ارشد بپردازم. با اینکه خیلی کم فرصت میکنم که مطالعه کنم اما مطمئنم که امسال میتوانم ناکامی سال قبل را جبران کنم.

متاسفانه من  زمانی با نوشتن این وبلاگ خوشبخت بودم و آن هم این بود که کسی از نزدیکان از وجود این وبلاگ مطلع نبودند ولی الان باید در نوشتن اینجا بسیار دقیق و محتاط باشم که فردا بهانه دست دوستان و فک و فامیل ندهم.

گله‌ای که بعضی از دوستان  میکردند این بود که قبلا برای خواندن شعر و ترانه به اینجا می‌آمدند ولی الان به ندرت پیدا میشود، دلیلش واضح است من نمیتوانم ترانه‌هایی را که مجوزشان را گرفتم در اینجا منتشر کنم و در ثانی من کارگاه تولید انبوه ترانه و شعر را ندارم  ضمنا در این زمینه هم با وجود دوستانی نظیر افشین سرفراز بنده هیچگاه ادعایی نداشتم و قصد هم ندارم در این وادی کاری انجام دهم که دوستان دیگر زیباتر و دلنشین‌تر از من در این مجال می‌نویسند، پس عذر مرا بابت ترانه ننویسی ببخشائید.

در مورد مسائل سیاسی روز هم به توصیه اکثر دوستان از اونجایی که من بینش سیاسی خوبی ندارم و بلد نیستم خوب در این زمینه اظهار نظر کنم دیگر صحبتی نخواهم کرد که برای آینده خودم بهتر است. به قول عزیزی «باید مواظب بوی قورمه سبزی که از کله‌ات بلند میشه باشی ممکنه کار دستت بده»

این نوشته را به بهانه پنج سال وبلاگ نویسیم نوشتم. به این «زخمه» خیلی مدیونم و خیلی وقتها قصد داشتم تعطیلش کنم اما لطف دوستان عزیزم باعث شده که کمتر چنین اتفاقی بیفتد. زیاد اهل آمار و آمارگیری نیستم اما طبق آماری که از شمارنده وبلاگ گرفتم روزانه در حدود 250 نفر از این وبلاگ بازدید میکنند که بیشترین بازدید کننده رو هم مربوط به مطلب خانم گلشیفته فراهانی بود که 3582 نفر بازدید کننده داشت در مورد بقیه مسائل هم زیاد وقت نکردم کاری انجام بدهم البته چرا بهانه بیاورم زیاد درگیر تعداد کامنت و تعداد بازدید کننده نبودم و  نیستم و از کسی هم برای دیدن وبلاگم دعوت نمی‌کنم مگر مورد خاصی باشد که با دعوتنامه قبلی از طرف مقابل دعوت میکنم تا مطلبم را بخواند و بیشتر دوستان هم شفاها یا با اس ام اس نظرشان را به اطلاعم میرسانند. منطقم این است «من می‌بلاگم پس هستم» 


معتاد
.: پنجشنبه 21 آذر ماه سال 1387 :.

 پیتزا، این عکس جنبه تزئینی دارد.

 

واقعا از وقتی که به این گوگل ریدر عادت کردم بدجوری بهش معتاد شدم. الان دو روز بود که به نت سر نزده بودم و الان که اومدم و می بینم گوگل ریدر و فیس بوک و توئیتر باز نمیشه اعصابم بهم ریخته. البته بماند که فرندفید خیلی وقته که نمیشه توش رفت. اما باز نکردن گودر جان دیگه قابل تحمل نیست. 

الان هم مجبورم به تمامی دوستان سر بزنم و ببینم که کیا آپ کردن. با این وضع باید اینترنت خونه رو تعطیل کنم. 

خوبه که لااقل این دوره خبرنگاری مجازی زیگزاگ رو ثبت نام کردم . از دیروز دوره‌اش شروع شده و میتونم یه مدتی رو با این سرم رو گرم کنم. ببینم آخرش چی میشه، اولین بار است که تو یه دوره آنلاین شرکت میکنم و میخواستم این طلسم رو یه جوری بشکنم که بالاخره با دوره خبرنگاری این کار رو کردم. تجربه یه مدت کار تو ایسنا و انواع و اقسام نشریات دانشجویی باعث شده که بیشتر جذب این دوره بشم.   

 

در ضمن کاست جدید داریوش عزیز با نام « معجزه خاموش» بزودی منتشر بشه. بهرحال بعد از مدتها قراره دلی از ترانه و موسیقی در بیاریم. بخصوص که داریوش عزیز کاراش حرف نداره و همیشه پر از شنیدن و زمزمه کردن هستند.

 

راستی :«این روزها همه ازدواج میکنند شما چطور؟» 

این جمله بالا قابل توجه بر و بچ نظیر ناصر و حمید و امیر و الباقی دوستان است البته به استثنای خودم و خودت و خودشون.


از علی اصغر تا آذربایجان
.: شنبه 9 آذر ماه سال 1387 :.

هندوانه زرد 

 

 

چند وقیته که در نوشتن مطالب زخمه دقت خاصی داشتم و در نوع نوشتن سعی میکردم که دستور ادبیات را مراعات کنم. بعضی از دوستان بهم میگفتند چی شده این دفعه طرف مقابلت کارشناس ادبیات است یا داره ادبیات می‌خونه که اینطور لفظ قلم حرف میزنی؟ هیچکدوم نیست، یعنی کسی رد کار نیست بلکه یه مدتی تصمیم گرفتم که درست بنویسم تا ثابت کنم که راحت نوشتنم در وبلاگم دلیل بر بی‌سوادیم نیست، دلیل بر اهمال کاریم نیست، بلکه دوس دارم اینجا خود واقعیم باشم دوس دارم ساده و راحت بنویسم. پس اگر گاهی از این فرم در اومدم دلیلش فقط همین بوده و بس.

این دو سه خط رو نمی‌نوشتم بعضیا میگفتند که لال از دنیا رفتم.

اما شاید از دیدن این هندوانه با این رنگ تعجب کردید، این هندوانه بیشتر به عنوان یک داروی گیاهی برای بیماریهای کلیوی و سنگ کلیه به کار می‌رود. اما دلیل این عکس و این مطالب؛ حدود 18 سال پیش در سن هشت سالگی دچار یک معضل کلیوی شدم که بابا و مامان برای درمانش هر کاری که می‌شد انجام دادند تا حدی که به مدت یک هفته در بیمارستان علی‌ اصغر (ع) بستری شدم، در این مدت انواع و اقسام دارو و تجویزها را امتحان کردم از همین هندوانه زرد رنگ گرفته تا آبجو و ماالشعیر و هر کس هر چیزی که می‌گفت انجام میدادیم تا اینکه به کشیدن دندانهای فاسد شیری هم مجبور شدم. ولی نمی‌دانم خواست و تقدیر خدا چیز دیگری بود که من از آن بیماری مهلک رهایی یابم.

تو دورانی که در بیمارستان بستری بودم دو چیز بیش از همه در زندگیم تاثیر گذاشتند یکی پرستاری مهربان از آشنایان مادر بزرگم نازنینم به نام «سرکار خانم کتایون همراز» بود، ایشان که همسر پسردائی مادربزرگم «مرحوم فرامرز مهرک» بود. در طول بستری بودنم در آن بیمارستان در حق من خیلی محبت کرد و دو سه باری که برای ادامه معالجه به آنجا مراجعه کردیم باز هم در حق من لطف بیشماری کرد. خیلی دوست دارم باز هم بتوانم آن فرشته مهربان را هنوز چهره مریم‌وارش در گوشه ذهنم حک شده ببینم. به همین خاطر از همه دوستان یا از آشنایان ایشان خبری از خانم همراز دارند حتما به من خبر بدهند و خیلی مشتاق این هستم که باز ایشان را ببینم.

دومین چیزی که از آن بیمارستان به یادگار داشتم علاقه‌ی وافرم برای مطالعه کتاب بود که آن را هم از سر صدقه بابای عزیزم دارم که در هر وعده ملاقات به همراه دائیم به جای اسباب بازی، کتاب داستان می‌آوردند. با اینکه در آنجا هم خیلی شیطنت می‌کردم و همه پرستاران از دست شیطنتهای من عاصی بودند اما با اینهمه خیلی دوستم داشتند، خاطره برخورد خوب آن پرستاران باعث شده که هیچوقت از محیط بیمارستان گریزان نباشم و هیچ ابایی از عمل کردن و بستری شدن در بیمارستان نداشته باشم.

یک خاطره‌ای نه آنچنان بی ربط با بیمارستان:

تابستان سال 82 استاد عزیزم جناب «دکتر سید کاظم شهیدی» به دلیل سکته قلبی در بیمارستان آذربایجان ارومیه بستری بودند و طبق رسم و حرمت شاگرد و استادی و مهمتر از آن رفاقتی عجیب که بین ما بود دو سه باری در بخش آی سی یو به دیدنش ایشان رفتم، عصر یک روز جمعه که با ایشان ملاقات کردم و بعد از یک ربع گپ زدن با ایشان (به دلیل پررویی خاصی که دارم توانستم که پرستارها را قانع کنم با دکتر ملاقات کنم و با ایشان صحبتی داشته باشم) خواستم که از بیمارستان خارج شوم. ساعت حوالی هفت عصر بود و طبق معمول با شیطنت خاصی شروع به پائین آمدن از پله‌ها از طبقه سوم بیمارستان شدم، نکته اینجا بود که آن موقع سال من از دمپایی یا صندل استفاده میکنم و آن روز هم دمپایی به پا داشتم. یکی از دمپائی‌ها را با پا به جلو پرت می‌کردم و دوباره می‌پوشیدم و حین پائین آمدن از پله قاعدتا این پرت کردن سه چهار تا پله پائین‌تر می افتاد و لی‌لی کنان می‌رفتم و می پوشیدم و باز ادامه می‌دادم. سر پاگرد طبقه همکف که رسیدن طبق معمول می‌خواستم این کار را بکنم که یهویی یکی از دختران همکلاسی را با پدر و مادرش دیدم از آنجایی که شانس خوب من بود سریع پایم را پس کشیدم و مثل بچه آدم راه افتاد و با لبخند و سلام علیکی هول هولکی سر و ته همه چیز را هم آوردم و تمام شدم. خب تجسم اینکه یک ثانیه دیر می‌جنبیدم چی می‌شد زیاد سخت نیست. یک ثانیه دیرتر یعنی پرت شدن دمپائی تو صورت یکی از آشنایان که دیگر نمی‌توانستم سرم را در دانشگاه بالا بگیرم. البته این برای کسانی که مبادی آداب هستند خیلی سخت است ولی برای من اهمیتی نداشت به دلیل اینکه بعدتر ها اینقدر سوتی‌های ناجور دادم که این یکی در مقابلش چیزی نبود. فقط چون مربوط به بیمارستان می‌شد این را نوشتم.

پی نوشت: راستی چند روزی است که سرما خوردم و گلودرد شدیدی دارم و بدجوری سرفه میکنم، دکتر گفته که از خوردن شکلات و چربی و ترشی‌جات پرهیز کنم اما به دلیل همان لذت همیشگی در طول این هفته 10 بسته شکلات تلخ 80 درصد را تناول نمودم تا بلکه پدر صاحب بچه بفهمد که گلو درد با شکلات خوب نمی‌شود بلکه بدتر می‌شود.

آگهی بازرگانی : شرکت ترانه دو مجموعه جالب با عنوان ترانه‌های طلائی ستار و ابی را منتشر کرده است که شنیدن را به دوستداران موسیقی پاپ توصیه می‌کنم، واقعا خیلی خاطره‌انگیز هستند. در ضمن ترانه پرواز اردلان سرفراز را در آلبوم پرواز شهرام صولتی را از دست ندهید که غفلت موجب پشیمانی است. «گریه کم کن پیرهن تازه به تن کن / از پرنده پر بگیر و هوای خانه‌ی من کن / نشو خاموش و فراموش که صدای همصدایی / دل دریا رو تو داری، تویی معنای رهایی / لحظه‌ی خوب نیایش، دارم از خدا یه خواهش / بر سر دلهای سوخته بکشه دست نوازش»


هشتم آذر ۱۳۷۶ «به بهانه اولین جشن ملی ۱۱ سال پیش»
.: پنجشنبه 7 آذر ماه سال 1387 :.

   

گزارشگر فرانس پرس چنین گفت: «در یک لحظه وزن کره زمین سبک شد چون هفتاد میلیون ایرانى با هم به هوا پریدند ...» و این شرح تمام واقعه اى بود که هنوز فراموش نشده است. یازده سال از تک به تک شدن خداداد با مارک بوسنیچ، از پاره شدن تور دروازه ایران به دست یک اوباش مست استرالیایى، از رشادت هاى احمدرضا عابدزاده و از گل آفساید باقرى مى گذرد. یازده سال گذشت از آن روز که همه مردم ایران بدون آنکه از قبل هماهنگ کنند به خیابان ها ریختند و تا پاسى از شب جشن ملى به راه انداختند. یادش به خیر. ویرا بین دو نیمه گفت: «خودتان هر کارى دوست دارید بکنید.» و آخر مسابقه هم عابدزاده را ستایش کرد. 

خیلی‌ از هم نسلان من هشتم آذر ۷۶ را فراموش نخواهند کرد. آن نسل طلایی فوتبال ایران که همه چیز داشتند. 

هر هشتم آذر این روز را یاد میکنم تا یادم نرود که یک روز در عمرمان از ته دل خوشحال شدیم و خندیدیم و رقصیدیم و کسی به ما نگفت نکنید. 

هنوز از یادم نرفته که چگونه ماموران نیروی انتظامی همراه با مردم به شادی پرداختند و برای اولین بار بود که کسی از راه بندان خیابانها ناراحت نشد. 


یک تراک اوج به هزاران پیک ودکا می‌ارزد
.: چهارشنبه 22 آبان ماه سال 1387 :.

 

 

 

چند وقتی است که به این فکر می‌کنم براستی چرا اینقدر سرخوش و بی‌خیال شدم اما هر چی بیشتر فکر می‌کنم نتیجه قانع کننده‌ای بدست نمیاورم.

اما چرا در آغاز این نوشته چنین چیزی گفتم برای اینکه به موضوع اصلی صحبتم بپردازم و آن هم معرفی و کشف یک حس جدیدی است که بعد از شنیدن یک موسیقی زیبا به دست آوردم.

بیشتر مواقع با موسیقی مانوس هستم و به غیر از مواقعی نظیر مطالعه و دیدن فیلم تمام فکر و ذکرم موسیقی است و حتی موقع قدم زدن یا در حال رانندگی به موسیقی فکر می‌کنم و از شنیدنش لذت می‌برم. اما امروز یک آلبومی به دستم رسید که واقعا برایم فوق العاده غیرمنتظره بود. چند روزی بود که در حال کار بر روی نوشته‌ای بودم که در زمینه مشروبات الکی بود اما با شنیدن این قطعات فوق العاده زیبا از تصمیمم منصرف شدم.

تجربه نوشیدن مشروبات الکلی را نداشتم و دوست ندارم که داشته باشم. اما به نظرم شنیدن یک چنین موسیقی دلنشینی لذتش به مراتب و هزاران بار بیشتر از لذت و سرخوشی و موقتی یک پیک ودکا یا تکیلا یا برندی است.

امروز آلبوم اوج (zenith) فرهاد بشارتی را شنیدم و از شنیدنش بسی لذت فراوان بردم. انگار که تازه زاده شدم. به واقه همانند امسش مرا تا اوج لذت برد. من خیلی کمتر پیش می‌آید از یک موسیقی چنین تعریف کنم. لینک این موسیقی را نمیگذارم که بس میخواهم از لذتش فقط خودم بهره‌مند شوم و اینجا از این خودخواهیم بیشمار راضی هستم و نمیخواهم کسی را در این لذت دوست داشتنی شریک کنم. براستی پنجه‌های فرهاد بشارتی بر روی قانون چه میکند. یکبار هم قبلا با شنیدن نوازندگی بیژن مرتضوی حال نزدیک به این احوال امروزم داشتم اما احوالم امروزم روز دیگری است و فکر نکنم باز برایم تکرار شود.

البته شنیدن ترانه unbreak my heart یک چیز دیگر و از دستش ندهید. البته منم هم نامردی کردم و ویدئویش را هم اینجا گذاشتم تا دوستان لذت ببرند.

پس اگر فقط دلبسته موسیقی‌های باکلام هستید بس به همان بسنده کنید و به طرف این آلبوم بی‌کلام پرحرف نروید که سخت پشیمان خواهید شد.

یک تراک اوج به هزاران پیک ودکا می‌ارزد.

آقای فرهاد بشارتی از بابت لذت امروزم از شما متشکرم.


بالاخره اسطوره آمد
.: چهارشنبه 8 آبان ماه سال 1387 :.

مارادونا

 

 

خبر خیلی ساده بود ماردونا سرمربی آرژانتین شد.  

سال 90 تازه می فهمیدم فوتبال یعنی چه که با جام جهانی ایتالیا پای جادوی ماردونا نشستم و آخرش هم با اشکهایش اشک ریختم و گفتم چهار سال بعد تلافی میکنید اما نامردها نگذاشتند. 

اما الان دیه گو برگشته تا به همراه مسی و تورز و بقیه راه راه پوشان رقص سالسا در آفریقای جنوبی بپا کنند. دوستان کلاهتان را به احترام جادوگر بردارید. او آمده است تا نوستالژی غریب دهه نود را برای ما زنده کند. 

مارادونا در بیرون از زمین فوتبال هر چی که است برای خودش. کاری به کارش نداریم ما فقط جادوگر را میخواهیم کسی که یک تنه در برابر انگلیس انتقام جزایر فالکلند را گرفت. کسی که حتی فیفا حریفش نشد. مارادونا را به خاطر عصیانش، یاغیگریش دوس داشتم و دارم و خواهم داشت. 

حالا مسی تنها نیست. حالا دیگر آرژانتین یعنی آرژنتین است. انگار آرژانتین بدون مارادونا مثل پیتزا بدون پنیر می‌ماند.


حکم احضار خوانندگان  قبل از انقلاب در سال 1358
.: پنجشنبه 18 مهر ماه سال 1387 :.

 حکم احضار گوگوش و هایده و حمیرا و لیلا فروهر

 

لازم به ذکر است که آقای محمدی گیلانی دو سال قبل از طرف حزب اعتماد ملی به عنوان نامزد در انتخابات مجلس خبرگان شرکت کرده بودند.


گلشیفته جان مبارک است
.: سه شنبه 16 مهر ماه سال 1387 :.

خبر ساده بود:مجموعه دروغ ها تا سه روز دیگر اکران خواهد شد و از چند روز قبل فرش قرمزهای این فیلم شروع شده ولی پنجم اکتبر گلشیفته به روی فرش قرمز آمد. 

اما چه آمدنی!!! 

یکی از دوستان تعریف می کرد وقتی که هواپیما از مرزهای این سرزمین میگذرد انگار داخل هواپیما زلزله میاید نمیتوانی باور کنی که این افرادی که در اینجا نشستند همان افراد محجبه و سر به زیر یک دقیقه پیش هستند روسریها پائین میایند و تاپها نمایان میشوند.  

در مالزی و لبنان و ترکیه و فرانسه و ... هر دختر مسلمانی با افتخار حجابش را انتخاب میکند و برای ورود به دانشگاه با حجابش میجنگد و حقش را میگیرد اما اینجا برای نداشتن حجاب مسابقه گذاشتند.  

گلشیفته یک دختر ایرانی است و حاصل تربیت و تاثرپذیری در این جامعه و اصطلاحا فرزند انقلاب است و اینگونه برای اینکه به قله‌های افتخار در هالیوود برسد (هالیوودی که اخ است و بد است اما برای اینکه تار چند بازیگر ایرانی در فیلمهای سینمائیمان دیده نشود ترجیح میدهیم فیلمهایش را در تلویزیون ایران با تدوینی تازه به خورد ملت بدهیم)  رفتار میکند و به سیاستهای تمام این سالها دهن کجی میکند.  

گلشیفته دهن کجی میکند به رفتاری که در سی سال گذشته در حق زن ایرانی شده است.


<< 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 >>
© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.