این وقت شب که بیداری زده پس کله ام فقط این ابیات رو میتونم زیر لبم زمزمه کنم، خیلی نامردم که اینگونه نوشته ام:
پشت سر منِ تنها گریه نکن عمریه من و تنهائی هم مسیریم آرزومه تو دیگه تنها نباشی حیف نمیشه پیش هم آروم بگیریم
حالا که تنهائیمو رج می زنم عهدی رو که با تو بستم میشکنم با تو بودن که برام محال شده باید که از رنگ چشات دل بکنم
چه حالی دارم من !!!
.: شنبه 19 تیر ماه سال 1389 :.
اگه می دونستم کی سر نوشته آدما رو می بافه ... بهش می گفتم ماله من و بشکافه*
دنیای این روزای من یه دنیایی دسوت داشتنی است که فقط خودم میدونم که لذت چیه. یه چند روزی پدر و مادرم مهمونم بودند هیچگاه فکر نمیکردم مستقل شدنم و تنهائیم باعث بشه که بابا و مامان مهمونم بشن انگار همین دیروز بود که سر دیر اومدن به خونه دلواپسم میشدن. عجب دنیایی شده.
هیچوقت رضایت نداشتم و ندارم نیمدونم دلیلش چیه اما شاید دلیلش اینه که شصت و یکی هستم و اردیبهشتی. مغرور و از خود راضی و خودخواه.
بیشتر وقتها تو فیس بوک پلاسم و می چرخم. یه زمونی بانک اس ام اس بچه ها من بودم همیشه یه چیزهایی تو چنته داشتم واسه رو کردن تو مناسبتها بعضی از دوستانم منتظر من بودند تا من اس ام اسی بزنم تا اونا هم برای بقیه فوروارد کنند اما این روزها اس ام اس هایم رو تو wall فیس بوکم می نویسم تا شاید یه عده بهش like بزنند اما دوستان صمیمیم زیاد با این محیط آشنا نیستند و همیشه میگن ها این فیس بوکی که وگفتی یعنی چه؟؟
دیشب داشتم یه شعر از عمران میخوندم که میخواستم بریا دوستان اس ام اس کنم اما دیدم خیلی وقته که از دوستان خبری ندارم واسه دل خودم خوندم و بعدش هم نعشه اون شعر دلنشین بودم که شامم سوخته و جزغاله شد. مجردی خیلی خوبه اما این قسمت آشپزیش مصیبه اعظمه.
آدم به جرم خوردن گندم با حوا شد رانده از بهشت اما
چه غم حوا خودش بهشت است**
بعدش هم پیش خودم زدم زیر آواز و به سبک گلپای عزیز خوندم:
پیش ما سوختگان، مسجد و میخانه یکیست حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکی است عشق آتش بود و خانه خرابی دارد پیش آتش، دل شمع و پر پروانه یکیست***
آره تو فیس بوک میگردم و خاطراتم رو خط خطی میکنم و ترانه هامو آتیش میزنم. انگار دوباره دارم شاعر میشم. دلم یه گیتار میخواد. اولین پولی که دستم بیاد گیتار میگیرم تا حالم خوب بشه.
بعضا تو فیس بوک عکسهایی رو میبینم که دلم رو هوائی میکنه. مثل عکسهایی که ..... ای بابا بی خیال دست رو دل بی صاحابمون نذارید که خونه و واسش روضه خونی نیس.
این روزهای گرم هم حسابی دمار از روزگارمون درآورده. هر کاری کنیم باز گرما است. بخصوص تو محیط کارگاهی ما که دیگه وحشتناکه.
* دیالوگی از خانه ای روی آب ساخته بهمن فرمان آرا
** عمران صلاحی
*** عماد خراسانی
راستی این تصویر نیز از استاد کاتوزیان می باشد
آخرین نگاه
.: سه شنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1389 :.
باید تحمل کنی اگه که هنوز عاشقترینی
باور کنی که میتونی بازم آسمونو ببینی
به نگاهم دل نبند که چشام واسه تو حرومه
گرمی دستای عاشقم دیگه رو به تمومه
دو سال پیش تو دفتر یادداشتم اینو نوشته بودم و امروز بدجوری دلم گرفته بود و اینو اینجا نوشتم.
بعضا ترانه سراغم میاد که خودمم نمیدونم چرا. هیچوقت این دو بیت رو ادامه ندادم و خوشحالم که اون حس خوب رو با اضافه نویسی خراب نکردم.
چوب حراج
.: چهارشنبه 18 فروردین ماه سال 1389 :.
وقتی که کسی صاحبت شد با خیال راحت میتونی چوب حراج به خودت بزنی.
قابل توجه کسانی که می گفتن احساس فروشی نیست.
این روزها هر چیزی فروشی است حتی احساس و عقل و شعور و حتی آزادی.
آتیش داری؟
.: دوشنبه 24 اسفند ماه سال 1388 :.
یه فندک گرفتم و گذاشتم تو جیبم تا وقتی پیرمردی ازم خواست:جوون پیر شی آتیش داری؟ اونوقت نگم دودی نیستم و سیگارش رو با لبخند روشن می کنم.
زندگی به همین راحتیه. نباید زیاد سختش گرفت.
آخرین فال حافظم رو چند روز پیش تو میدون هفت تیر گرفتم و حضرت حافظ هم گفت زندگی رو سخت نگیرم همه چی آرومه عزیزم
نوبهارست در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گُل بدمد باز و تو در گِل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
ممنونم جناب حافظ.
هیچوقت از باخت هیچ تیمی اینقدر خوشحال نشده بودم که امروز پاس همدان باخت. کاش دسته پائین تر سقوط کنن.
هنوز در سفرم و چقدر خوشحالم که ساکن یه جا نیستم و خوب دارم می روم.
شاید سال بعد سال هجرتم باشه. امیدوارم که آنگونه شود که هم تو پسندی و هم من.
آقا بالاسر
.: چهارشنبه 19 اسفند ماه سال 1388 :.
خب عزیزم باید از مردمی که هر روز تو مکالماتشان دم به ساعت می گویند «چاکرتم» و «نوکرتم» و «مخلصتم» انتظار داشته باشیم که خواهان داشتن «آقا بالاسر» و «ارباب» باشند.
پی نوشت (۸۸/۱۲/۲۲):
از همه دوستان معذرت میخوام که نتونستم به وبلاگها سر بزنم. فعلا در یک مسافرت کاری بسر می برم اگه جایی مستقر شدم حتما تلافی این چند وقت نبودم را در میارم. امیدوارم که ایام به کامتان باشد و همیشه سبز و سرفراز باشید.
همه چی آرومه
.: پنجشنبه 13 اسفند ماه سال 1388 :.
چند وقتی خیل دلم میخواد بنویسم اما حال و
حوصله اش رو ندارم دلیلش رو هم نمیدونم چیه؟ شاید زندگی رو بیخودی و زیادی از حد
جدی گرفتم تو وبلاگ بعضی از دوستان کامنتهایی گذاشتم که با این راه و روش چند وقت
پیشم زیادی در تضاد بود. خیلی دوست داشتم واسه این دو سه روزی که مناسبتهای خوبی
بود چیزی بنویسم دیدم هر چیزی بنویسم یه بوی خاص قورمه سبزی ازش بلند میشه که فعلا
حال و حوصله این حرفا رو ندارم و ترجیح میدم بازم به سیک و سیاق این نه ماهه خودم
سکوت کنم تا ببینم چی میشه.
دوری چندین ماهه از این محیط شهری و آذربایجان
باعث شده تا بیشتر به خودم رجوع کنم و تا حدودی در عقاید و اعتقادات گذشته خودم
تجدیدنظر کنم و با دید جدیدی به زندگی نگاه کنمخودم میدونم دلیل این دید و بینشم چیه. اما خب اونقدر تو این وبلاگ افراد
نامحرم و مغرض میان و میرن که دوست ندارم برای این دوست عزیز و نازنینم حرف حدیثی
پیش بیاد.
یه زمونی شاعر خوبی بودم و خوب ترانه می نوشتم
اما خب چند وقتیه که این حس رو ندارم و تنها دلیلش رو این میدونم که عاشق نیستم و
واژه ای رو که بی عشق بنویسی به درد جرز لای دیوار هم نمیخوره.
یه زمونی یه ترانه زیبایی نوشته بودم که خیلی
دوستش دارم اما با دیدنش امروز حالم از حال خودم بهم میخوره که بیخود و بی جهت
خودم رو کوچیک میکردم برای کسانی که لیاقتش رو نداشتند.
برای یه نگاه، حروم
شدم و تو نفهمیدی
پیش چشمات پرپر زدم
ولی اشکامو ندیدی
دارم به آخر میرسم
به غربت عادت میکنم
ترانههامو بیهوا
با بارون قسمت میکنم
خیلی وقته که میتونم
باز به گریههام بخندم
کسی سر راهم نمونده که
در روی نگاش ببندم
این از اون ترانه ها بود نمیدونم همیشه یه
چیزی بوده که از خودم راضی نبودم و انتظارم از خودم زیاد بوده اما متاسفانه از
دوستانم که کمترین توقع رو داشتم و به ندرت کسی بوده که حالم رو بفهمه.
نه،حالم خراب نیست، عاشق نیستم، اما نمیدونم
چیزی است که اصلا برایم خوشایند نیست. به تجربه دیدم وقتی حال و احساسم خوب نباشه بیشترین
تاثیرش از جو محیطش است. تو تهران راحتترم به خاطر اینکه بیشتر دوستانم اونجا
هستند. حال هیچی رو نداشته باشم از ونک تا میدون ولی عصر رو پیاده گز میکنم. شبهای
تهران رو بیشتر از بقیه جاها دوست دارم. امسال میخواستم عید به شیراز و اصفهان
برم. حتی یکی از دوستان برام بلیط کنسرت امید رو برای ایروان گرفته بود اما تمامی
این برنامه سفر رو کنسل کردم. دوستی از مشهد دعوتم کرده بود که سال تحویل اونجا
باشم اما نرفتم. امسال حتی دوس ندارم که سال تحویل برم دهمون. تنهایی رو خیلی دوس
دارم. تو تنهایی دیگه مجبور نیستی جواب سوالات کسی رو بدی. تو تنهایی میتونی راحت
کتاب بخونی و موسیقی گوش کنی.
الان هم همین طور است. بیشتر روز رو استراحت
میکنم میدونم که تا چند روز دیگه باز کار به شدت شروع میشه. به همین خاطر از زندگی
لذت می برم. میشینم تحقیر شدن آلمانیها رو در مونیخ مقابل شاگردان مارادونای بزرگ
می بینم و لذت می برم. تو کامپیوترم بازی PES 2010 رو ریخته ام فقط آرژانتین و رئال مادرید بازی میکنم و حالش رو
میبرم. کلی کتاب نخونده دارم که دارم میخونم. از شنیدن ترانه های آذری خاطره و
نامیگ حال میکنم. دوباره لئونارد کوئن رو کشف کردم. بازم سلن دیون گوش میدم و شبم
رو با آرامین به خواب می رم.
میشه به تنهایی از زندگی لذت برد و زندگی کرد.
اما خدا.....
همیشه در زندگیم جاری است نمیدونم ولی لطف
عجیبی بهم داره. همه جا همرام است. زیاد تو قید و بند شریعت و این حرفها نیستم اما
حضور اوس کریم باعث شده خیلی وقتها از انجام خیلی کارها و زدن خیلی از حرفها
رویگردان شوم.
این روزها دنبال یه شادی خاص هستم یه شادی مثل
دعوت به عروسی یا یه پارتی خوب و مردونه که هیچ زنی اونجا نباشه. کلی با بچه ها
بگیم و بخندیم و برقصیم و شر و ور بگیم.
زمانی که در کرند غرب بودم بچه هایی بودند که
خیلی اهل حال بودند سیامک و امین و اسلامو خیلیهای دیگه. چقدر فیلم می دیدیم و حال میکردیم و شر و ور می گفتیم.
یادش بخیر.
کار انتقال وبلاگم هم روی وردپرس نصفه و نیمه
ولش کردم. حال و حوصله طراحی و این حرفها رو ندارم. شاید از همین قالب ساده
استفاده کنم با یه المانهای جدید. تا شروع عید این کار رو نمیکنم. بعد از عید به
احتمال نود درصد می برمش وردپرس و خودم صاحبخونه خودم میشم و از دست این تبلیغهای
لعنتی راحت میشم.
پریروز هم تولد کسی بود که ازش یاد گرفتم که
دچار کیش شخصیت نشوم و قهرمان پروری رو از یاد ببریم، سید بزرگوار بابت همه خوبی
هایت ممنونم امیدوارم که همیشه سبزترین لحظه ها را داشته باشی.
فردا درگذشت زنده یاد دکتر محمد مصدق است حرف
خاصی ندارم که بنویسم یه شعری داشتم که اونم فعلا صلاح نمیدونم منتشرش کنم پنج شش
سال پیش نوشتم که حال و حوصله ویرایشش رو ندارم. اما یان شعر دکتر شریعتی را خیلی
دوس دارم و اگه خدا بخواد شاید تو سال جدید روش آهنگسازی کردیم و منتشرش کنیم. حرف
دیگه در مورد دکتر مصدق این مرد آزادی ندارم.
مرد شیرگیر
در حیرتم ز چرخ که آن مرد شیرگیر
با دست روبهان دغل شد چرا اسیر
آن شاهباز عزّ و شرف از چه از سریر
با های وهوی لاشخوران آمدی به زیر
این آتشی که در دل اسن مُلک شعله زد
با نیروی جوان بُد و با فکر بکر پیر
با عزم همچو آهن آن مرد سال بود
با جویهای خون شهیدان سی تیر
با مشت رنجبر بُد و فریاد کارگر
با ناله های مردم زحمتکش و فقیر
با خشم ملتی که به چنگال دشمنان
بودند با زبونی یک قرن و نیم اسیر
با آن که خفته است به یک خانه از حلب
با آن که ساخته است یکی لانه از حصیر
با مردمی که آمده از زندگی به تنگ
با ملتی که گشته است از روزگار سیر
افسوس شیخ و نظامی و مست و دزد
چاقوکشان حرفه ای و مفتی اجیر ...
« دکتر شریعتی»
امروز هم که میلاد پیامبر اسلام بود به کی
تبریک بگم؟ به مسلمانانی که پیامبرشون رو نمیشناسن اما ..... بقیه شو بی خیال.
همون تبریک خشک و خالی هم بگم چیزی ازم کم نمیشه.
به همه آزاد اندیشان و رهروان پاک طینت حضرت
محمد که درود خدا بر او و خاندان پاکش باد، میلادش را تبریک می گویم.
یه زمانی شعر معر زیاد میگفتم دیدم خالی از
لطف نیست یه ترانه ای بخوانید که فقط از آدمای عاشق و دیوانه ای مثل من بر میاد
چنین واژه هایی را کنار هم بچینند و از گفتنش ابا نداشته باشند. نمیدونم قراره این
ترانه را برای چند نفر ایمیل کنم؟ بیخود از این خبرها هم نیست قرار نیست از هر کی
که زود از راه رسید گدائی محبت بکنیم.
مواظب باش
مواظب باش رو لب تو
بوسه هامو جا نذارم
از اون دستای سردت هم
دیگه دستامو بردارم
مواظب باش بهت نگن
از سرتم زیادی بود
مگه اون عاشقت نبود
واست غزل نمی سرود؟
حالا که دیگه من نیستم
تو دیگه پشیمون نشو
عاشق یکی دیگه باش
باهاش نامهربون نشو
مواظب باش که مث من
زیادی عاشقت نشه
شب و روزش یکی نشه
هم بغض هق هقت نشه
زیادی ناز نکن شاید
مث من صبور نباشه
ثانیه هارو نشمره
نخواد ازت دور نباشه
مواظب باش کم نیاری
شاید مث من ساده نیست
انگار اون از من سرتره
مث من هم پیاده نیست
غزلهامو آتیش بزن
مواظبشون هم نباش
به هیشکی هم حرفی نزن
به فکر آخرم نباش
مواظب باش رو لب تو
بوسه هاشو جا بذاره
واسه همیشه دستاشو
از دستات هم برنداره
«اکبر یارمحمدی»
اینم به تلافی چند وقتی که تو نت نبودم و از
هر دری نوشتم. خیلی زیاد و طولانی شد لااقل میشه ازش پنج شش تا مطلب وبلاگی در
آورد اما حالش نیست همین طوری بهتره. خیلی وقته که این طوری ننوشته بودم.به قول
معروف جای نگرانی نیست « همه چی آرومه»
پی نوشت:
بلاگ اسکای یه امکان جدید برای آپلود فایلها
گذاشته است که این عکس رو آپلود کردم و دیدم بد نیست. اینم شاهکار عکاسی خودم است.
سوژه کم بیارم از اتاقم عکاسی میکنم.
Man & God
.: شنبه 24 بهمن ماه سال 1388 :.
Man: God
God: Yes? Man: Can I ask you something? God: Of course! Man: What is for you a million years? God: A second. Man: And a million dollars? God: A penny. Man: God, Can you give me a penny? God: Wait a second
آرزوی بچگی
.: یکشنبه 11 بهمن ماه سال 1388 :.
بچه که بودیم ، دخترا عاشق عروسک و پسرا عاشق مردای قوی بودن. حالا بزرگ شدیم .... دخترا عاشق مردای قوی و پسرا عاشق عروسک شدن.
این اس ام اس رو سالها پیش یکی برام فرستاده بود امروز دوباره دستم رسید. خیلی حرفه.
امروز این اس ام اس رو تو یه وبلاگ دیگه هم دیدم تصمیم گرفتم اینجا بیارمش یعنی میخواست خونده بشه ما هم گفتیم چشم.
ساقی
.: جمعه 2 بهمن ماه سال 1388 :.
سلام من به تو یار قدیمی منم همون هوادار قدیمی هنوز همون خراباتی و مستم ولی بی تو سبوی می شکستم همه نشسته ایم ساقی کجایی گرفتار شبیم ساقی کجایی اگه سبوی می شکست عمر تو باقی که اعتبار می تویی تو ساقی اگه میکده امروز شده خونه ی تزویر تو محراب دل ما ، تویی تو مرشد و پیر همه به جرم مستی سر دار ملامت می میریم و می جوییم سر ساقی سلامت یک روزی گله کردم من از عالم مستی تو هم به دل گرفتی دل ما رو شکستی من از مستی نوشتم ولی قلب تو رنجید تو قهر کردی و قهرت مصیبت شد و بارید پشیمونم و خستم اگه عهدی شکستم
آخه مست تو هستم اگه مجرم و مستم
اردلان سرفراز
مطمئنا خیلیها مث خودم من این ترانه را با صدای زنده یاد هایده شنیده اند ترانه ای به غایت زیبا با آهنگی زیبا از فرید زولاند که با صدای جاودانی زنده یاد هایده ابدی شده است.
خانم هایده از خوانندگان محبوب پدر و مادرم است هر وقت تلویزیون یکی از ترانه های ایشون رو پخش میکنه بابام میگه ساکت و بعد شروع به تعریف و تمجید از صدای ایشون و اینکه هیشکی مثل ایشون نیست و مامان و خالم از خاطره هاشون با صدای ایشون میگن که زمون جوونی شون خیلی هایده رو دوس داشتند هنوز مادرم خیلی از خواننده ها رو میگه صدا ندارن و فقط صدا صدای هایده بود. نمیدونم چه رازی تو این صدا و حنجره بوده که هنوزم بعداز بیست سال از درگذشتش باز هم صدایش در بین جوون و پیر طرفدار دارد.
جادوی ترانه های زیبای اردلان سرفراز با صدای هایده بیشتر بر این علاقه افزوده است فکر نکنم تا حالا کسی ترانه شانه هایت را شنیده باشد و دوستش نداشته باشد.
اما این ترانه از جهتی دیگر دوس دارم و اون حس زیبایی است که این ترانه دارد من که شراب نخورده مستم همیشه با این ترانه زندگی کردم. یه مستی خاصی در این ترانه جاری است که در بقیه ترانه های این چنینی وجود ندارد و اون هم چیزی نیست جز مستی عشقی که شاعر داشته است که در این ترانه اش جاری و نمایان است.
بیست سال پیش هایده رفت اما هنوز صدایش خلوت تنهائیامون رو پر کرده است. با شنیدن صدای هایده یاد پدر و مادرم میفتم که دلم براشون تنگ شده است.
حس مشترکی که با این صدا دارم فقط دیدن روی زیبای بابا و مامان نازنینم است.
بابا و مامان جونم شما که همیشه ساقی من مست و خراباتی بودید دوستتان دارم بی نهایت.
توجه: تمامی اشعار و ترانه هایی که در اینجا منتشر میشود به ثبت رسیده است و هر گونه استفاده نوشتاری و موسیقیایی و ... بدون اجازه از مدیر وبلاگ ممنوع می باشد. ذکر سایر مطالب با درج منبع بلامانع است..
چه زود امیدوار می شوم زودتـــــر ناامید می شوم به آسمانـــــــــم نگاه کن چـــــگونه ندید می شوم