اطلاعات مشاغل پردرآمد اطلاعات مشاغل پردرآمد
طرح های توجیهی اقتصادی
در تابستان شروع کنید
مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله ISI از پایان نامه،ویرایش مقاله
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
نسُریدم (nasoridam)
.: یکشنبه 4 مرداد ماه سال 1388 :.

میخوام یه داستانی رو براتون بگم، یه زمونی یه پسری عاشق یکی از خودش مغرورتر شد براش می مرد اما صداش رو در نمیاورد همه جا لاف میزد که نه فقط دوسش داره و عاشقش نیست اما برای دختره تب میکرد همه جا اونو میدید خداش شده بود، آره عاشق بود اونم چه عاشقی یه عاشق مغرور که تحمل کوچیک شدن رو نداشت و اگه دختره هر جا کوچیکش میکرد هیچ جا صداش رو درنمیاورد تا این که با یکی دیگه مثل خودش آشنا شد اونم عاشق بود اما یه فرق اساسی با پسره داشت اونم این بود که اون عاشق، دختر بود. هر دو هم دانشگاهی و همشهری بودند و دردشون مشترک بود. پسره درد خودش رو فراموش کرد همدم دختره شد، دختری که حس میکرد پسره داداش بزرگشه کسی که میتونه بهش تکیه کنه و اونو به عشقش برسونه اما از اونجایی که حسادت همسایه دیوار به دیوار عشق است کار دست هر دوتاشون داد معشوق داداش فهمید که آقای عاشق بهش همه حقیقت رو نگفته و با یه دختر دیگه هم همکلام است اونو به دست تقدیر حواله داد و تقدیر هم نامردی نکرد و دختره رو از دست داداش پروند و دست یک پولدارتر از پسره داد و بعد از چهار سال همه چی تموم شد. خواهر کوچیکه هم شش ماه بعد به سرنوشت داداش بزرگه مبتلا شد و هر دو تاشون تنها شدند.

روزی که پسره عهد اخوت با دختره بست عهد کرد که تو این بازی دلش سُر نخوره و نلرزه اما خوبیهای آبجی کوچیکه کار دست دل داداش داد، حالا داداش عاشق نشده بود بلکه برای آبجی کوچیکه میمیرد اگه یه روز نمیدیدش روزش شب نمیشد. به آبجی گفت که عاشقشه اما آبجی گفت که تو داداشمی و نمیتونم عاشقت باشم و اونجوری دوستت داشته باشم.

بازم سرنوشت پا در میونی کرد و تا مشکل حل بشه. داداش رفت سربازی و وقتی برگشت کارت عروسی آبجی رو میز تحریرش بود. دو دل بود که بره یا نره آبجی زنگ زد و گفت حتما عروسیم بیا نمیخوام بدون دیدنت به خونه بخت برم، داداش قول داد که میره. اما داداش یه اخلاق بدی داشت و اونم این بود که بدقولیش شهره خاص و عام بود، آبجی تا آخر مراسم چشمش به در بود که داداشش بیاد اما داداشش بیرون تالار عروسی تو ماشینش نشسته بود و گیتار میزد و اشک میریخت و به تقدیر لعنت می فرستاد.

داداش برای همیشه از اون دیار رفت و قصه عاشقیش رو با یه گیتار شکسته جا گذاشت و دفتر خاطراتش رو آتیش زد و رفت سراغ سرنوشتش و هر جا هم که می نشست و ازش می پرسیدند عاشق شدی؟ میگفت:«نه!!!»


 چیه تعجب داره؟ خب منم بلد داستان بگم. یه زمونی چنین داستانی سر خودم اومده بود با کمی پس و پیش با این تفاوت که من دیگه سُر نخوردم یعنی داشتم میخوردم ولی نخوردم یا شاید هم خوردم و خودم خبر ندارم.بهرحال هر چی که بود گذشت «مخور غم گذشته گذشته ها گذشته هرگز به غصه خوردن گذشته برنگشته»

خیلی وقته که یه ترانه درست و حسابی ننوشتم و دلیلش هم اینه که شاید عاشق نیستم و ترانه هم همدم عاشق است و بس. اما چند بیتی از قدیمی تر را انتخاب کردم که خوندنش خالی از لطف نیست(الان که این ترانه رو دوباره خوندم کمی باروش برام سخته که اینو من نوشتم زیر ترانه نوشتم که این ترانه رو 12 بهمن سال گذشته در کافه دانشجو تحریر کردم کمی باورش برام سخته بی اغراق بگم این کار من نیست شاید یکی تو زبونم گذاشته و من نوشتم ولی انصافا کار زیبایی از اب دراومده، همیشه با نگاه بی رحمی به شعرام نگاه میکردم ولی نمیدونم این ترانه این وقت شب خیلی بهم حال داد):

 

توبغض شبونه‌هام

ترانه رو لبام خشکید

تو زندون شب چشمات

اشک روی گونه‌هام دوید

 

خونه خالی از ترانه

بی تو آواره‌ای ویران

به شب بگو سحرگاهان

وضو میسازم با باران

 

ببار بر من ای تو عاشق

تا خدا را از سر بگیرم

در این غربت‌سوزی حق

پای ذوالفقار بمیرم

 

اگر چه قصه‌هام بی تو

یعنی تکرار و باز تکرار

ختم این آوازه خوان باش

در این شبای بی سوار

 

از دست شب می‌‌دزدمت

به خاطراتم مهمون باش

از غربت ترانه‌هام

همسفر آسمون باش

 

خداحافظ شب زندونی

تو شاعر لحظه‌هامی

سلام ای بغض رهایی

تو همنشین شبامی

 


فروشنده
.: شنبه 13 تیر ماه سال 1388 :.

صُب زود
وقتی که باد
تو کوچه صداش میاد
می رم و فوری درُ وا می کنم

داد می زنم:
- آی نسیم سحری!
 یه دل پاره دارم
      چن می خری؟

عمران صلاحی


اعتراف می کنم که در نوشته قبلی (نیارمندیها) زیادی شیطنت کردم، از باز خورد کامنتها و اس ام اس فهمیدم که هنوزم هستند کسانی دادشون از کارهای به آسمون بره. ولی آن گونه نوشتن رو به دو دلیل اساسی بیشتر دوست دارم یکی اینکه راحت می تونم چند لایه بنویسم تا هم حرف خودم رو زده باشم و هم اینکه از جواب دادن در برم. اصولا یکی از کسانی هستم که اصلا اهل پاسخگویی نیستم. اما این شعر عمران را بی نهایت دوست دارم. تو این مدت شعرهای عمران صلاحی رو کشف کردم و خوب هم دارم باهاشون زندگی میکنم. هوس کردم بعد از سالها سری به شعر نو بزنم کاری که تا قبل از سال 82 انجام میدادم و مدتهای مدیدیست که ازش دور افتادم. شعرهای عمران یه طنز خاصی داره که خوب ذهن رو قلقلک میده انتظار نداشته باشید که از شعر عمران قهقهه بزنید بلکه از خواندنش لذت بسیار برده و انبساط خاطر خواهید داشت کاری که تو شعر کمتر شاعری دیدم. قیصر و عمران رو بینهایت دوست دارم شاید به این دلیل که با خواندن شعرشان حس خوبی بهم میده و همین برای دوست داشتن یه شاعر کافیست.
امروز حکایت منم همین شعر است. خیلی وقته دارم به این فکر میکنم چرا ما آدما عاشق و دلبسته اشیا نو هستیم. دوست داریم اول هر چیزی مال خودمون باشه از مد گرفته تا عشق و قلب هر کس. به این اندیشه میکنم ارزش یه دل شکسته شاید بیشتر از یه قلبی است که برای اولین بار میخواد مال تو باشه، یه دل شکسته قدر تورو بیشتر میدونه واسه اینکه یه بار خودش شکسته و مسلما دوست نداره قلب تو هم مثل اون بشکنه چون دوست داره و تحمل اینکه تو همون دردی رو تحمل کنی که اون کرده رو نداره. این روزها خوب دارم واسه خودم فلسفه میبافم اما تنها مشکل این فلسفه بافی اینه که آدمی مثل من داره از تجربیاتش میگه که کمی تا زیادی با بقیه تفاوت داره و راه و روشش راه خیلیا نیست. یه دوستی دارم که همیشه میگه: اکبر سرنوشت تو با بقیه یه فرق اساسی داره و اونم اینه تو با تقدیر سر جنگ داری و باهاش لج میکنی و مثل بقیه به سرنوشت گردن نمی نهی.
نمیدونم شاید حق با اینه ولی واقعا به این تجربه ای که از مراودت با آدمها بدست آوردم خیلی ایمان آوردم باید به غایت هر فردی بهش ارزش گذاشت نباید به خوک به اندازه یه اسب ارزش قائل شد یا یه اسب رو به اندازه یه خوک بی ارزش کرد. (این مثال رو از خودم در کردم به قول یکی مرده شور مثال زدنم رو ببره  خب بهتر از این تو این وقت شب به ذهنم نرسید)
من مشکلی که داشتم این بود که تو گذشته درگیر بودم اما الان می بینم که بعضیا خیلی راحت گذشته شون رو از یاد می برن و به زندگی جدیدشون طوری می بالن که انگار مادرزاد همین جوری به دنیا اومدن، پس دلیلی نداره غصه آدمهای گذشته ام رو بخورم که الان دارن چیکار میکنن. اما با این همه هیچگاه گذشته خودم رو فراموش نمیکنم و مطمئنم که اگه گذشته هام در آینده برام تکرار بشه بدجوری تلافی گذشته رو سرشون در میارم.(عجب جمله حکیمانه از خودم در کردم، خب چیکار کنم کسانی ازم تعریف می کنند که بی نام و نشون هستند بهتره که خودم واسه خودم نوشابه وا کنم که تو این روزهای گرم یه کوکای تگری خوب حال میده)
باور کنید فقط امروز همین یه تیکه شعر رو بنویسم و تحت موضوع «شعر و ترانه» پست کنم اما نمیدونم چی شد که «همین جوری» از آب در اومد.

سر این کوچه
.: دوشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1388 :.

در خستگی آخر شب یک صدای دلنشین و با یک ترانه خوب حال هر کسی را بجا می آورد. امشب سی دی جدید افشین سپهر رو گرفته بودم  به این ترانه که رسیدم هم اشک ریختم و هم آروم شدم امروز روز بدی بود خسته شده بودم خیلی حرفها شنیدم اما واقعا خسته بودم اما این ترانه با اینکه برایم یه جور خاصی بود اما بهم انرژی داد. از اینجا هم میتوانید گوش کنید.

سر این کوچه
تو رو کم دارم و امشب ، می نویسم تا سپیده
مثل چشمای قشنگت ، می دونم کسی ندیده
می دونی مثل من این جا ، کسی چشم برات نبسته
می دونم که بر می گردی ، سر به زیر و دل شکسته
رفتنت بوی سفر داشت که به من چیزی نگفتی
بی خبر رفتی که شاید ، راحت از چشم بیفتی

سر این کوچه یه روزی ، می رسیم به هم دوباره
اشتیاق دیدن تو ، منو آروم نمی ذاره
رفتنت بوی سفر داشت که به من چیزی نگفتی
بی خبر رفتی که شاید ، راحت از چشم بیفتی

رفتی و خبر نداشتی ، یه نفر هم سفرت بود
توی تنهایی و غربت ، دل من در به درت بود
جای پاهای تو مونده ، روی قلبی که اسیره
نگو دیره واسه فردا که دلم بی تو می میره

رفتنت بوی سفر داشت که به من چیزی نگفتی
بی خبر رفتی که شاید ، راحت از چشم بیفتی

سر این کوچه یه روزی ، می رسیم به هم دوباره
اشتیاق دیدن تو ، منو آروم نمی ذاره
رفتنت بوی سفر داشت که به من چیزی نگفتی
بی خبر رفتی که شاید ، راحت از چشم بیفتی


تیکه تیکه کردن جمعه
.: جمعه 21 فروردین ماه سال 1388 :.
اینکه الان جمعه است و باید به کارهای عقب افتاده رسید حرف کاملا بجایی است پس بنابراین یکی از کارهای عقب افتاده من جبران کمبود خوابم در طول هفته است من که از شنبه تا پنج شنبه باید دو نصفه شب بخوابم و هفت صب پاشم اگر تا لنگ ظهر جمعه هم بخوابم بازم این کمبود رفع نمیشه.
نوشتن برنامه برای هفته یکی از کارهایی است که آخر شب جمعه انجام میدم و هیچوقت هم این برنامه رو کامل اجرا نمیکنم.
این روزها دوستان خوبی را دوباره پیدا کردم و خوشحالم که هنوز هستیم.
واسه آخرای اردیبهشت با بچه های دانشگاه یه قراری داریم که بریم بیرون از همین حالا براش لحظه شماری میکنم.
اینکه هنوز میتونم فعال باشم و با انرژی خوشحالم با اینکه در لحظه هایی احساس میکنم خیلی تنهام و کلا هنگ میکنم اما نمیذارم کسی از درونم باخبر بشه خرسندم با اینکه باید بیشتر تلاش کنم اما ...
یه زمونی خیلی «بی خیال بابا» میگفتم ولی نمیدونم این روزها چرا بی خیالی وجود نداره.
این روزها همه اخراجیها۲ رو دیدن اما گفتم حیف پول و حتی حیف سی دی که مصرف این آش بلبشور بشه. دست خودم نیست گذشته افراد رو نمیتونم فراموش کنم و بدتر از اون اینه که همون آدم بگه من تغییر نکردم اما بقیه به زور به همه بقبولانند که اون تغییر کرده.
این روزا موسیقی خوب چیزی نشنیدم به غیر موسیقی گروه هفتم بقیه رو فقط میشه یکی دو بار شنید. هنوز هم میشه به گلپا و داریوش امیدوار بود و از شنیدن موسیقی خوب لذت برد. راستی کسانی که هنوز لئونارد کوهن رو گوش ندادند یک لذت زیبا رو از دست دادند. هنوزم که هنوزه و طبق یک ماه گذشته از «آرامین» لذت میبرم. آرامین شنیدن داره بخصوص برای آخر شب خستگی.
برای آرامش آخر شب این نسخه رو به دوستان توصیه میکنم:
آسان تو رو به دست آوردم،آهسته آهسته و روی برگی بنویس عشق با صدای گلپا
راهی، آواز پریها، شقایق و فریاد زیر آب با صدای داریوش
famous blue raincoat ، I'm Your Man، lady midnight با صدای Leonard Cohen
و دو سه تراک بخصوص تراک آرامین از آلبوم آرامین با آهنگسازی سارا نجفی

این روزها با اینها دلخوشم و خوش میگذرونم.
یه دوربین دیجیتالی سونی H50 گرفتم از عکاسی باهاش خیلی لذتبخشه شاید در آینده هم یه فتوبلاگ راه بندازم یا شاید هم همینجا یه چیزهایی بذارم.


تو هم برو به سلامت
.: جمعه 23 اسفند ماه سال 1387 :.

نوشته پائینی رو یه زمونی برای دلتنگی خودم نوشته بودم تو پانوشتش تاریخ زدم شهریور  ۸۶ اما این چند روزه که نمیتوانستم زخمهای درونم رو باز کنم تا کسی باورم کنه بهترین بهونه است بیشتر نپرسید که نگفتنم برای بودنم است:


تو هم برو به سلامت

خیلی وقتها احساس می کنم که کاش بیشتر نگاه می کردم تا حرف بزنم کاش بیشتر سکوت می کردم کاش فقط زندگی میکردم. اما نمیدونم چرا دلتنگیامو فقط غیر از خودم هیشکی دیگه باور نکرد.

زندگی شاید همین باشه همین اومدن و همین رفتن. باختن !!!!!!نه باورم نمیشه یعنی منم یه روزی باختم؟ نه من هنوز نباختم باید بجنگم باید ثابت کنم که من بهتر از همه هستم لیاقتم بیشتر از اینی هست که هستم باید صاحب بهترینها بشم باید حاکم بشم من باید فرمان بدم من از فرمانبرداری بیزارم متنفرم از اینکه کسی بهم بگه این کارو بکن یا اون کارو نکن.نه من متنفرم.

شایدم عاشقم عاشق خودمم. آره تو هم برو، تو هم بهونه بیار، تو هم به خودت دلخوش باش، تو هم مثل خودم مغروری و خودخواهی تو نیمه گمشده من نیستی تو خود خودم هستی با اون خودخواهی خاص خودت. آره بهونه بیار که نمیتونی.

خیلی وقته که گوشم به این کلمات عادت نکرده بود یادم رفته که یکی بهم میگفت نمیدونم، نمیتونم، نه، نمیشه.

اما حالا بازم انگار داره گوشم عادت می کنه: عزیزم نمی تونم.


پنجشنبه گردی
.: پنجشنبه 8 اسفند ماه سال 1387 :.

بعد از مدتها یک پنجشنبه گردی دیگه برام رقم خورد. از اون قدم زدنهایی بود که شنیدم و دیدم. آخرش هم تلپ شدن تو یه کافی شاپ و یه چیزی خوردن و آخرش هم دیدن کسانی که این سالها از اون چهره‌ها دور بودم.

وقتی پا به خیابون میذارم گوشی هدفونم را تو گوشم میذارم تا زمزمه‌های مردم رو نشنوم. نسبت به یه چهار سال پیش چهره‌ام خیلی عوض شده، عینکی شدم، موهام بلند شده و سپیدتر، اسپرت می‌پوشم و بیشتر سر به زیر شدم.

دغدغه هام فرق کرده، بیشتر از اونکه به فکر خودم باشم به فکر کسانی هستم که به فکرم نیستند. روزگاری احساس در وجودم جاری بود اما این روزها برای بدست آوردن باید از دست دادن رو تحمل کنم.

بعضی موقعها کسانی رو می‌بینم و یا صداشون رو میشنوم که برایم یادآور چیزهایی هستند که تکرارشان برایم قابل قبول نیست.

امروز یکی از دوستان بهم میگه برای اینکه اخلاقت درست بشه باید از تنهائی دربیایی و به جای اینکه هدفون به گوش تو خیابونها ول بچرخی با یکی دیگه دست در دست هم باشی تا بهتر از این شوی. دست از این حاضر جوابی  برداری و کمتر ولخرجی کنی. اما چه کنم که آدم مار گزیده از ریسمون سیاه و سفید می‌ترسه. اگه بگم الان حتی به چشمام هم اعتماد ندارم دروغ نگفتم چه برسه به اینکه به کس دیگه‌ای فکر کنم.

مشکل من برای بعضی چیزها اینه که متاسفانه حافظه خیلی خوبی دارم که همه چیز به خاطرم است و با دیدن یک نشانه اعصابم بهم میریزد، برای همین تو این هفته تصمیم گرفتم به گذشته نگاه نکنم و برای کسانی که در گذشته بودند اهمیتی قائل نشم و آروم آروم ذهنم را از خیلی چیزها پاک کنم. از کسانی که سوهان روحم بودند، از کسانی که به پای غرورم قربونیشون کردم، از کسانی که سخره محفلشان شدم، از کسانی که تحمل دیدن و شنیدنم رو نداشتند از این آدمها خالی خواهم کرد.

 

راستی این روزها از شیندن کاست جدید سروش لذت بسیار می‌برم. خدا رو شکر میکنم که سیگاری نیستم و تنها اعتیادم این روزها موسیقی و کتاب است. خوندن دوباره ابوذر و گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی و قمار عاشقانه دکتر سروش و ماجراهای شرلوک هلمز به همراه گوش دادن به ابرو گوندش و گونل و سروش و احسان خواجه امیری و داریوش لذتی دیگر و بس دست نیافتنی برایم داشته است.

 

از این آهنگ «دلهره» سروش لذت بسیار می برم.

قتی که لحظه ی رفتنت رسید

همه ی آینه ها دیوونه شدن

جاده ها پات رو گرفتن که نری

غنچه ها سر توی دیوار می زدن

وقتی که بهت می گفتم که نرو

آسمون شگفت زده نگام می کرد

دیوار ها داد می زدن گریه بسه

پنجره با دلهره صدام می زد

تو که رفتی خونه ، ویرون شده بود

قاصدک ها کوچه رو آتیش زدن

دیگه هیچ ستاره ای خنده نکرد

لحظه ها ساکت و تکراری شدن

 

یه روزی و روزگاری خوب ترانه می‌نوشتم اما خیلی وقته که حوصله ترانه رو ندارم روزگاری در سر کلاس یا آموزش سربازی یا تنهاییم خوب سیاه مشق می‌کردم، روزگاری بود برای دلم نوشتم:

بده دستاتُ به دستام

هرم نفساتُ میخوام

تکیه گاه گریه هام باش

تا پای جون باهات میام

 

تو بذار آروم بگیرم

به مامن گرم تنت

برم به سوی آسمون

از عطر خوش پیرهنت

 

تو به من نزدیکتر از من

نگیر سایه‌تو از سرم

حوصله کن گلایه هامو

ای همیشه هم باورم

 

راستی منم یه زمونی عجب دل خوشی داشتم.


داغونم
.: دوشنبه 28 بهمن ماه سال 1387 :.

این روزها با خودم بد شدم. اخلاقم سگ شده به کوچکترین بهونه جر و بحث میکنم. وسط بحث با دیگران با تیکه پرانی خودم رو آروم میکنم. شدیدا دوست دارم یکی حالم رو بگیره، اما نه انگار حالم گرفته‌تر از اونه که بشه بازم بگیرنش. من آدم سیاست نیستم اما نمیدانم چرا دارم کارهایی رو میکنم که نباید انجام بدم. خیلی وقته که احساس و ترانه دور شدم خیلی وقته که دیگه آهنگی زمزمه نمیکنم. از این بزرگتر شدن متنفرم. از همه بیشتر از بحث ازدواج متنفرم. دیگه به این واژه آلرژی پیدا کردم.  

 

این تیکه رو هم نه ماه پیش نوشتم اما حال و روز امروزم شده. دارم شبیه ترانه‌هام میشم. سرد و بی‌خیال میشم. تحمل شنیدن حرفهای دیگران را ندارم و نمیخوام یه مدتی صدای کسی رو بشنوم.

  

از چشات شعر بارونُ می‌خوندم
ولی نشد به موندن دل ببندم
رفتم و زخمامو ترانه کردم
نشد که به سادگیام بخندم

میدونم   ترانه هام تکراریه
نخوندش برای تو سنگین تره
نگاه نکن که دیگه رفتنیم
بدون که موندنم ختم خطره

بی تو باز مسافر شب شدم
تو کوله بارم یه دنیا رفتنه
تو باش که موندن، قسمت نگاته
بمون تا بغضت با شبم نشکنه

خدا حافظ برای آخرین بار
این شب بارونی ختم قراره
پایان گناهی نابخشودنی
ختم بی صدایی این گیتاره


به خودم که می‌رسم دیر می‌شوم
.: شنبه 28 دی ماه سال 1387 :.

دو سه روز بود که این نوشته پائینی را نوشته بودم اما مردد بودم که در وبلاگ قرار دهم اما بالاخره تصمیم گرفتم کمی از احوالات امروزم خبردار شوید تا شاید کسانی از نگرانی خارج شوند که چرا من به مردان سیاست و آشپزی گیر دادم، این هم شرح احوال چند وقت من که در پیش دوست و آشنا کم پیدا شدم. 

این روزها همه میگن چرا اینقدر بی خیالی!!! نمیدونم چی بگم شاید برای اینه که زیادی حالم خوبه. از کار جدیدم راضی هستم یه جورایی ارضایم میکنه. دو تا از دائی‌هام  و دو تا از عموهام راننده کامیون بودند و الان من در نمایندگی ایران خودرو دیزل به عنوان مدیر تعمیرگاه مشغول شدم به یه عبارتی ماها همگی از قوم بنی هندل هستیم و الان من هم قاطی اینها شدم. . تا اونجایی که بتونم برای ارشد هم میخونم با اینکه امید زیادی ندارم اما قبول بشم هم بد نمیشه.
تو این مدت به چیزهایی رسیدم که کاش شش هفت سال پیش میرسیدم، اگه اون موقع رسیده بودم شاید الان بهتر بودم. کاش به جای بهونه آوردن برای همدیگه حقیقت رو روشن کنیم اگر کسی رو دوست نداریم تو رودرواسی گیر نکنیم و نتونیم حرفی بزنیم و بهونه بیاریم کاش رک و روراست بگیم من با یکی دیگه هستم با تو نمیتونم باشم نه اینکه بگیم که نه من از دخترا یا پسرا متنفرم و از چنین روابط و دوستی‌ها خوشم نمیاد. هیچ چیز تو زندگی به اندازه دروغ گفتن عذابم نمیده. شاید از خیانت و نارو و تهمت و از پشت خنجر زدن ناراحت نشوم اما با دروغ احوالاتم بهم میریزه، نمیدونم چرا دارم این حرفها رو اینجا مینویسم. شاید زیادی تکراری شدم.
راستی از خوندن «تقاص» یکه نخورید که زندگی همین است. میخوام بدونم بازخورد این ترانه برایم چگونه است، شاید تصمیم بگیرم که برای اجرا واگذارش کنم ولی فعلا دست نگه داشتم ببینم چی میشه. 

تقاص 

باور کن هیشکی حریفم نمیشه
زدم و شاخ تقدیرُ شکوندم
رفتم و ننگ و نام عاشقی رو
به پیشونی فلک نشوندم 

نکنه هنوزم باورت شده
پاسوز چشمهای پرفریبتم
نه عزیز، دیگه از این خبرا نیس
مال خودت اون دل غریبتم 

یادت میاد گفتی خیلی کوچیکی؟
ماها رو هم که دیگه ریز می‌بینی
حالا که مارو قابل ندونستی
چرا با کوچیکتر از ماها می‌شینی؟ 

میدونم اینا کار اوس کریمه
تقاص دلمو ازت میگیره
خیال میکردی که تموم شد و رفت
به جهنم دل یکی میمیره 

نه جونم، دل مام خدایی داره
واسه خودش برو بیایی داره
تو برو فکر خودت باش که موندی
فلک باهات چه بازیهایی داره 

اون لحظه که تموم کردی یادته؟
گفتی با هر کی باشم با تو عمراً
گفتم که خیالی نیست، مبارکه
خب بگو کی مقصره؟ تو یا من؟ 

ما که پای حرف دلمون موندیم
تو بودی که هیش کدومُ نشنیدی
نفرین من پشت سرت نیست اما
تو هیچوقت کار تقدیرُ ندیدی 

از همین الان براش هم آهنگش رو در نظر گرفتم یه آهنگ شش هشت تروتمیز که خیلی حال میده. زندگی یعنی همین. یعنی در اوج سرخوشی چیزی را بنویسی که در بدترین لحظه هم به ذهنت نمیرسه و باید از گوشه ذهنت پاکش کنی نمیدونم ولی شاید این ترانه یه عقده‌ای بود که شش هفت سال گوشه دلم خونه کرده بود و الان رها شده. این ترانه رو بدون منظور و به هیچ دلیلی نوشتم و از روی بیکاری تو گوشه ذهنم با بعضی از جمله‌ها و دیالوگهای فیلمفارسی قدیمی بازی میکردم و وقتی تموم شد خیلی به دلم نشست و وقتی ترانه‌ای به دلم میشه شاد و آروم میشم و تو این یه ساله شاید برای اولین بار بود که از نوشتن واقعا لذت بردم. به چیزی متهمم کنید که قبلا به جرم خیلی گناههای نکرده محکوم شدم و حبسم رو کشیدم. اما اینبار میخواهم فقط لذت ببرم. همین
اما از هر چی که بگذریم از این جمله که حاصل تراوشات چند روزه‌ام هست نمیشه گذشت:
«به خودم که می‌رسم دیر می‌شوم»


حماقت
.: چهارشنبه 11 دی ماه سال 1387 :.

فقط دو چیز هستند که نهایت ندارند، جهان و حماقت انسانها، تازه در مورد اولی هم مطمئن نیستم.  


آلبرت انیشتین


آذرگردی
.: سه شنبه 5 آذر ماه سال 1387 :.

امروز لذت جدیدی را کشف کردم که تابحال حسش نکرده بودم. 

امروز عصر، دم غروب با شنیدن یک موسیقی آرام بخش به نام sunset که رسیتال یک پیانوی آرامبخش بود در خیابانهای پائیزی شهر شروع به پیاده روی کردم و سرخوشانه قدم زنان از این شنیدار و این دیدار لذت بردم. 

هیچوقت تو عمرم اینقدر از اینکه تنها بودم خوشحال نبودم. خوشحالم که اینقدر امروز تنها بودم و کسی را در این لذت شریک نکردم. 

فکر میکنم که دیگر نیازی به این یک بسته قرص لورازپام ندارم و آن را باید در جوی آب بیندازم. 

آذر عزیز ممنونم از اینکه تو این روزهای آخر پائیزی این چنین شادم کردی.


<< 1 2 3 4 >>
© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.