پرورش شترمرغ ! پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
همراه با تسهیلات بانکی
هواپیمای مدل بسازید !
آموزش ساخت هواپیمای مدل
به زبان فارسی - گلایدر و رادیوکنترل
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
بدترین تنبیه
.: دوشنبه 14 دی ماه سال 1388 :.

تو دوره آموزش سربازی برایم تنبیهی بدتر از اینکه برای دریافت اخبار روز مجبور بودم کیهان بخونم نبود. آدم اضافه خدمت بخوره یا تجدید دوره بشه اما مجبور نباشه هر روز کیهان بخونه.


سرخ تر ، سرخ تر از بابک باش
.: شنبه 12 دی ماه سال 1388 :.

روح بابک در تو
در من هست
 مهراس از خون یارانت ، زرد مشو
پنجه در خون زن و بر چهره بکش
مثل بابک باش
نه
 سرخ تر ،‌ سرخ تر از بابک باش
 دشمن
 گرچه خون می ریزد
ولی از جوشش خون می ترسد
مثل خون باش
بجوش
شهر باید یکسر
بابکستان بگردد
تا که دشمن در خون غرق شود
وین خراب آباد
 از جغد شود پاک و
گلستان گردد


زنده یاد خسرو گلسرخی


پ.ن: عجب حکایتی دارد سرزمین من. سرزمینی که هنوز مردمانش را نشناخته ام. مردمانی که هنوز حیرت را به زانو در می آورند.

نمیدانم اگر قیصر هم زنده بود اینگونه می سرود. گلسرخی جلوتر از زمانش سروده است باید دوباره قیصر بخوانم شاید قیصر هم سروده است شعری از جنس زمان

آری این روزها همه جا سرخ است از کربلای شصت تا ایران 1388. این سرخی مبارک باید. که پرچم ثارالله برافراشته و سرخ است به قامت تاریخ.


دینِ جنون
.: جمعه 11 دی ماه سال 1388 :.



مرز در عقل و جنون باریک است

کفر و ایمان چه به هم نزدیک است

عشق هم در دل ما سردرگم
مثل ویرانی و بهت مردم
گیسویت تعزیتی از رویا
شب طولانی خون تا فردا
خون چرا در رگ من زنجیر است
زخم من تشنه تر از شمشیر است
مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی
باده نوشیده شده پنهانی
عشق تو پشت جنون محو شده
هوشیاریست مگو سهو شده
من و رسوایی و این بار گناه
نو و تنهایی و آن چشم سیاه
از من تازه مسلمان بگذر بگذر
بگذر از سر پیمان بگذر بگذر
دین دیوانه به دین عشق تو شد
جاده ی شک به یقین عشق تو شد
مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی

باده نوشیده شده پنهانی


افشین یداللهی



مرز بین عقل و جنون یا کفر و ایمان چقدر است؟ میشه حدی قائل شد؟ به نظرم هر کدوم از این موضوعها چنان در هم تنیده شده اند که نمیشه مرزی بینشون قائل شد. حر صبح یزیدی بود و به لحظه ای حسینی شد شاید این ملموس ترین حادثه تاریخی برای مثال زدن باشد اما در بین خودمان چنین نبوده است تا حالا شده بین عقل و جنونتان مرزی قائل شوید؟ یا تا به حال وقتی با خود تنها شدید و به حساب خود رسیدید دیدی چقدر فاصله ای بین کفر و ایمان نیست یه ناشکری در لحظه ای سخت نمود کفر است یا خوشحالی بی موقع در لحظه دست یابی به موفقیتی می تواند مصداق کفر باشد، نیست؟ نمیگویم حتما بعد از هر موفقیتی باید دو رکعت نماز شکر به جا آورد اما همین که از قلبمان بگذرد خدایا شکرت این یعنی ایمان، ایمان گفتن شهادتین و اعتقاد به وجود خدا نیست بلکه جاری شدن خدا در زندگی انسان است. این تجربه خودم است شده خیلی وقتها باهاش حرف می زنم اما نمازم قضا شده یا نخوانده ام خیلی وقتها نماز خواندم و بعدش رو به قبله گیتار زدم و پرواز کردم و میدانم که بعضی از نمازهایم مصداق کفر است زیرا رو به خدا برای غیرخدا ایستاده و نماز خوانده ام که این یعنی  کفر.

ایمان به داشتن حجاب و ریش و جای مهر بر پیشانی نیست ایمان در قلب آدمهاست نمودش در پندار و گفتار و کردارش است. به همین خاطر به دین و مسلک هر موجودی در روی زمین احترام می گذارم و هیچگاه کسی را به خاطر دین و آئینش مذمت نکردم و جالب اینجاست که خیلی از دوستهای غیر همکیشم رفقای خوبی برایم بودند. من مسلمانم آن هم سنی محمدی و شیعه علوی اما همه ادیان را دوست دارم و برای پیروانش احترام میگذارم و هیچگاه در این دنیا برای کسی دادگاه الهی تشکیل نمیدهم و به جهنم و بهشتش نمیفرستم شاید آن دوست زرتشتی یا آن دوستی که پیرو دین یاری یا مسیحی یا یهودی یا حتی بی دین است خدا را بهتر از من شناخته است ما که از قلب آدمها خبر نداریم پس حق قضاوت نداریم.

عاشقی هم همین گونه است شاید دو نفری را که باهم هستند و ما نمی پسندیم قلبهایشان از قلبهای ما به همدیگر نزدیکتر است. هر قدر نگاه میکنم و مقایسه میکنم می بینم هیچگاه عشق را تجربه نکردم فقط یه شمایلی زیبا از دور دیدیمش و رهایش کردم و ترسیدم سراغش بروم ترسیدم وقتی نزدیکش شدم کار دست خودم بدهم ترسیدم به مجنون بودن متهمم کنند در حالی که جنون در رگهایم جاری است خوب یادم است وقتی در سالهای نه چندان دور به دختری پیشنهاد دوستی دادم و جواب رد داد و بر سر لج و لجبازی به کس دیگه ای اهمیت ندادم بهم توصیه کرد که دنبال کارشناسی ارشد باشم و سربازیم را درست کنم و کار درست و حسابی داشته باشم عقلم میگفت اگر میخواهی به چنگش بیاوری تلاش کن تا خواسته هایش را برآورده کنی اما جنونم گفت که او تو را نمیخواهد بلکه مدرک تحصیلی و کارت پایان خدمت و فیش حقوقت رو میخواهد پس همان بهتر که نباشد درسم تمام شد و سربازی هم به سر شد و فیش حقوق به دست شدم اما من عوض نشدم و همان دیوانه شش سال پیش بودم و هستم پس این ورقه ها چیزی به من ندادند بلکه فقط چشم عاقلان را باز کرد که ایول این کیس خوبی برای مزدوج شدن میباشد اما تا بهش نزدیک میشوند و جنونش را می بینند از او فرار میکنند چون آواز دهل از دور خوش است. عاقل بودن خوب است اما برای اهلش نه برای ما که جزو قوم مجانین هستیم دوستانی را که از سر جنون پیدا کردم دوام بیشتری داشتند تا دوستانی را که از سر عقل انتخاب کردم و انتخابم کردند. حیف که نمیشود از اینان اسم برد اما جنون را بر عقل ترجیح میدهم زیرا عاقلان همیشه مصلحت طلبند و موقعیت سنج، و این برای من یعنی خودکشی.

هنوز بر همان عهد قدیمی پایبندم اما حیف و صد حیف که روزگار همان روزگار نیست. از شنیدن این آهنگ فردین خلعتبری که با صدای زیبای علیرضا قربانی همراه است خشنود میشوم و بیشتر این ترانه دکتر یدالهی را وصف حال خود میدانم و می پذیرمش.


به یاد اسیران «استاد شهریار»
.: سه شنبه 8 دی ماه سال 1388 :.
محرم آمد و آفاق مات و محزون شد
غبار محنت ایام تاب گردون شد
 
به جامه هاى سیه کودکان کو دیدم
دلم به یاد اسیران کربلا خون شد
 
از این مبارزه بشکفت خاندان على
چنانکه نسل پلید امیه مرهون شد
 
بنى امیه و آن دستگاه فرعونى
همان فسانه فرعون و گنج قارون شد
 
ولى حسین علمدار عشق و آزادى
لقب گرفت و شهنشاه ربع مسکون شد
 
چون نیک مى نگرى زنده آن شهیدانند
وگرنه هر بشرى زاد و مرد و مدفون شد
 
کنون مقابل ایشان بود زیارتگاه
کدام زنده به این افتخار مقرون شد
 
سر و تنى که رسول خدایش مى بوسید
به زیر سمّ ستوران خداى من چون شد
 
به خیمه گاه امامت چنان زدند آتش
که آهوان حرم سر به دشت و هامون شد
 
رسید نوبت زینب که شیرزاد علیست
جهان به حیرت از این سربلند خاتون شد
 
به دوش پرچم آتش گرفته اسلام
به کاخ ابن زیاد و یزید ملعون شد
 
حسین غافله با خود نبرد بى تدبیر
که غرق حکمت او فکرت فلاطون شد
 
تو شهریار به مضمون بلند دار سخن
هرآن سخن که جهانگیر شدبه مضمون شد

استاد شهریار


پ. ن: هر کاری میکنم که بنویسم نمیتونم و خدایا شکر میکنم که هنوز شعر نمرده است و خدایا شکرتر که شهریار شاعرتر از من و بقیه بوده است و این غزل زیبا رو بسیار زیبا گفته است چقدر این غزل به حال و روز امروز من می خورد.


روضه شب عاشورا «دکتر شریعتی»
.: شنبه 5 دی ماه سال 1388 :.
” دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که: «هستم»، که «زندگی می کنم».... “
” چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند... “
” با تمام نیــــــــاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد: «این مرد کیست»؟ «دردش چیست»؟ این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟... “

 شب عاشورا بود ، عاشورای سال 49؛ گفتم بروم به مجلس روضه ای ، از همین روضه ها که همه جا هست و صدایش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. دیدم، ایمان وتعصب من به عظمت حسین و کار حسین بیش از آن است که بتوانم آن همه تحقیر ها را بشنوم و تحمل کنم. منصرف شدم.
اما شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد، چه می توانستم کرد؟ از خودم توانستم منصرف شوم، از روضه توانستم منصرف شوم ،اما چگونه می توانمستم خود را از عاشورا منصرف کنم؟
نامه ام را که به دوستم نوشته بودم - دوستی که هرگاه روزگار عاجزم میکرد و رنج به نالیدنم وا می داشت، به پناه او می رفتم - برگرفتم ، گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم ، آنچه را در نامه ی او برای خود نوشته بودم و تصور غربت و رنج خودم بود، تصحیح کردم تا تصویر غربت و رنج حسین گرد.
... پیش چشمم را پرده ای از خون پوشیده است.
در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:
صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.
می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهلاست.به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است
و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...
می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است. به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است. ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:
اینک دو دست فرو افتاده اش، دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد، تا هنوز هم نگاهش دارد... جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...
... افتاد! و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.
نگاهم را بالاتر میکشانم: از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.
نگاهم را بالاتر میکشانم: گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است. نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم: ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ... دیگر هیچ !
پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که: «هستم»، که «زندگی می کنم».
این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین! اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم. پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛
شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است. هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.
هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟ چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ... چه بگویم؟
مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است. و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...
در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند. همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.

نه باز می گردد،
که : به کجا؟
نه پیش می رود،
که : چگونه؟
نه می جنگد،
که : با چه؟
نه سخن می گوید،
که : با که؟
و نه می نشیند،
که : هرگز !

ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ... نیفتد
همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش! به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش می نگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت می ماند.
نمی توانم تحمل کنم؛سنگین است؛ تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند. می گریزم. اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است. به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم. در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.
خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... د
عمامه پیغمبر بر سر و....... آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!
تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چســــبم، می پرسم، با تمام نیــــــــاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد: «این مرد کیست»؟ «دردش چیست»؟ این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟ چه کرده است؟ چه کشیده است؟ به من بگویید: نامش چیست؟
هیچ کس پاسخم را نمی گوید!
پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است
*  برگرفته از کتابِ «حسین؛ وارث آدم»

پ.ن: به اینترنت دسترسی آنچنانی ندارم و فقط بابت قولی که دادم میام و این مطالب رو پابلیش میکنم فردا چون اصلا به نت دسترسی نداشتم از این اینترنت زاقارت استفاده کردم و این مطلب رو اینجا بیارم که امشب بدجوری حالم مثل این نوشته دکتر است. خدایش زنده داردش که زیبا گفته است.

یه صنوبر «داود ناقور»
.: شنبه 5 دی ماه سال 1388 :.
یه صنوبر لب یک آب
قد کشیده  قد آفتاب

روی پاهاش بوسه ماه
روی شونش سر مهتاب

چند تا قمری هراسون
بودن از طوفان گریزون

توی قلبش خونه کردن
شد صنوبر جون پناشون

باد نامرد بی امون بود
قمریا هم تشنشون بود

برای چیکه آبی
به صنوبر چشمشون بود

دید که  برکه رفته تو خواب
شاخه اش و زد به دل آب

چند تا قطره روی یک برگ
واسه قمری آی بی تاب

یهو پیچید باد ولگرد
دور شاخه مثل یک درد

شاخه می شکست و انگار
از تن افتاد دست یک مرد

همه شاخه ها شدند خرد
قامتش هم تاب نیاورد

رو زمین شکست و  طوفان
قمری ها رو با خودش برد

یکی داد و یکی بیداد
قصه شونم نرفته از یاد

بوده مردی از صنوبر
بود نامردی ام از باد


داود ناقور

پ.ن: دیروز به دلیل عدم دسترسی به اینترنت نتونستم مطلبی بذارم این ترانه زیبا هم به خاطر روز تاسوعا تقدیم به خدای احساس، حضرت عباس.


داغ جوان «ایرج میرزا»
.: پنجشنبه 3 دی ماه سال 1388 :.
رسم است هر که داغ جوان دید، دوستان
رأفت برند حالت آن داغ‌دیده را
یک‌ دوست زیر بازوی او گیرد از وفا
و آن یک ز چهره پاک کند اشک دیده را
القصه هرکسی به طریقی ز روی مهر
تسکین دهد مصیبتِ بر وی رسیده را
آیا که داد تسلیتِ خاطرِ حسین
چون دید نعشِ اکبرِ در خون طپیده را؟
آیا که غمگساری و انده‌بری نمود
لیلای داغ‌دیده و زحمت‌کشیده را؟
بعد از پسر دل پدر آماج تیر شد
آتش زدند لانه مرغِ پریده را

 ایرج میرزا



پ.ن : تعجب نکنید ایرج میرزا کم شعر برای واقعه کربلا نگفته است اما این یکی رو من بیشتر از بقیه دوست دارم و دوسش دارم. یه جورایی زیادی برای من خودمانی است و چقدر سعادت خوبی دارم که هم اسم با جوان اول کربلا هستم و این خوشبختی بزرگی است و دوستش دارم. این روزها همه کسانی که اسمهای عاشورایی دارند از همه خوشبخت ترند، حسین، زینب، اکبر، اصغر، حبیب، رقیه، سجاد، عباس، ابوالفضل و .....

خوش به سعادت همگی.

یه زمونی سروده بودم:


الله اکبر آهنگ شب ماست
یا حسین یا حسین ورد لب ماست

با شبای بدر و خیبر خفته ایم
با باکری یا حسین گفته ایم


حیف که نمیشه همشو منتشر کنم اما این بیتش رو خیلی دوس دارم.



گریه کن
.: چهارشنبه 2 دی ماه سال 1388 :.

«ازدیده به جای اشک خون می آید

دل خون شده، از دیده یرون می آید

دل خون شد از این غصه که قصه عشق

می دید که آهنگ جنون می آید»

«دکتر علی شریعتی»

 

گریه کن بر این غریبی

واسه چشم تر بی بی

روانه شو ای اشک من

در غم پسر بی بی

 

" مادرم غریبی چه سخته

وقتی که تک و تنها هستم

به چشمای تر دخترم

چه سخته که چشمامو بستم

 

دلم گرفته از این زمین

هوای آسمونُ دارم

بیا و بازدستامو بگیر

هوای آقاجونُ دارم"

 

گریه کن ای دل صادق

برای غربت عاشق

اشک بریز ای من بی کس

بر سر بغض شقایق

 

ببار ای ابر ترانه

جاری تر شو ای اشک غم

روضه بخوان ای پوپکم

گریه کن بر غم خاتم

 

" خواهرم ساعت رفتنه

موعد از هم دل کندنه

واسه وداعم گریه نکن

این سفر سرنوشت منه

 

داره غربتم به سر میاد

میرم که خیلی منتظرم

از نامردمیها خسته ام  

باید از این غمکده برم"

 

گریه کن گریه کن بر عشق

بر غم و ماتم مولا

گریه کن گریه کن بر خون

برای نوگل زهرا


اکبر یارمحمدی



پ.ن: این بار ترانه ای رو که سه سال پیش نوشته بودم رو اینجا میارم البته سه ماه پیش نیز یکی دیگه نوشته بودم اما خب نمیشه منتشرش کرد.

 


نوحه خوان «عمران صلاحی»
.: سه شنبه 1 دی ماه سال 1388 :.
بادها
نوحه‌خوان
بیدها
دسته زنجیرزن
لاله‌ها
سینه‌زنانِ حرمِ باغچه
*
بادها
در جنون
بیدها
واژگون
لاله‌ها
غرق خون
*
خیمه خورشید سوخت
برگ‌ها
گریه‌کنان ریختند
آسمان
کرده به تن پیرهن تعزیه
طبل عزا را بنواز ای فلک...


عمران صلاحی


پ.ن:

با اینکه این روزها از حال خودم غریبم ولی باز مینویسم.

انار شب یلدا
.: دوشنبه 30 آذر ماه سال 1388 :.










امسال چهارمینی سالی است که شب یلدا رو دور از خانه و به یه نوعی در راه هستم و باز مسافرم با اینکه حال و روز مناسبی برای نوشتن از این شب ندارم اما برای اینکه حرفی گفته باشیم چند تا عکس زیبا از انار و مشتقاتش در اینجا به همراه یه بیت از حضرت حافظ که به نیت این شب گرفتم را برایتان می آورم امیدوارم که یلدایتان سبز و سرفراز باشد.


به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

ز رقیب دیو سیرت به خدای خود پناهم
مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را

مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت
ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا

دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی
تو از این چه سود داری که نمی‌کنی مدارا

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایان بنوازد آشنا را

چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی
دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را

به خدا که جرعه‌ای ده تو به حافظ سحرخیز
که دعای صبحگاهی اثری کند شما را

حضرت حافظ


<< 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 >>
© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.