خدا نکنه که آدم
بد بیاری بیاره دو روز بود که لپ تاپم باهام هنگ کرده بود و تازه دیشب تونستم راهش
بندازم. تصمیم دارم در مورد خودم زیاد حرفی نزنم اما وقتی اینترنت وایرلس بگیری تا
با خیال راحت بخوای نت و فیس بوک رو شخم بزنی و بعدش هم بیای ببینی که خوب آنتن نمیده
و مجبوری نصف شبی مجبور بشی تو خیابون و پارک نزدیک خونه ات وارد نت بشی چه حالی
میشی؟ خب الان حال من اونجوریه. تازه وقتی پارک پریز برق نداشته باشه که اگه
احیانا لپ تاپ یه آدمی مث من باتری تموم کرد شارژش کنی احوالت بهتر از این نمیشه.
پس عجالتا تا اطلاع ثانوی بنده از پارک نزدیک خونه ام در این محیط ول می چرخم.
همچنان سر قول
خودم در مورد طنز نوشتن هستم اما خوشبختانه از بس این روزها نقل قولهای بسیار زیبا
از اهالی سخن شنفتم بهتره بنده فعلا سخنی در باب طنز و طنازی نگویم.
به شدت بهتون
توصیه میکنم یه کار فرهنگی خوب انجام دهید این سریالی که به تازگی وارد شبکه
ویدئویی شده رو بگیرید و نگاه کنید منظورم سریال قلب نخی است من که از قسمت اولش
خیلی لذت بردم یه چیزی تو مایه های فرار از زندان و 24 است که به نظرم خیلی خوب
ساخته شده است بازی مهراوه شریفی نیا و نسرین مقانلو رو از دست ندین و تیتراژش رو
هم رضا یزدانی فوق العاده خونده است. خب دیگه این همه مجانی واسش تبلیغ کردم.
مطمئنا خیلی بهتر از سالوادور و فاصله ها است. بابا هفته ای هزار و پونصد تومن
برای فرهنگ و هنر جای دوری نمیره بخدا.
«هو المعز شما
خود نسیم بودید که غبار از چهره سرزمین محبوبمان زدودید و راه سبز را گسترده
کردید» عمرا اگه بدونین کی این جمله رو گفته است اما محض راهنمائی دوستانی که منو
می شناسن باید حدس بزنن که نسیم کی بود و کجا بود. این جمله امروز باعث شد که تا
حدودی یه غم عجیبی که به جانم افتاده رو تسکین بده اما هنوز غمناکم.
«نگو که باز دل
به جاده سپردی /ترانه هامو از خاطرت بردی / باور ندارم هنوز بی تو موندم /من موندم
و تو به عشق جون سپردی» دو سال پیش این بیت رو خودم گفته بودم اما اینبار امیدوار
بودم که باز به ترانه می رسم اما انگار فعلا قرار نیست به این زودیا ترانه رو به
عشق ببازم که هنوز زخمی ترینم. بهم گفت دوست دارم اما قلبم ارور نداد. ولی روزگار
بی رحم از قلب پاک من و تو بود و ابن گونه رو لبام جاری شد:«من چقد زود تموم شدم /
تو اما فصل بودنی / بی هوا ترانه شدم / تو آهنگ سرودنی» قراره در این مورد درست و
حسابی بنویسم شاید هم ننوشتم فعلا مرددم شاید نوشتم و فقط رمزدارش کردم فعلا ازم
هیچی بعید نیست.
هر بار که به
ارومیه میرم چه وقتی از روی پل میانگذر میرم یا از هواپیما می بینمش دلم میگیره.
کاش این دریاچه رو سیاسی نمی کردند. دلم برای ساحل شنیش تنگ شده است از این ساحل
نمکزار بدم میاد. کاش .....
این عکس هم حاصل
کار خواهر کوچیکم ساناز جان است پس خواهشا کپی رایتش رو رعایت کنید.
بهرحال وقتی تو خیابون و نصفه شب بخوای آپ کنی بهتر از این نمیشه. واقعا که اینجا ایران است.
آی نازنین مریم
.: یکشنبه 10 مرداد ماه سال 1389 :.
آی گل سرخ و سفیدم کی می آیی بنفشه برگ بیدم کی می آیی تو گفتی گل درآید من می آیم وای گل عالم تموم شد کی می آیی
باورم نمیشه آخه یه ساله که وقتی تو زنگ میزنی این ملودی صداش به گوش میرسه. یادت میاد جان مریم؟
جان مریم چشماتو وا کن ، منو صدا کن شد هوا سپید ، در اومد خورشید وقت اون رسید که بریم به صحرا آی نازنین مریم
جان مریم چشماتو وا کن مگه قرار نبود دوتائی به استقبال خورشید بریم پس چرا تو دیگه چشاتو وا نمیکنی؟ یادت میاد گفتی منم با شماها سبز میشم و با شماها میخونم «شد هوا سپید، در اومد خورشید»؟
باز دوباره صبح شد ، من هنوز بیدارم کاش می خوابیدم ، تو رو خواب می دیدم خوشه غم توی دلم زده جوونه دونه به دونه دل نمی دونه چه کنه با این غم آی نازنین مریم
خب جان مریم صبح شده و من بیدارم اما تو که دیشب خوابیدی خب چرا؟ مگه قرارمون این بود؟ آره خوشه غم تو دلم جوونه زده، خب تو بگو چیکار کنم با این غم آی جان مریم؟
بیا رسید وقت درو ، مال منی از پیشم نرو بیا سر کارمون بریم ، درو کنیم گندما رو بیا بیا نازنین مریم ، نازنین مریم آی مریم مریم ، ای نازنین مریم
مگه نمیبینی گرمای امرداد رو؟ میگن نگو مرداد آخه مرداد یعنی مرگ و امرداد یعنی زندگی یعنی میخوای بگی وقت درو وقت مرداده؟ جان مریم چشماتو وا کن.
محمد نوری رفت و من موندم و زمزمه مریم نازنین که یه ساله که وقتی کم میارم میخونم «جان مریم چشماتو وا کن ، منو صدا کن». مریمم میگه این یه نشونه است که جان مریم یعنی رفت و من چقدر امروز غمگینم.
دیدی مریم که چه زود امیدوار میشوم و زودتر ناامید میشوم .دیدی که هفته شادیبخش قبلم امروز غصه دار شد.
یاد محمد نوری همیشه در دلهای ما سبز است آخه اون با دل آدمها کار داشت و کسی هم که سر و کار با دل باشه مگه فراموش میشه؟
یاور همیشه مومن
.: دوشنبه 4 مرداد ماه سال 1389 :.
ای به داد من رسیده
تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی
تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت
توی لحظه های تردید
تو منو از شب گرفتی
تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی
برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم
تو رفیقی جون پناهی
ناجی عاطفه ی من
شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من
از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم
وقتی شب ، شب سفر بود
توی کوچه های وحشت
وقت هر سایه کسی بود
واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه ی شب
تپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست
بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی
به تنم مرهم کشیدی
برام از روشنی گفتی
پرده ی شبو دریدی
یاور همیشه مؤمن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست
ای رفیق آخر من
به سلامت ، سفرت خوش
ای یگانه یاور من
مقصدت هر جا که باشه
هر جای دنیا که باشی
اونور مرز شقایق
پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق
دست بی ریای من بود
ایرج جنتی عطائی
یکی از ماندگارترین ترانه های روزگار ماست. این چند روزه که کنسرت داریوش رو دیدم بدجوری این ترانه رو ورد زبونم کرده. این روزها دز داریوش خونم ناجور رفته بالا. بهتره برم و یه کم شهرام شب پره گوش کنم تا یه تعادل نسبی ایجاد بشه.
خب
این روزا داشتم ترانه «اگه یه روز بری سفر» رو دوره میکردم و یه چند روزی
از قیل و قال دنیا بی خبر بودم و کلی هم بهم خوش گذشت. این هفته هم که
استثنا خیلی خوب شروع شده و خوب هم ادامه داره و از دیدن دوستان قدیمیم
کلی خوشحال شدم.
آخر هفته هم با دو تا از دوستان عزیزم دیداری خواهم داشت که از همین الان برایش بیتابی میکنم.
تصمیم دارم از هفته آینده هم داستانهایی رو با تم طنز رو اینجا کار بکنم.
فعلا که «همه چی آرومه»
قلندر
.: دوشنبه 28 تیر ماه سال 1389 :.
بنازم این قلندر را که هنوز از پا نیفتاده است آخه سر رو شونه هاش گذاشته و میگه: تو محشری از همه سری تو یک افسونگری یا حور و پری؟
شریعتی معلم کدام انقلاب؟
.: یکشنبه 27 تیر ماه سال 1389 :.
خواندن این مقاله پرنغز و پر محتوا را به همه دوستداران دکتر شریعتی توصیه میکنم که توسط دختر بزرگوارشان سر کار خانم دکتر سوسن شریعتی به نگارش در آمده است.تو این چند وقت اخیر یکی از بهترین مقالاتی بود که در مورد دکتر شریعتی خواندم به همگی دوستان توصیه میکنم مطالعه اش کنند.
سوسن شریعتی:
معروف است که شریعتی معلم انقلاب بود. اما ما در روزگاری به سر می بریم که
با این هر دو مولفه، معلمی و انقلاب مشکل پیدا کرده ایم. نه معلمی چندان
اعتباری دارد و نه از انقلاب – مقصود البته نفس مفهوم انقلاب – دل خوشی
هست . معلمی که در بسیاری اوقات با کلیشه پروری، آگاهی های کاذب ،
برانگیختن شور و انهدام ِ شعور، دادن دستورالعمل هایی برای رستگاری یکی
انگاشته شد (و امروز می شنویم ویوا-آکادمیا viva académia)انقلاب هم که
مستعد تخریب و خشونت . انقلابیون سابق یا معتقدند که: الف-انقلاب خوب بود،
اما اصلاحات بهتر است . یا بر این باورند که ب- انقلاب خوب بود اما وای به
حالت اگر همچنان به آن فکر کنی. پ- یا اینکه «رفته ایم این راه را نه
بهرام است و نه گورش »و از همین رو عطای سیاست را به لقای آن می بخشند، چه
به قصد کسب آن و چه به منظور در افتادن با آن. در نتیجه یا باید بشوی
اصلاح طلب، یا کارگزار سازندگی و یا فعال فرهنگی. در هر سه حال، شریعتی با
همان خاطره معلمی اش در انقلاب می ماند روی دستمان . چند راه می ماند:
۱- همه تجربه های تراژیک شخصی و تاریخی روزگارمان را بیندازیم به گردن او و انقلابی گری اش و از شر او وآموزه هایش خلاصی یابیم:
-«دیو خفته سنت را بیدار کرد»(شایگان- انقلاب مذهبی چیست|؟)
- اسطوره ها را به تاریخ کشاند و یا و تاریخ را اسطوره ای کرد و ما را بیچاره ساخت ( موقن- در گستره اسطوره .نقل به مضمون)
- رویکرد ایدئولوژیک به تاریخ ، بنیان آگاهی جدیدی را که با پیروزی
مشروطیت کمابیش استوار شده بود، نابود و آگاهی کاذبی را جانشین آن
کرد(جواد طباطبایی -ص۳۱ مکتب تبریز )
۲- سرخی شریعتی را از او بگیریم و لباس سبز سازندگی به تن اش کنیم و
کلاه سپید صلح بر سرش بگذاریم و تیغ ها و میخ ها و سیخ های کلامش را از او
بستانیم تا درست بشود مثل خودمان: واقعیت گرا و نه آن رادیکال اتوپیست.
استاد سخن عشق و نه خشم انقلابی و مدام از قول او فریاد برآوریم که مثلاً
: دوست داشتن از عشق بر تر است .
۳- یا اینکه بیفتیم به لجباز ی و اصرارو پافشاری واثبات همان تصور و یا
توهم معروف ِ معلمی او در همان انقلابی که بهمن ِخونین می خوانیم و اسلامی
اش می دانیم ، گیرم که دیگر نپسندند و از مد افتاده باشد. گیرم که با
تفسیری متفاوت با قرائت رسمی از آن انقلاب و آن اسلام.
اما هر یک از این سه رویکرد اشکالات متدیک دارد. شریعتی نه آن کینگ
–کونگی است که اولی ها می پندارند که ناگهان ظهور کرده و دیو را بیدار
کرده و تاریخ را منحرف ساخته و تاریخ مشروطه را که می رفت اسباب آزادی ما
را فراهم کند ، نابود کرد . نه او را می شود به این راحتی شبیه کرد به
موجود ِ پر طمئنینه ی سرِ فرصتی ِ توبه کار امروز، آنچنان که دومی ها می
پسندند و نه با لجبازی و حسرت برای زمانه های از دست رفته و متولی گری
برای یک مرده ریگ می توان بقای او را تضمین کرد. (ناگفته نماند : به طریق
اولی او را مصادره هم نمی شود کرد.شریعتی، ناسخ یا منسوخ، طی این سالها
اسباب آزادی مار ا هم که نه، اسباب آزادی خود را فراهم ساخته است )
تنها راهی که می ماند شاید این باشد: سهم شریعتی را دراین اتفاقی که
انقلابش می نامیم روشن کنیم و البته جنس معلمی اش را . چه به قصد محاکمه
او و چه به قصد قدر دانی از او. نه! اصلاً به قصد اندازه گیری بزرگی او و
روشن شدن قدرت تخریبش..
به دو پرسش مجزا و مشروع می شود پرداخت : شریعتی معلم انقلاب بود یا
معلمی بود انقلابی؟ بوده اند معلمینی که انقلابی نبوده اند و شده اند سر
چشمه انقلاب. مثلاً لوتر . یا برعکس معلمینی که در ستایش انقلاب گفته اند
و کسی به حرفشان نکرده است . در مملکت خودمان بسیار.
از پرسش دوم شروع کنیم . آیا شریعتی معلمی بود انقلابی؟ در معلم بودنش
که تردیدی نیست . در محتوای تعلیمش می شود تا اطلاع ثانوی بحث کرد. لااقل
تا زمانی که مواد آموزشی او، بزنگاههای زیستی ما باشد: نسبت سنت و
مدرنیته. نسبت شرق و غرب. نسبت عقل و ایمان . نسبت سنت و مذهب. ایدئولوژی
و فرهنگ. اینکه پروژه اجتماعی اصلاح دینی ِ او همانی بود که بعداً نامش
اسلام سیاسی شد و مبنای دین و حکومت؟بازگشت به خویشتن او رقیب بنیادگرایی
بود و یا همدست او؟ اینکه عدالت طلبی او در برابر دموکراسی خواهی بود ؟ چپ
بود یا لیبرال؟چیز دیگری خواست و چیز دیگری شد؟ و…شریعتی در زمان حیاتش
متهم به نداشتن پاسخ های قاطع و روشن به این پرسش ها بود، در نتیجه نمی
توان قطعیت های کلیشه پرور و کلیشه ساز پس از مرگش را ، در زمان انقلاب به
او منسوب دانست . آن قطعیت ها محصول فرآیند دیگری بود . محصول آسیب ها و
نابسامانی های فرهنگی ای که شخص شریعتی بارها و بارها نقد کرده بود. او نه
قرار بود یک تنه پاسخ عقب ماندگی های ما باشد و نه می توانست یک تنه موجب
عقب افتادگی های ما. سهم او در این میان چیست و مسئولیت او تا کجا؟
آیا شریعتی انقلابی بود ؟ به کدام معنا انقلابی بود ؟ درروش ؟در اهداف؟ در تفکر؟
روش : در سال ۱۳۵۰- اوج مبارزات مسلحانه – در کنفرانس فاطمه فاطمه است می خوانیم :
«….شیوه ای که در مبارزه اجتماعی برای اصلاح وجود دارد ، بر حسب بینش
ها و مکنب های اجتماعی عبارت است از :۱-روش سنتی و محافظه کارانه.۲- روش
انقلابی.۳-روش اصلاحی، رفرمیسم. محافظه کار به هر قیمت و به هر شکل تا
آخرین حد قدرتش می کوشد که سنت ها را حفظ کند حتی بقیمت فداکردن خویش و
دیگران . انقلابی همه چیز را می خواهد یک باره دگرگون کند و با یک ضربه در
هم بریزد نابود کند و ناگهان از مرحله ای به مرحله ای بجهد، ولو جامعه
آمادگی این جهش را نداشته باش،د ولو در برابرآن مقاومت کند . ناچار
انقلابی، ممکن است به خشونت و دیکتاتوری و قساوت و قتل هام های وسیع و
متوالی دست زند، نه تنها علیه قدرت های ضد مردم بلکه علیه توده مردم نیز .
مصلح هم که همیشه به مفسد فرصت و مجال می دهد!(ص ۵۴ م.آ.۲۱) شریعتی از راه
چهارمی سخن می گوید که شیوه پیامبر است : ۵۲ انقلاب در سنت ها با حفظ فرم
اصلاح شده آن(ص ۵۲)دیدن واقعیت های موجود و نپذیرفتن آنها و تغییر انقلابی
ماهیت آنها.
با رویکرد صرف نظری ، حداقل معلوم است که شریعتی نه محافظه کار سنتی
است ، نه انقلابی ایدآلیست، و نه رفرمیست . محافظه کار را پاسدار سنت به
هر قیمت می داند. تغییر ناگهانی و دفعتی را در معرض خطر توتالیتاریم و
رفرمیسم را در معرض تهدید مفسد. نیذیرفتن واقعیت اما دیدن آن و تلاش برای
تغییر انقلابی ماهیت آن ، نامش چیست؟ رفرمیست یا انقلابی؟ رفرمیست انقلابی
یا انقلابی رفرمیست ؟ حتی اگر معلوم نباشد که چیست ، روشن است که چه چیر
نیست . حفظ سنت ها و وضعیت موجود به هر قیمت نیست ، تغییر ناگهانی ِ جهشی
ِخشن و اقتدار مآبانه به هر قیمت نیست، سرو صورتی متناسب دادن به یک امر
نامطلوب و شیوه اصلاح تدریجی نیست (چرا که در طی این مدت طولانی عوامل
منفی و قدرت های ارتجاعی و دست های دشمنان خارجی این نهضت اصلاح تدریجی را
از مسیر خود منحرف می سازند و یا آن را متوقف می نمایند و حتی نابود می
کنند(همان –ص ۵۲)
با این وجود رویکرد صرفاً نظری این مشکل را به دنبال دارد که با نادیده
گرفتن واقعیت و تاریخ ، برای ایده ها و نظریات سهمی بیشتراز توانشان –چه
در تخریب و چه در سازندگی- قائل شویم با این توهم که با رمی جمرات این بت
های نظری اسباب رستگاری ما فراهم خواهد شد . حال آنکه به قول برودل، مورخ
فرانسوی ، تاریخ یعنی شناخت داده ها و البته داده های انسانی ، داده های
انسانی در دیالکتیک سه زمان : «زمان سریع حوادث»،« زمان کش آمده دوره ها»
و «زمان کند و کشدار تمدنی». مشکلات و معضلات قدیمی مربوط به حوزه تمدنی
ایران اسلامی را با مشکلات و معضلات یک دوره تاریخی ، یکی گرفتن و همه را
به پای مشکلات مختص زمان سریع حوادث ریختن ، همین بلبشویی می شود که بدان
گرفتاریم. شریعتی با آن تفکیکی که در شیوه های متعدد مبارزه اجتماعی بر می
شمرد می کوشد که حل معضلات موجود ِ مختص ِ زمان سریع حوادث را در پرتو
زمان طولانی ترِ زمانه و دوره ای که در آن قرار دارد بفهمد و آنها را در
جایگاه تاریخی ِ فرهنگی درازمدت بنشاند . همین رویکرد است که او را
وامیدارد که در بازگشت از اروپا راه دیگری را انتخاب کند متفاوت با دوستان
قدیمی ملی اش و نیز متفاوت با رویکرد جدیدی که در سالهای چهل در حال شکل
گیری بود. همان سالهایی که جنبش اجتماعی و سیاسی ، با خروج از رخوت سالهای
سی ، سمت و سویی رادیکال می گیرد و به تعبیر امروزی ها از رفرمیسم شناخته
شده مسلط عبور می کند. شریعتی در روش ، همچون بسیاری از هم نسلی های خود
از رفرمیست های ملی گرا در رفتار سیاسی شان در برابر قدرت فاصله می گیرد
اما رادیکالیزم و یا رویکرد انقلابی را نه معطوف به « زمان سریع حوادث »
یعنی گرفتن سلاح به قصد تغییرات سریع ، بلکه در میدان دیگری پی می گیرد.
شاید برای همه کسانی که سخنرانی پس از شهادت او را به یاد می آورند، گفتن
این سخن تفسیر امروزی از آن دیروز به نظر آید، اما این پرسشی است مشروع که
پس چرا نقد او به مبارزه مسلحانه به حاشیه رانده می شود؟ شاید به دلیل
همین پتانسیل انقلابی موجود در جامعه بوده باشد و نه همدلی او با تغییرات
سریع انقلابی. نگاهی به تاریخ آن سالها نیز این ادعا را ثابت می کند.
گرفتن سلاح و سمت و سوی رادیکال مبارزات سیاسی ، چندین سال قبل از شروع
حرکت شریعتی در حسینیه آغاز شده است. او با چنین مخاطبی است که «از کجا
آغاز کنیم » را در میان می گذارد و از تصفیه منابع فرهنگی سخن می گوید و
از پدرمادر ما متهممیم و…حتی تاریخ ادیان . تاریخ ادیان ، سلسله
کنفرانسهای شریعتی در حسینیه ارشاد در سال پنجاه است، یعنی دراوج مبارزات
مسلحانه(در همه طیف: مذهبی، چپ مذهبی؛ مارکسیستی و..)آیا ترس از مرگ است
که شریعتی به این جریانات نمی پیوندد و می رود سراغ تدریس تاریخ ادیان ؟
آیا –چنانچه مجاهدین در آن سالها و سالها بعد نیز می گفتند- به دلیل خصلت
محفلی روشنفکرانه او بود؟ آیا این نوع رویکرد را تائید می کرد اما در توان
خود نمی دید؟ هیچ کدام. بی شک شریعتی چنانچه خود در همین دریغ ها و آرزوها
نوشته است ، شهدای آن روزگار را «پیامبران بزرگ عصر خویش می داند
،پیامبرانی که از انبیا بنیاسرائیل برترند.» اما افسوس می خورد :«
افسوس!بجای آنکه نهضتی تنها بر روی سرش راه برود، در حالیکه دستهایش در
جیب است و پاهایش در هوا و معلق و رها، کاری میکرد که این مرد بر روی دو
پاهایش راه برود و با دستهایش کار کند و با سرش بیاندیشد.(دریغها و آرزوها)
اهداف. آیا ابژکتیو شریعتی در اتخاذ همان مشی ای که نامش را اصلاح
انقلابی می داند بر محورو یا با اولویت تغییر قدرت سیاسی می چرخد؟ اولویتی
که همه احزاب و گروههای سیاسی دهه چهل و پنجاه بر آن پای می فشرند. پاسخ
این سوال را می توان در مقاله ا ی به نام دریغ ها و آرزوها خواند: .
(در) مشروطه، ای کاش بهجای آنکه به تغییر رژیم میپرداختیم، به تغییر
خویش میپرداختیم. پس از جنگ، پس از شهریور بیست، ما – نهضت ملت ما – بیست
سال اختناق را که میتوانست بزرگترین عامل بیداری و آگاهی و حرکت و نجات و
سرچشمه آموزشها و تجربههای بزرگی باشد، گذرانیم و از آزادی تنها بازگشت
به ارتجاع عصر قاجاری را بنام مذهب، شعار خویش کردیم…. آنگاه که سیاست رو
کردیم: نفت، ملیت، استقلال و نفی امپریالیسم و استعمار غربی. اما ای کاش
بجای شعار «نفت»، ما یک شعار «فکر» میداشتیم بماند؛ همچنانکه روزی که
شعارهای سیاسیمان را از ما گرفتند، دیگر از خویشتن خویش چیزی باقی نمانده
است».شریعتی انقلابی چنین پیداست که از انقلاب، تغییر می فهمیده است و اما
نه با اولویت تغییر قدرت . بینش. بینش شریعتی آیا انقلابی بود؟ خود می
گوید: « تغییر انقلابی محتوا و اصلاح فرم آن. بر همین اساس است که شریعتی
برای ایجاد انقلاب در بینش ها استحمار را علت بعید عقب ماندگی می داند و
نارسیسیزم مذهبی- ملی را از یک سو و الیناسیون را از سوی دیگر دو آفت بزرگ
تحقق آن انقلاب بر می شمرد. مخالف خود شیفتگی و خود باختگی. ..«.. اما
دریغ، که نهضت مذهبیمان به تعظیم شعائر صفوی و قاجاری گذشت، و نهضت
ملیمان به تبلیغ شعارهای روزمره سیاسی …« اگر در آن سو، بجای مشتی
نیرومند و کوبنده بر روی خصم، مشتی نیرومند و کوبنده بر این دیوارهای سترک
قرون وسطائی که گرداگرد عقل و دین و اندیشه ما کشیده بودند، فرود میآمد و
راه برای تابش نور به خلوتگاهها و تکیهگاهها و حجرهها و حوزهها و
اندیشهها و احساسهای دینیمان باز میشد، آنگاه مذهب ما… ».(دریغ ها و
آرزوها۱۳۵۵)
دریغ های شریعتی را که در سال ۵۴-۵۵نگاشته شده است را کنار هم که
بگذاریم – یعنی سه سال قبل از انقلاب ایران می بینیم به گونه ای غریب شبیه
افسوس های امروز ماست و یکی از معانی این تشابهات این است که آنچه را که
امروز در دهه هشتاد شده است ذکر مصیبت بسیاری از روشنفکران، برای شریعتی
امری واضح تلقی می شده است : امکان خشونت به دنبال حرکت های انقلابی جهشی.
ضرورت یک حرکت بطئی فرهنگی قبل از هر گونه طرح اندازی فوری تغییر در حوزه
سیاست. ضرورت بازنگری در جایگاه امر مذهبی و موقعیت دینداران و… همه این
دریغ ها ، دریغ های معلمی است که از بی شاگردی می نالد. شریعتی می داند و
می بیند که دارد بد فهمیده می شود . بر خلاف تصور و توهم تعمیم یافته ،
گفتمان شریعتی ، گفتمان غالب زمانه خود نبود. راستی تقصیر چه کسی بود که
این حرف ها شنیده نشد و آن شریعتی پر دریغ و پر افسوس سالهای ۵۴-۵۵ ، معلم
امیدواری های انقلابی شد؟ تقصیر حرف های دو پهلوی او بود و یا مشکل از
گوشهای دو پهلوی ما . ما را شریعتی انقلابی کرد یا ما انقلابی بودیم؟
شریعتی ، آنچنان که بود فهمیده نشد. چه جای شکایتی ؟ مگر خودش نگفته
است :« همه می پندارند که هر کسی آنچنان فهمیده می شود که هست، اما نه،
آنچنان که فهمیده می شود هست . به عبارتی دیگر، هر کسی آنچنان است که
احساسش میکنند، نه آنچنان احساسش میکنند که هست» (هبوط) شریعتی را جامعه
انقلابی برافروخته آن سالها، انقلابی احساس کرد حتی اگر خود او پر حسرت
بود و پر دریغ. برای پاسخ به این پرسش که بالاخره او انقلابی بود یا خیر،
کدام را باید ملاک گرفت ؟آنچه که خود بود یا آنچه که از او فهمیده شد؟.
نزاع همچنان ادامه دارد. همه این حرف ها نه برای تطبیق دادن سخن شریعتی
است با دیسکور مسلط این زمانه در باب مفهوم انقلاب و مضرات آن ، بلکه به
قصد تکرار همان حرف قدیم او است که « انقلاب، قبل از اگاهی می تواند فاجعه
باشد.». همین و بس.
و دست آخر ! بیایید لجبازی کنیم و امیدوار بمانیم : شریعتی سالها است
که «ما» ی مذهبی را عصبانی می کند، « ما» ی اجتماعی را تحریک می کند و
«ما» ی خلوت نشین را مضطرب و به این معنا «معلم انقلاب » باقی می ماند،
حتی اگر معلمی و انقلاب امری از مد افتاده باشد.
اجاق
.: پنجشنبه 24 تیر ماه سال 1389 :.
امروز 24 تیرماه شصتمین زاد روز تولد جناب اردلان سرفراز میباشد خیلی دوست داشتم که یک مطلب درست و حسابی در مورد ایشان و ترانه های ماندگارش بیاورم اما یکی از ترانه های ایشان را انتخاب کردم که تابحال کمتر کسی اینو شنیده است و اونم ترانه اجاق است که در پانوشت ترانه خودشون هم متنی به این ترانه اضافه کردند و دلیل سرایش این ترانه را گفته اند. امیدوارم که ایشان همیشه و هر جا که هستند سبز و سرفراز باشند.
غریب و گُنگ و بی
فریاد ، اُجاقی سرد و خاموشَم
نَفَسهام سرد و یخ
بسته ، زمستون ِ تو آغوشَم
یه روز تو سینه ی
ِ سَردم ، هزاران شعله بر پا بود
تَنم فانوس ِ شب
سوز ِ شبای سرد ِ یلدا بود
*
یه شب بادی غریب
اومد
تا صبح بارون به من بارید
نمی شد باورم اما
چشام خاموشیمُ می
دید
من ُ خاموش می
کرد بارون
می بُرد
خاکسترامُ باد
چشام در انتظارِ
اشک
لبام در حسرت ِ
فریاد
*
حالا خالی تر از
خالی
اُجاقی سرد
وخاموشم
نفسهام سرد و یخ
بسته
زمستون ِ تو
آغوشم
اُجاقی خالی و
خاموش
مِثِ یه قلب ِ بی
خونه
یکی با دست ِ
آفتابیش
تو رگهام خون می
جوشونه
می دونم شعله وِر
می شَم
می سوزونم
زمستونُ
می گیرم با
سرانگشتم
همه نبضای لرزونُ
می دونم شعله وِر
می شَم
می سوزونم
زمستونُ
می گیرم با
سرانگشتم
همه نبضای
لرزونُ
تهران – 1352
شعر و عشق به هنر
، انسان و آزادی را ، از تبرّکِ دست و دامانِ اولین آموزگارم – مادرم – دارم و عشق
به آزاده شیرِ بسته به زنجیر – دکتر مصدق – را هم از او در جان دارم . مادرم تصویرش
را از ترسِ گزمه ها در پستوی خانه و عشقش را در نهانخانه ی دل پنهان کرده بود . او
از پدرش و برادر ارشدش – صادق سرفراز – که سرفرازی قبیله ی من از اوست ، آموخته
بود و من هم از آموختم . زنده یاد – فتحعلی سرفراز – پدربزرگ من ، صاحب امتیاز
روزنامه ی سیاسی ِ " گرداب" در استان فارس بود و فرزند ارشدش شادروان
صادق سرفراز ، نویسنده و محقق بزرگی که تجسم عینیِ شرافتِ قلم تا آخرین نفس بود ،
سردبیری ِ آن روزنامه را در زمان ِ زمامداری کوتاه دکتر مصدق به عهده داشت .آن
بزرگواران هر دو از عاشقان مصدق بودند و پس از سرنگونی حکومت ملی مصدق به یاد دارم
که مادرم روزنامه های توقیف شده ی " گرداب" را مخفی کرده بود .گویی که
عشق مصدق در خانواده ی ما ارثی بود ، مادرم هم این عشق را از پدر به ارث برده بود
. همانگونه که بارها گفته و می گویم ، هرگاه خانه از اغیار خالی می شد مادرم این
بانوی بزرگوار و آزاده ، روزنامه های " گرداب" و "شورش" و
اعلامیه های مخفی شده را از نهانگاه بیرون می آورد و ساعتها به خواندن و دوباره
خواندن آنها می پرداخت . با حسرتی بر آنها دست می کشید و با دریغ نگاهشان می کرد .
نام مصدق برایش همیشه مترادف با آزادی و میهن پرستی بود و هنوز هم هست . در بسیاری
از آن لحظه ها تصویر آن اَبَرمرد را به من نشان می داد و می گفت : او را به حیله و
خیانت خاموش کردند اما آتش ِ زیر خاکستر را هرگز نتوانستند ... دیر یا زود این
اُجاق روشن خواهد شد و آتش زیر خاکستر دوباره زبانه خواهد کشید . گفته هایش در ذهن
من نقش می بست و تا سال 1348-49 فکر آن اجاق با من بود تا سرانجام این شعر را بر
اساس همان نظر و همان فکر سرودم . شماعی زاده هم انصافا آهنگی مناسب برای آن نوشت
که بعد از دردسرهای فراوان با اداره ی نگارش ساواک به گونه ای که مورد نظر من بود
اجرایش کرد . این ترانه در حقیقت ادای دین ِ من به مادرم و تمام آدمهایی است که از
آنها در اینجا نام بردم و ادای دین من به رهبرِ ملی و سرزمینم است . اجاقی که هرگز
خاموش نخواهد شد و آتش همیشه در آن شعله ور ، عشق به آزادی و آزادگی ِ مردانی چون
مصدق ، امیر کبیر و ... است .
اردلان سرفراز
ع مثل عطر
.: سه شنبه 22 تیر ماه سال 1389 :.
یکی از علاقه های عجیب من خریدن عطرها و ادکلنهای مختلف و
امتحان رایحه های مختلف است به شخصه خودم ، Chairman، Davidoff Echo Menو nice را خیلی دوست
دارم و از رایحهeuphoriaبسیار لذت می برم. گذشته از اینها از
اسپریهای مختلف هم زیاد استفاده میکنم از آدیداس و نایک اسپرت بگیر تا نیوا و axe، تنوع طلبی
دارم. اکثر مواقع در خانه دو سه تا ادکلن و اسپری مختلف وجود دارد و حتی همیشه
داخل کیفم اسپری و ادکلن همراهم است. اما گذشته از این حرفها میخواستم در مورد
خرید ادکلن یک توصیه خوب و مفید به همه دوستان بکنم.
از نظر تجربه ماندگاری هر ادکلن به میزان رایحه و اسانس
موجود در آن بستگی دارد به طوری که هر چقدر رایحه ادوکلن زیاد باشد ماندگاری
ادوکلن هم بیشتر خواهد بود.
اما نکته که در این میان است از کجا باید فهمید که این
رایحه چقدر در هر شیشه ادکلن وجود دارد، از آنجایی که هیچوقت سازندگان ادکلن از
درج رقم دقیق اسانس موجود بر روی شیشه ادکلن خودداری می کنند پس باید راهی باید
برای فهمیدن این مساله وجود داشته باشد.
سازندگان عطر و ادوکلن برای این منظور از یک استاندارد خاصی
تبعیت می کنند و با استفاده از سه عبارت به طور تقریبی میزان اسانس را بر روی شیشه
درج میکنند. نکته ای که کمتر کسی است که به این مساله توجه کنند.
درج عبارت Eau de cologne نشانگر این است که 4 الی 8 درصد این ادکلن دارای ترکیبات معطر می
باشد.
وجود عبارت Eau de toilette بر روی شیشه ادکلن یعنی اینکه این عطر دارای 8 الی 15 درصد اسانس
و معطرات می باشد.
اما بهترین و بیشترین مقدار ترکیبات معطر در یک ادکلن که به
میزان 15 تا 23 درصد می باشد مربوط به ادکلنی است که عبارت Eau de perfume درج شده باشد.
یکی از نکاتی که باید در زمینه خرید عطر لحاظ کرد گرمی و
خنکی هر رایحه است. بخصوص در فصول مختلف سال باید این مساله رو رعایت کرد. اصولا در
فصل گرما باید از عطرهای خنک و سرد استفاده کرد.
امیدوارم که لحظات خوب و خوش و زیبائی با هر نوع عطری که
انتخاب می کنید داشته باشید.
چه حالی دارم من !!!
.: شنبه 19 تیر ماه سال 1389 :.
اگه می دونستم کی سر نوشته آدما رو می بافه ... بهش می گفتم ماله من و بشکافه*
دنیای این روزای من یه دنیایی دسوت داشتنی است که فقط خودم میدونم که لذت چیه. یه چند روزی پدر و مادرم مهمونم بودند هیچگاه فکر نمیکردم مستقل شدنم و تنهائیم باعث بشه که بابا و مامان مهمونم بشن انگار همین دیروز بود که سر دیر اومدن به خونه دلواپسم میشدن. عجب دنیایی شده.
هیچوقت رضایت نداشتم و ندارم نیمدونم دلیلش چیه اما شاید دلیلش اینه که شصت و یکی هستم و اردیبهشتی. مغرور و از خود راضی و خودخواه.
بیشتر وقتها تو فیس بوک پلاسم و می چرخم. یه زمونی بانک اس ام اس بچه ها من بودم همیشه یه چیزهایی تو چنته داشتم واسه رو کردن تو مناسبتها بعضی از دوستانم منتظر من بودند تا من اس ام اسی بزنم تا اونا هم برای بقیه فوروارد کنند اما این روزها اس ام اس هایم رو تو wall فیس بوکم می نویسم تا شاید یه عده بهش like بزنند اما دوستان صمیمیم زیاد با این محیط آشنا نیستند و همیشه میگن ها این فیس بوکی که وگفتی یعنی چه؟؟
دیشب داشتم یه شعر از عمران میخوندم که میخواستم بریا دوستان اس ام اس کنم اما دیدم خیلی وقته که از دوستان خبری ندارم واسه دل خودم خوندم و بعدش هم نعشه اون شعر دلنشین بودم که شامم سوخته و جزغاله شد. مجردی خیلی خوبه اما این قسمت آشپزیش مصیبه اعظمه.
آدم به جرم خوردن گندم با حوا شد رانده از بهشت اما
چه غم حوا خودش بهشت است**
بعدش هم پیش خودم زدم زیر آواز و به سبک گلپای عزیز خوندم:
پیش ما سوختگان، مسجد و میخانه یکیست حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکی است عشق آتش بود و خانه خرابی دارد پیش آتش، دل شمع و پر پروانه یکیست***
آره تو فیس بوک میگردم و خاطراتم رو خط خطی میکنم و ترانه هامو آتیش میزنم. انگار دوباره دارم شاعر میشم. دلم یه گیتار میخواد. اولین پولی که دستم بیاد گیتار میگیرم تا حالم خوب بشه.
بعضا تو فیس بوک عکسهایی رو میبینم که دلم رو هوائی میکنه. مثل عکسهایی که ..... ای بابا بی خیال دست رو دل بی صاحابمون نذارید که خونه و واسش روضه خونی نیس.
این روزهای گرم هم حسابی دمار از روزگارمون درآورده. هر کاری کنیم باز گرما است. بخصوص تو محیط کارگاهی ما که دیگه وحشتناکه.
* دیالوگی از خانه ای روی آب ساخته بهمن فرمان آرا
** عمران صلاحی
*** عماد خراسانی
راستی این تصویر نیز از استاد کاتوزیان می باشد
چگونه قیصر ساخته شد
.: جمعه 18 تیر ماه سال 1389 :.
این مطلب رو نزدیک یک سال پیش یکی از دوستان برایم ایمیل کرده اما متاسفانه هیچ منبعی نداشتم و با دو سه نفر از دوستان سینمائی که صحبت کردم صحت این مطلب رو برایم تائید کردند با این حال از دوستانی که منبع این مطلب رو دارند خواهشمندم که برایم کامنت کنند.
این روزها درگیری زندگی برایم زیاد شده و فرصت زیادی برای تو نت بودن ندارم اما مطالب همه دوستان رو دنبال میکنم اما تا حدودی از کامنت گذاشتن محروم شدم که امیدوارم زودتر این مورد هم درست بشه.
عباس شباویز (که چندی پیش درگذشت)، تهیهکننده فیلم «قیصر» تعریف میکند: «اواخر سال 46 یا اوایل سال 47 بود که یک شب در رستورانی انتهای خیابان سلطنتآباد (پاسداران امروز) شام میخوردم که بهروز وثوقی، آقای کیمیایی را به من معرفی کرد. آن شب که او را دیدم درباره سناریوی قیصر صحبت کرد.گویا قبل از آن چند تهیهکننده دیگر از جمله میثاقیه و اخوانها آن را خوانده و رد کرده بودند. اما من در همان برخورد اول، مسعود کیمیایی را جوان بسیار خوب و مودبی دیدم و برای فردا دعوتش کردم به استودیو آریانا فیلم، فردا آمد و قصهاش را که در یک کتابچه خطی نوشته بود، برایم خواند. خوشم آمد، دیدم قصه اصیل است، حرف دارد، مسائل سنتی نیز در آن وجود دارد؛ منتها کمی میبایست رویش کار میشد... در سناریوی اولی که مسعود نوشته بود شخصیت فرمان زنده نبود و قصه از قطاری که قیصر با آن میآمد شروع میشد. من پیشنهاد دادم که فرمان را زندهاش کنیم و ده دقیقه اول بدون حضور بهروز باشد.» عباس شباویز میگوید که فیلم «قیصر» هنگام درخواست پروانه نمایش به مدت 7-6 ماه توقیف شد .... و بعد با دوندگیهای زیاد توانستند اجازه نمایش فیلم را بگیرند. در مورد اینکه فیلم توسط اداره نمایشها سانسور شد، شباویز در مصاحبهای توضیح میدهد: «نه سانسور نشد فقط در مورد صحنه پایانی فیلم گفتند که پلیس باید قیصر را دستگیر کند که کیمیایی با کلوزآپی که توی قطار به عنوان آخرین پلان ازصورت بهروز گرفت (که پلیس در همین لحظه او را میبیند و قیصر لبخندی از سر رضایت و آرامش میزند) فیلم را با شکل خوبی پایان داد...» فیلم «قیصر» ابتدا در دو اکران خصوصی نمایش داده میشود. یکی از آنها در سالن کوچک بالای استودیو مولنروژ بود و به گفته عباس شباویز حتی دکتر شریعتی را هم برای تماشای فیلم میآورند. شباویز میگوید: «در شب نمایش خصوصی سینما مولنروژ (سروش فعلی) مرحوم دکتر شریعتی را آوردیم. در تاریکی وارد سالن شدو در تاریکی رفت. در حقیقت بدون اینکه کیمیایی بداند، سناریوی قیصر را نیز داده بودم او بخواند. همان موقع نظرش این بود که اگر این فیلم درست ساخته شود تنها فیلمی است که به سیستم «نه» گفته است. بعد از تماشای فیلم هم خیلی خوشش آمد.» فیلم «قیصر» از صبح چهارشنبه 10 دی ماه 1348 در سینماهای مولنروژ، دیانا (سپیده فعلی)، مهتاب (شهر قشنگ فعلی)، رکس، لیدو، شهوند، نپتون، همای، اسکار، اورانوس، پاسارگاد، شرق و به عنوان برنامه افتتاحیه سینما رنگینکمان در خیابان شهرستانی میدان امام حسین به نمایش درآمد. 3 هفته نمایش در این 13 سینما مبلغ 1800000 تومان برای فیلم فروش به ارمغان آورد. «قیصر» در سال 1349 نیز بعد از دریافت جوایز سپاس از صبح چهارشنبه 17 تیر ماه مجددا در سینماهای مولنروژ، دیانا، مهتاب، رکس، شهوند، لیدو، نپتون، رنگینکمان، ژاله، همای، اسکار، پاسارگاد، اورانوس، شرق و چرخ فلک به مدت 3 هفته اکران شده و نزدیک به 2میلیون تومان فروش کرد. «قیصر» با یک حساب تقریبی در اکران اول و دوم تهران 3600000 تومان فروخت که با در نظر گرفتن میانگین قیمت بلیت 3تومان در آن تاریخ، تعداد یکمیلیون و دویست هزار نفر در تهران از فیلم دیدن کردند. جمعیت تهران در آن تاریخ بالای 3میلیون نفر بوده است و با توجه به این میزان جمعیت در طول یک سال 40درصد جمعیت تهران فیلم را دیدهاند. «قیصر» اکرانهای مجدد بسیار داشته است، به روایت عباس شباویز قیصر از تاریخ اولین نمایش یعنی 10 دیماه 48 تا تعطیلی سینماها در آبان 57 مجموعه 200 میلیون تومان فروخته است .که با احتساب میانگین قیمت بلیط در طول 9 سال نمایش خود بیش از 65 میلیون نفر فیلم قیصر را روی پرده سینما دیدند که هنوز هم رقمی بی سابقه و دست نیافتنی است .
زنده باد یاغیها
.: سه شنبه 15 تیر ماه سال 1389 :.
مهم اینه که ما دوباره برمیگردیم. ایرادی نداره انتظار
قهرمانیمون 24 ساله شد اما مطمئنا از این شکستها پیروزی خواهیم ساخت. همون طوری که
ال دیه گو پس از اسپانیای 82 در مکزیک 86 توپخانه اش را به راه انداخت. از بکن
بائر مایه نمیذارم که بعد از شکست مکزیک 86 اومد ایتالیا 90 را فتح کرد.
اسطوره ما دیه گوی بزرگ است. چهار گل خوردیم ایرادی نداره
در انتقام هنوز بسته نشده است. مگه یادتون رفته که چهار ماه پیش تو آلمان چه جوری
جرمنیها تحقیر شدند. ایرادی نداره اگه اینبار ما باختیم در عوض چنان تلافی خواهیم
کرد که دنیا در مقابلمان تعظیم خواهند کرد همانگونه که 86 به افتخار دیه گوی بزرگ
کلاه از سر خود برداشت.
ما یاغیها همیشه یاغی هستیم حتی وقتی ببازیم هم دست از
یاغیگری برنمیداریم.
درسته که مارادونا و مسی و توز و هیگوئین و همه سربازانش
شنبه سیاه باختند اما مطمئنا دوباره تاریخ را تکرار خواهند کرد.
ما هم به افتخار این یاغیگری دوباره ویوا آرژانتینا سر
خواهیم داد. عصیان در همه رگهای مردای مارادونا جاریست حتی اگه چهار تا بخورند.
2010 آفریقای جنوبی مثل اسپانیا 1982 برای آرژانتین رقم
خورد و مطمئنا برزیل 2014 هم مثل مکزیک 1986 خواهد بود.
آره من خیلی پررو هستم که بعد از خوردن 4 گل باز دم از
مارادونا میزنم.
مارادونا تمام خاطرات کودکی من است. من وقتی 8 سالم بود
فینال 90 برگزار شد و با اشکهای مارادونا اشک ریختم. عاشق حرکات کانیجیا بودم و
حتی میتونم به اغراق بگم که به خاطر حضور ردوندو در رئال مادرید طرفدار این تیم
شدم. 94 هیچوقت دوپینگ مارادونا رو باور نکردم. با اینکه بعد از حذف آرژانتین
طرفدار ایتالیا شدم اما آرژانتین رو یه جور دیگه دوست داشتم و حالا هم معتقدم و
بهش ایمان دارم که مارادونا اینبار این شکست رو با پیروزی بزرگتری تلافی خواهد
کرد.
مطمئنا مسی چهار سال بعد با بازوبند کاپیتانی رهبر میدان
آلبی سلسته خواهد بود. همانطوری که مارادونا در 86 رهبر بود.
دنیا بدون یاغیها یه دنیای بی فایده است. آرامش فقط مال
قبرستان است. من که با این واژه غریبم پس دیگه هیچگاه به دنبالش نخواهم رفت و تنها
زمانی از هیجان و شور خواهم افتاد که قلبم از کار بیفتد.
زنده باد یاغیهای تخس پررو.
این یادداشت رو چند روز پیش نوشته بودم اما امروز ایمیلی به
دستم رسید که کارلوس مالبران،روزنامه نگار آرژانتینی قبل از شروع جام جهانی به
مارادونا نوشته است که خوندنش خالی از لطف نیست:
دیه گو!دروازه قلب همه غارت شدگان به روی تو گشوده است
کارلوس مالبران
روزنامه یونگه ولت- ترجمه رضا نافعی
می خواهم به
خاطرات بازگردم. تا نه تو خود را فراموش کنی و نه مردم تو را.
بچه ای بودی از حلبی آباد فی اوریتو. یکی از آن محلات تو در
توئی که رسما وجود ندارند. سرپناهی با گل و مقوا و حلبی که رانده شدگان بی عدالتی
در آن ها شب را صبح می کنند وسیاستمداران
ترجیح می دهند حرفی از آنها نزنند.
تو از افریقای جنوبی باز می گردی. اما می دانی که فوتبال
تنها سرگرمی مردم ساده ایست که با هیجان خود را در آن غرق می کنند تا زندگی سخت و
ناگفتنی روزمره خود را فراموش کنند. تو از همین مردمی. زندگی تقریبا هیچ چیز به تو
نداده بود و تو با کفش های پاره ات، مثل هزاران بچه دیگر آرژانتینی، روی زمین می
دویدی و تسلیم نمی شدی.
سال 1973 کسی به تو گفت: پسر! ما یک تیم برای مسابقات محلی
"ئِویتا " می خواهیم تشکیل بدهیم. دلت می خواهد در آن بازی کنی؟
تو با آن پاهای لاغرت به عقابی در زمین تبدیل شدی. چنان که
هیچکس نمی خواست در برابر تو قرار گیرد.
تو که نام "پیازچه" را برای تیم خودت در آن جام
محلی انتخاب کرده بودی، برنده آن جام شدی و در سال بعد قهرمان و سپس در 136 بازی
بعدی کسی بر تو چیره نشد.
تو را به پرو بردند و به اورگوئه دعوت کردند. تو هنوز
دوازده سالت نشده بود که قهرمان بودی. کسی به این فکر افتاد که تو را در تیم
جوانان آرژانتین جای بدهد و این نخستین کار غیر قانونی در زندگی تو بود، زیرا تو
هنوز جوان هم نبودی. نامت را عوض کردندو
دو سال سنت را بالابردندتا بتوانی در تیم جوانان بازی کنی. این تلاشی بیهوده
بود زیرا وقتی بازی تو را می دیدندمی پرسیدند
این بچه اعجوبه کیست؟ بنابر این فکر کردند بهتر است تو را از تیم بیرون بیآورند و
تنها در زمان استراحت میان دو بخش بازی تیم های اول، برای بازیکنان با توپ "شیرینکاری"
کنی.
تو جادوگر بدنیا آمده ای، توپ همیشه آنگونه می چرخد که تو می
خواهی، و یا برعکس، تو همیشه همانطور می چرخی که توپ می چرخد.
وقتی غرق شادی به حلبی آباد خود باز گشتی، با هیجان گفتی:
"مادر! به من مزد دادند".هنوز
هم یک فیلم تبلیغاتی از کوکا کولا هست کهدر آن پسربچه ای در آنمعجزه می
کند.
تو طی دوسال عضویت درتیم جوانان آرژانتین، این تیم را از مقام نهمبه مقام اول رساندی. در سال 1978 با وجود آنکه
تو در مسابقات کشوری در راس همه گل زن ها قرار گرفته بودی وگل زناول کشور بودی، "منوتی" تو را برای بازی در تیم ملی انتخاب نکرد.
سال بعد تو ما را قهرمان تیم های جوانان جهان کردی. "ریور"
می خواست تو را استخدام کند و به تو همان پولی را بدهد که در آن زمانبهترین قهرمان فوتبال "اوبالدو فیلول
" می گرفت، اما تو تصمیم گرفتی عضو "بوکا" بمانی، گرچه
"بوکا" نمی توانست آن پول را به تو بدهد. ما را قهرمان کردی، اما مدت زیادی
نماندی. اروپا همیشه پول بهتری می داد. اول به "سویلا" رفتی و بعد به
"ناپل".
مسابقات جهانی فوتبال سال 1986 در مکزیک بنام تو ثبت شد.
پرواز "مارادونا" روی زمین هرگز فراموش نخواهد شد. توپی را که توبه اعماق دروازه حریفوارد می کردی، گل نبود، مارادونا گل نمی زد،
مارادونا انتقام می گرفت. انتقام تمام رانده شدگان سرمایه داری میهنش را. "فیفا"
مجبور شد به تو لقب بهترین بازیکن قرن بیستم را بدهد. البته برخلاف میلش و با
دندان قروچه.
دیه گو!الیگارشی
فوتبال تو را دوست ندارد، اما تو در قلب همه ما جای داری. هرگز فراموش نخواهیم
کرد، وقتی تو به جهنم اعتیاد افتاده بودی، روزی که می بایست تو را برای درمان فوری
به بیمارستان برسانند،انبوه مردم، هراسان
در اطراف بیمارستان جمع شده و ترافیک را مختل کرده بودند. کسی پلاکارت بزرگی را
بالای سرخود گرفته بود که روی آن به خط درشت نوشته شده بود "آسمان باید منتظر
بماند ".
بازار می تواند بپذیرد که تو نابغه فوتبال هستی، ولی نمی
تواند بپذیرد که تو غرامتی هستی برای جامعه ای سرخورده از حکومت های پی در پیدیکتاتوری نظامی . تو را که خواستار تشکیل
اتحادیه برای بازیکنان فوتبال هستی، فیفا نمی تواند ببخشد.تورا
که بازیکنان را"کارگران
فوتبال" می خوانی. وقتی تو یک مدرسه بنیاد می گذاری، یاوقتی تو از مردمدعوت می کنی بهکودکان فلج وبینواکمک کنند، هیچ روزنامه ای
درجهان این خبر را در صفحه اول خود جاینمی
دهد. آنچه نا بخشودنی است اینست که در اینگونه موارد همیشه می گوئی، تو فقط اندکی
از آن چه را که ثروتمندان صاحب قدرت از مردم ربوده اند، به آنها باز می گردانی
.آنها دیدار تو با چاوز را نمی بخشند. آنها نمی توانند فراموش کنند که تو تصویری
از چه گوارا را روی بازویت خالکوبی کرده ای. یا این که تو هنگام کنفرانس سران
در"ماردل پلاتا" از مردم خواستی علیه حضور بوش تظاهرات اعتراضی کنند.
حتی روزنامه های بزرگ جهان عکس تیم ملی فوتبال آرژانتین را
که هنگام خداحافظیبرایپرواز به آفریقای جنوبی، روی پارچه ای به خط
درشت نوشته بودند "ما می خواهیم که مادر بزرگان "پلازادِمایو"
نامزد دریافتجایزه صلح نوبل شوند منتشر
نکردند. آنها این خبر را هم منتشر نکردند که تو رئیس سازمان کودکان ناپدیده شده را
در آغوش گرفتی. سازمانی که برای باز گرداندن کودکان ربوده شدهدر دوران دیکتاتوری نظامی به خانواده های واقعی
آنها مبارزه می کند. تو قبل از آغاز مسابقات جهانی گفتی: "یکی می تواند توپ
را به گوشه ای بزند تا تمام زحمات تو به باد رود".
حق با توست. همه چیز ممکن است، ولی بهمین دلیل و دلائل
فراوان دیگر میل دارم بتو بگویم : حتی اگر هم چنین اتفاقی افتاد، نگران نباش. چون
تو وظائف خود را در برابر همه ما انجام داده ای. ممنون که تو مارادونا هستی.
امروز بیش از ۱۰ هزار هوادار تیم ملی آرژانتین به فرودگاه Ezeiza در شهر
بوینس آیرس رفتند و بر خلاف آنچه انتظار میرفت خواهان ماندن pibe (مارادونا)
در راس هدایت تیم ملی آرژانتین شدند! در خیابانهای اطراف فرودگاه که
مملو از جمعیت بود بههمراه تعداد بسیار زیادی اتوبوس و اتومبیل شخصی،
همه با پرچم آرژانتین، یا منقش به رنگهای آبی و سفید با فریادهای "دیهگو
نرو دیهگو نرو" خواهان ماندن pibe در راس هدایت تیم ملی خود شدند!
توجه: تمامی اشعار و ترانه هایی که در اینجا منتشر میشود به ثبت رسیده است و هر گونه استفاده نوشتاری و موسیقیایی و ... بدون اجازه از مدیر وبلاگ ممنوع می باشد. ذکر سایر مطالب با درج منبع بلامانع است..
چه زود امیدوار می شوم زودتـــــر ناامید می شوم به آسمانـــــــــم نگاه کن چـــــگونه ندید می شوم