نمیشه ازتو دور باشم وقتی که در کنارمی نمیشه خزون بشم گر چه تو هنوز بهارمی
خواستن تو یه معجزه بود واسه همه وجودم با خیال تو شب و روز باز ترانه می سرودم
با هر کی بودم اسم تو جاری بود رو لبای من هر جا که بودم عکس تو بود تو قاب چشمای من
بگذر که دیگه خنده هم با لبام غریبه گشته ببین با جوهر اشک رو گونه هام غمو نوشته
نمیدونم کی به آخر میرسه این غم سرنوشت کی میخواد دوباره بگه از اون چه بر سرم گذشت
غریبه ام با خودم و با دنیای بی تو بودن رفیق مرگم در غم و عذاب بی تو سرودن
«اکبر یارمحمدی»
سالها پیش فکر کنم 83 بود که این ترانه رو نوشتم. یکی از مواردی که تو این چند ساله از همه پنهونش کردم همین حس ترانه سازیم است به دلیل اینکه چند وقتیه که آنگونه که عاشقانه باید بسرائم ترانه ای نمی نویسم. این ترانه رو خیلی دوس دارم. موقع گفتن این ترانه حس خوبی داشتم و جز اون ترانه هایی بود که براش مجوز هم گرفته بودم حتی تا ملودیش رو هم خودم ساخته بودم و با گیتار زده بودم و اتودش رو هم خودم خونده بودم اما سال 86 تصمیم گرفتم همشون رو پاک کنم و چیزی از اون ملودی و اتود نمونده است. اما این روزها فکر میکنم بهتر از اون موقعها می تونم بخونم و اجراش کنم. شاید دوباره که یه گیتار نو گرفتم و تو خونه خودم این کارها رو دوباره بازسازی کنم.
عصر جمعه ها چقدر دلگیره. مطلب قبلیم به خاطر یه عکسی بود که یه جایی دیدم و داغ دلم رو تازه کرده بود نوشته بودم و هیچ هدف سیاسی و این جور مسائل نداشتم.
یه ترانه در آخرین روزهای 88 نوشته بودم اما فعلا ترجیح میدم به حال و هوای 88 برگردم که کلا توش خیلی کم ترانه نوشتم شاید 5 تا هم نشد و خوشحالم که زود تموم شد.
چوب حراج
.: چهارشنبه 18 فروردین ماه سال 1389 :.
وقتی که کسی صاحبت شد با خیال راحت میتونی چوب حراج به خودت بزنی.
قابل توجه کسانی که می گفتن احساس فروشی نیست.
این روزها هر چیزی فروشی است حتی احساس و عقل و شعور و حتی آزادی.
وصیت
.: دوشنبه 16 فروردین ماه سال 1389 :.
شهید حمید باکری ( قائم مقام لشگر ۱۰ عاشورا ) در قسمتی از وصیت نامه خود آورده است:
دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند که در غیر این صورت زمانی فرامیرسد که جنگ تمام می شود و رزمندگان سه دسته می شوند:
۱- دسته ای به مخالفت با گذشته خود بر میخیزند و از گذشته خود پشیمان اند.
۲- دسته ای راه بی تفاوتی را برمیگزینند و در زندگی مادی غرق می شوند و همه چیز را فراموش می کنند.
۳- دسته سوم به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت غصه ها و مصائب دق خواهند کرد.
پس از خدا بخواهید با وصال شهادت از عواقب زندگی بعد از جنگ در امان
بمانید چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جز دسته سوم ماندن
سخت و دشوار خواهد بود.
نوشتن بعضی از حرفها و دوباره خواندنش اصلا و ابدا بد نیست. این وصیت رو دوباره یادآوری میکنم تا بدانیم چرا یه عده رفتند و یه عده ماندند چرا یکی مثل باکری فرمانده لشکر جلساتش را در خط مقدم تشکیل میداد و یه عده در ستاد فرماندهی مشغول هدایت جنگ بودند.
خدا رو شکر که پیکر پاکش هیچوقت پیدا نشد تا برای یک عده آب و نان و نام شود.
از همه دوستانی که کامنت گذاشتن و نتوانستم جوابی در خورشان دهم معذرت میخوام به دلیل اینکه به اینترنت آنچنانی دسترسی ندارم و قاچاقی اینترنت میام و می رم و بیشتر هم به چک میل می گذره.
ان شاالله در یک فرصت مناسب تلافی این نبودنهایم رو در میارم.
دشنه
.: شنبه 14 فروردین ماه سال 1389 :.
از حال خودم خنده ام میگیره
به این همه امید و خوش باوری
از این رفاقتهای خنجر به دست
دلکم بگو کجا پناه می بری
یکی با تیغ کین زخمیم کرده
رسم نارفیقی رو خوب بلده
اینجا قیصر کشونه نازنینم
حکم این عاشقی، حبس ابده
دلتُ خوش نکن به رسم دنیا
مردونگی تو سینه قبرستونه
به جواب تموم اون خوبیاتون
دشنه نامردی تو سینه تونه
بعضی وقتها چیزهایی نوشتم که نباید می نوشتم این هم جزو همونهاست. آخه هر چی که بنویسی همون سرت میاد. هنوز سرم من چیزی خراب نشده اما باید ترسید. راستی تو اتوبوس در اثر صدای زنگ موبایل اگزوزپام هم اثر نمی کنه دوباره باز بیخوابی کشیدم و باز تو خیابونا ول شدم. حالا نمیشد این سیزده بدر این همه دروغ گفته نمیشد الان هر خبری رو می بینم به خودم شک میکنم که کدوم دروغه و کدوم راست. البته بعضی از سایتها قابل اطمینان هستند چون همیشه خدا براشون اول آوریل یا سیزده بدر است.
اگر مانده بودی
.: دوشنبه 9 فروردین ماه سال 1389 :.
اگرماندهبودیتو
راتابهعرشخدامیرساندم
اگرماندهبودیتو
راتادلقصههامیکشاندم
اگر با تو بودم به شبهای غربت تنها
نبودم
اگر مانده بودی ز تو مینوشتم تو را میسرودم
ماندهبودیاگرنازنینم
زندگیرنگوبویدگرداشت
اینشبسردوغمگینغربت
باوجودتورنگسحرداشت
باتواینمرغکپرشکسته
ماندهبودیاگربالوپرداشت
باتوبیمینبودشزطوفان
ماندهبودیاگرهمسفرداشت
باتووعشقتوزندهبودم
بعدتومنخودمهمنبودم
بهترینشعرهستیروباتو
ماندهبودیاگرمیسرودم
هستیمرابهآتشکشیدی
سوختممنندیدیندیدی
مرگدلآرزویتاگربود
ماندهبودیاگرمیشنیدی
باتودریاپرازدیدنیبود
شبستارهگلیچیدنیبود
خاکتنشستهدرموجباران
درکنارتوبوسیدنیبود
بعدتوخشمدریاوساحل
بعدتوپایمنماندهدرگل
ماندهبودیاگرموجدریا
تاابدهمپرازدیدنیبود
باتووعشقتوزندهبودم
بعدتومنخودمهمنبودم
بهترینشعرهستیروباتو
ماندهبودیاگرمیسرودم
ماندهبودیاگرنازنینم
زندگیرنگوبویدگرداشت
اینشبسردوغمگینغربت
باوجودتورنگسحرداشت
آخرین روز
و ساعات 88 را با این آهنگ زیبا به سر بردم.
از یک
دوستی پرسیدم که عشق میمیرد؟ گفت تا آخر تعطیلات فرصت داری فکر کنی و بهم بگوئی.
تازه بعد از شنیدن این ترانه و جاری شدن اشکهایم فهمیدم که عشق هرگز نمی میرد.
همیشه عاشق بودم و این روزها عاشقتراز
همیشه. عاشق زندگی، امید، خدا و هر چیز دوست داشتنی که در دور و برم است.
این ترانه
بهم یادآوری کرد که یک روزی همه می روند و مهم آن احساسی است که ما برای رفتگانمان
داریم. بالاخره دیر یا زود از کنار هم خواهیم رفت. خیلیها از من گذر کردند اما
کاش طوری میرفتند که اگر فردا روزی در جائی و مکانی دیدم رویم را برنگردانم و
خودم را به ندیدن بزنم که آره خیلی از هم دوریم. بودند کسانی که رفتند و این بار
آنها بودند که مرا ندیدند با اینکه میدانم مقصر من نبودم اما باز متاسف چرا
اینگونه شده است.
این ترانه
بهم یادآوری کرد که یک روزی همه می روند و مهم آن احساسی است که ما برای رفتگانمان
داریم. آغاز امسال مصادف با ارتحال مادر یکی از بهترین دوستانم این حادثه هم باعث
شد که بیشتر به این نکته پی ببرم.
روزگاری
با "تکیه گاه" عاشق شدم و نمی ترسم که بگویم منم عاشق بودم الان هم عاشق
هستم اما عشقی که فقط به خودش فکر نمیکند، این عشق هم همراه با خودم بزرگ شده است
و به چیزهایی می اندیشد که هم اینک آرمانش شده است. چقدر این لحظات را دوست دارم.
حس میکنم پر از شعر و ترانه و انرژی هستم و این همه از موهبت حضرت عشق است.
این ترانه
در آلبوم جدید امید "شب میلاد" بهترین ترانه است و من که برای آخرین بار
در سال 83 با ترانه "احساس" شهرام صولتی گریسته بودم با این ترانه اشک
باران شدم. این ترانه بهترین بهانه برای گوش دادن به این آلبوم زیباست.
تو جایی
که انتظارش را دارم حضرت عشق به دادم رسیده و هر از گاهی به یک نشانه بهم یادآوری
کرده است که من عاشقم و این بار نشانه اش این ترانه زیبا بود. کاری ندارم دیگران
چه می گویند اما این را خوب میدانم که با یه نغمه و آهنگ دلم لرزیده است بی آنکه
دلیلی داشته باشد و این یعنی عشق.
خیلی جاها
و وقتها دلم لرزیده است. دیدار مادرم بعد از دو ماه دوری، قدم گذاشتن تو حرم پاک
رضوی، شنیدن اذان مرحوم موذن زاده وقتی که کم آورده بودم (یک سال پیش)،با شنیدن
سرود "ای ایران" در خرداد پرحادثه 88، همه اینها یک جورایی بهم یادآوری
کرده است که عاشقم، آره عشق هیچوقت نمیمیرد حتی مثل انرژی به چیز دیگری تبدیل
نمیشود عشق همیشه زنده است به شرطی که تو خودت باشی و بخواهی.
خوشحالم
سال جدیدم را با دنیایی از امید و انرژی شروع کردم. خوشحالم که امسال قراره بهتر
از پارسال باشد.
خیلی خوب
است که سال جدیدم با یک موسیقی و انرِژی خوب شروع شده است و چقدر امید عزیز در این
شروع خوب سهم بسزایی دارد. امسال به همه کارهایی که میخواستم انجام بدهم و تابحال
نکردم خواهم پرداخت.
دوستی
میگفت که این ترانه را اردلان سرفراز سروده است. واژهها هم چنین چیزی را میگویند
و چقدر خوب است که اسطوره ترانه اینچنین غافلگیرمان کرده است و چنین حالمان را
دگرگون ساخته است. این ترانه دوست داشتنی است چون "آن" دارد چیزی که
خیلی وقت است تو هیچ ترانهای ندیدم و حسش نکردم.
بهانه
برای نوشتن زیاد بود اما میخواستم با انرژی بنویسم و برای همین این ترانه و آهنگ
را بهانه کردم.
قرار بود بهاریه بنویسم مثل همه دوستان. خیلی از عزیزان هم منتظرم بودند که
قراره من چی بنویسم. می خواستم از جفت هشت بی معرفت گله کنم اما دیدم خیلی بی
انصافیه. دیدم 88 هر چقدر هم بد بود و هر چقدر هم خیلیا رو ازم گرفت اما خیلیا رو
هم بهم داد.
خیلی از دوستان را به دلیل روش و منش و دیدگاه خصمانه شان نسبت به خودم از
لیست دوستانم کنار گذاشتم و به لیست آشنایانی که روزگاری اسمشان به گوشم خورده و
دیده در دیده شان انداخته بودم انتقال دادم. اما بودند کسانی را که زمانی آشنا
بودند و هم اینک از خیلیا برایم غریب تر هستند.
نمیدانم اسم چند نفر را در این لیست 88 همراهم کنم که برایم سخت است. 88 را با
دیدی روشن می نگرم و این چند ساعت آخر اتفاقاتی افتاد که به 89 بیشتر امید دارم
همچنان که امید و گوگوش عزیز در آخر سال 88 دوباره این امید را در من زنده کردند.
دست خودم نیست وقتی که با شنیدن یک موسیقی خوب حالم خوب می شود و این ساعات آخر را
به نیکی می گذارم اما آئینه تمام نمای خودم این غزل «حافظانه» جناب اردلان سرفراز
بزرگوار است که نمیدانم از کجا پیدایش کردم اما با خواندنش خیلی امیدوار شدم.
سال 88 را حضور در محضر دوستی آغاز کردم که به این دوستی هنوز مفتخر و
ارادتمند این مرد بزرگوار هستم کسی که هم اسم بابابزرگم حاج حسین بود اما این مرد
بزرگوار حاجی نیست در عوض میر و امیر دل سبز ماست.
مسعود، محمد، علی، حمید، مرتضی، ناصر، میر حبیب، سجاد، حسام، امیر، حجت،
فرداد، سعید و ... عجب عهد و پیمونی بستیم و چقدر به این رفاقتم با شماها مفتخرم و
خوشحال.
از خاله مژگان تامریم جان سپاسگزارم که
امسال همراهم بودند و این همه بهم محبت داشتند. نمیدونم برادر نازنینم آقا فرهاد
کجاست و این عید را چگونه سر خواهد کرد اما از اینکه چنین برادر بزرگواری نصیبم شد
سراپا خوشحالم. نمیدونم محسن عید بهت خوش میگذره یا نه، یا میخوای بازم با تنهائیت
سر کنی؟ چقدر از محبتهای فریده عزیز بگویم که امسال هم در حقم خواهری کرد. وای مگه
میتونم از همه دوستانم اسم ببرم و صحبتی از سارای نازنین نکنم سارایی که همیشه به
همه چی با دید مثبت نگاه میکنه و چقدر شیرین می گوید: ببین فلان چیز چه انرژی خوبی
داره.
امسال با مهندس زمان رفاقتی عجیب داشتم. دیدارش برایم بسیار شیرین و دلنشین
بود و جزو لحظاتی بود که ازش خیلی لذت بردم. نمیتونم هیچوقت از لطف و محبت آقای
عموزاده و حمید و فریدش نگویم.
از همه گفتم اما مگه میشه از احسان و صحابه جان حرفی نزنم که همیشه در حقم لطف
بی نهایت داشتند.
هنوز خوشحالم که امیر و حسام و هاتف را در دوران دانشجویی دارم.
آره این همه بهانه دارم که بگم 88 با همه بدی و خصومتش با دل عاشقم بازم سال
بدی نبود. بهرحال هر اومدنی رفتنی داره.
تو این محیط نت هم با دوستانی نظیر خاله رضوان، خانم عبدی آشنا شدم که همیشه
بهم محبت داشتند.
این ساعتهای آخر سال همیشه برام یادآور یه صحنه است که از یادم نمیره. ساعتهای
آخر اسفند 81 بود که عزیز وارد زندگیم شد که هنوزم باهامه و این زخمه همش به یاد
اون عزیزم است. گیتاری که همیشه دردامو و غصه هامو تحمل میکنم. خیلی وقت بود که
پیشش گریه نکرده بودم اما گردش روزگار وادارم کرد تا پریشب در آغوشم بگیرم و با هق
هقم همنوائی کنه و دلمو بهش بسپارم.
خدایا ازت میخوام که در سال جدید چنان صبور و مقاوم باشم که در مقابل حوادث بی
رحم روزگار کم نیارم و همچنان آنگونه که تو میخواهی در راه تو برای بندگان تو قدم
بر دارم.
خدایا چنان کن حالم را که در مقابل عصبیتها و حساسیتهای تقدیر همچنان صبر پیشه
کرده و استقامت بورزم و عنان خویش را از کف ننهم.
خدایا دلای همیشه عاشقانت را در راه آزادگی سبز و سرفراز قرار ده. الهی آمین
پا نوشت: از همه دوستانی که نتونستم در وبلاگهایشان سال نو رو تبریک بگویم
معذرت میخوام. متاسفانه به اینترنت دسترسی آنچنانی ندارم و فقط در حد چک میل میشه
ازش استفاده کرد. حتما در اولین فرصت در وبلاگهای دوستان حضور خواهم داشت. سالی با
صبر و استقامت برای همگی دوستان آرزومندم. سال نو بر همگی خجسته باد.
آتیش داری؟
.: دوشنبه 24 اسفند ماه سال 1388 :.
یه فندک گرفتم و گذاشتم تو جیبم تا وقتی پیرمردی ازم خواست:جوون پیر شی آتیش داری؟ اونوقت نگم دودی نیستم و سیگارش رو با لبخند روشن می کنم.
زندگی به همین راحتیه. نباید زیاد سختش گرفت.
آخرین فال حافظم رو چند روز پیش تو میدون هفت تیر گرفتم و حضرت حافظ هم گفت زندگی رو سخت نگیرم همه چی آرومه عزیزم
نوبهارست در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گُل بدمد باز و تو در گِل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
ممنونم جناب حافظ.
هیچوقت از باخت هیچ تیمی اینقدر خوشحال نشده بودم که امروز پاس همدان باخت. کاش دسته پائین تر سقوط کنن.
هنوز در سفرم و چقدر خوشحالم که ساکن یه جا نیستم و خوب دارم می روم.
شاید سال بعد سال هجرتم باشه. امیدوارم که آنگونه شود که هم تو پسندی و هم من.
آقا بالاسر
.: چهارشنبه 19 اسفند ماه سال 1388 :.
خب عزیزم باید از مردمی که هر روز تو مکالماتشان دم به ساعت می گویند «چاکرتم» و «نوکرتم» و «مخلصتم» انتظار داشته باشیم که خواهان داشتن «آقا بالاسر» و «ارباب» باشند.
پی نوشت (۸۸/۱۲/۲۲):
از همه دوستان معذرت میخوام که نتونستم به وبلاگها سر بزنم. فعلا در یک مسافرت کاری بسر می برم اگه جایی مستقر شدم حتما تلافی این چند وقت نبودم را در میارم. امیدوارم که ایام به کامتان باشد و همیشه سبز و سرفراز باشید.
مسلمانم آرزوست
.: جمعه 14 اسفند ماه سال 1388 :.
این نوشته پائین دلنوشته ای است برای یک
کارکتر سینمائی. امشب بعد از دیدن فیلم کتاب قانون دلم بد جوری گرفت. انصافا آقای
رحمانیان فیلمنامه خوبی نوشته بودند و آقای میری هم خوب ساخته بودند. بد جوری با
نقش آمنه (ژولیت) احساس همدردی کردم به همین خاطر تصمیم گرفتم بعد از مدتها بنویسم
و مخاطبم نیز آمنه باشد. حرفهای دلم بود که خیلی وقت بود نمیتونستم بگم و حالا با
این زبان نوشته ام. عنوان مسلمانم آرزوست رو از شعر «دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
/ کز دیو و دد ملولم و ٫ انسانم آرزوست» حضرت مولانا گرفتم با اینکه در این شعر
قافیه ای با این عنوان نیست اما با الهام از این شعر نوشتم که : مسلمانم آرزوست.
پی نوشت: متن اولیه را به کمک دوست بزرگواری ویرایش کردم و اصلاح شده اش را الان اینجا گذاشتم. از این دوست بزرگوار بسیار سپاسگزارم
درود آمنه جان
نمیدانم کجائی اما ازت سپاسگزارم که نشانم دادی
چه کسی مسلمان است. خوشحالم که امشب چیزهایی را خاطرم آوردی که هر روز می بینم و چشم
بر رویشان می بندم.
آری من مسلمانم و تو تازه مسلمان. من وقتی که نوزاد
بودم در یک گوشم اذان خوانده اند و در گوش دیگرم اقامه گفته اند. ما مادرزاد مسلمانیم
و تو به قول خودت در جاهلیت بودی.
راستی اسم آن کتابی که در دستت بود ،چی بود؟ برهان،
قرآن، کتاب ؟ چی بود؟
آره کتاب قانون بود.
کتاب زندگی بود.
میدانی ما از این کتاب استفاده های بهتری می کنیم
.
مثل تو نیستیم که برای زندگی از او استفاده کنیم.
ما برای
زندگی از کتابهای مفاتیح الجنان و هزاران کتاب اخلاق من در آوردی دیگرکه آداب مستراح رفتن و استحمام و هزاران امور زندگی
را بهتر از قرآن به ما یاد می دهد، استفاده می کنیم.
قرآن برای بوسیدن و بدرقه کردن مسافر استفاده می
شود همان چیزی که در اول این تصاویر (صحنه ها)دیدیم که چگونه رحمان را راهی کرد.
ما بر سر امواتمان قرآن میخوانیم،تا مستوجب آمرزش
خداوند گردند.
تو که
نمیدانی خواهر من، ما وقتی زنده ایم فرصت این کارها را نداریم که بخواهیم قرآن بخوانیم
ولی وقتی مردیم وراث مان یه عده قاری رااجیر میکنند تا بر سر قبرمان تنبلی های ما را
جبران کنند تازه معتقدیم قرآن خواندن برای اموات ثواب زیادی هم دارد.
گفتی تفکر بر آیات قرآن؟
شوخی میکنی خواهر من.
ما حتی
فرصت خواندنش را نداریم چه رسد فرصت تدبر و تفکر بر آیاتش .
نه خواهرم چنین چیزی نمیشود.
قرآن خوب است برای کسی که تازه خانه خریده است
تا با آوردنش و گذاشتن برسر طاقچه یا کمد باعث جاری شدن برکت به خانه بشود . تازه نمونه
هایی کوچک از آنرا هم چاپ کرده ایم و در اتومبیل
مان میگذاریم تا از قضا و قدر در امان مان بدارد.
آهان یادم رفت بگویمسر سفره هایعقد ازدواج مانهم یک جلد نفیس آن را
گذاشته ایم که هدیه اش هم کم نیست و گاها زر نگار استبه امید آنکهزندگی مشترکمان برکت داشته باشد اما خواندن و تدبر
کردن در آیاتش را؟نه وقت نداریم .
شاید از دستوراتش در زندگی مشترکمان استفاده کنیم.گفتم
شاید با اطمینان نمی توان گفت.
آمنه جان تو تازه مسلمانی!
نمیدانی
که ما مسلمانها چه آداب نیکویی داریم.
ما غیبت
نمیکنیم مگر اینکه طرف مستحق غیبت باشد(لا تجسسوا و لا یغتب تبصره داره شاید نمی دانی)
یعنی جزو
کفار باشد غیبتش ایرادی ندارد
تازه دروغ هم نمیگوییم
مگر مواقعی
که به صورت مصلحت لازم باشد برای دفع شر و فتنه از آن استفاده میکنیم.
خواهرم!
تو نمیدانی
که حتما باید حرف ح از مخرج درستش ادا شود والا خدا قبول نمیکند که رحمانش را رخمان
یا رهمان بگوئیم.
این را علمای دینمان به ما یاد داده اند.
اما در
آن کتابی که در دستانتداشتی خداوند میفرماید
ما را
بخوانید تا شما را استجابت کنیم،
اما نگفته چگونه بخوانید، نگفته حتما باید آداب
و مراسم خاصی را بجا بیاوریم. بلکه حتی اگر از قلبمان نیز بگذرد خداوند ندایمان را
می شنود و پاسخ میدهد
اما ما
برای پاسخ به وسواس های مان نسخه هایی چاپ کردیم تا کارمان را راحت کرده باشیم هزاران
ادعیه ساختیم تا شب جمعه ها و بعضی شبها کنار همو باهم بخوانیم تا گناهی برایمان باقی نماند و چوب خط گناهان مجازمان پر نشود
آخر میدانی می شود گنه کار بود و توبه کرد و توبه شکست و باز هم گناه کرد
تازه خودمان هم نمیخواهد بخوانیم
بلکه می شود یک عده را استخدام کرد تا برایمان
بخوانند .
تازه آخرش هم یک روضه حضرت عباس می خوانند تا با
اشک ریختن گناهانمان پاک گردد.
می بینی
ما چقدر کار خدا را راحت کرده ایم؟
تازه بعضی از شبها از قرآن برای گذاشتن بر سر استفاده
میکنیم(شبهای قدر)
آخر میگویند
شب قدر بهتر از هزار ماه است و قرآن بر سر گذاشتن ثواب زیادی دارد.
بهرحال این هم از استفاده های این کتاب خوب است
و نو چه میدانی از خواص این کتاب قانون زندگی در دنیا.
آمنه جان بسیار ازت سپاسگزارم
که برایم
یادآوری کردی که ما چقدر مسلمانان خوبی هستیم.
راستی
یادم رفت بگویم تو هنوز بعضی از آداب مسلمانی را خوب نمیدانی.
وقتی خداوند برای انسان بودن همه ارزش یکسانی قائل
است.
و میگوید(ان اکرمکم عندالله اتقیکم) هر کس با تقوا
تر است به من نزدیکتر است، ما خودمان را به زن و مرد تقسیم کردیم و برای مردانمان امتیازات
ویژه قائل شدیم در حالی که خداوند هیچ جای کتابش برای مردها امتیاز ویژه ای قائل نشده
است و همیشه از ضمایر جمع برای زن و مرد استفاده می کند حتی در داستان آفرینش انسان
هم میگوید ابلیس آنها را فریفت و نمیگوید که اول زن یا مرد را فریفت بعد دیگری را.
تازه خودمان را مجاز کرده ایم هر گونه کار خلافی
انجام میدهیم با استناد به روایات جعلی کلاه شرعی درست کنیم تا مبادا فردا ما را به
بهشت راه ندهند.(نه ببخشید فردایی را که معتقد نیستیم تا مردم ساده اندیش را بفریبیم
که از خدا ابا داریم).
خواهرم حالم خوب نیست.
دلیلش بسیار واضح است .
در کشوری مسلمان زندگی میکنم که مسلمانی در آن
آرزویم است.
اسلام به ذات خود ندارد عیبی هر عیب که هست از
مسلمانی ماست.
خود خدا را فراموش کرده ایم و هزاران خدای جعلی
برای خودمان ساخته ایم.
برای بدست آوردن ثروت و شهرت حاضریم هزاران دروغ
بگوییم.
زیر آب
این و آن را بزنیم.
و به هر
کسی تهمت ناروابزنیم و از غیبت کردن هم ابایی
نداشته باشیم.
عمری را
اینگونه زندگی میکنیم و آخرش هم با صاف کردن مالمان (خمس مال حلال ممزوج به حرام) به
خانه خدا مشرف می شویم تا حاجی شویم و تازه مسلمان.(همانند روزی که از مادر زاده شده
ایم)
راستی آمنه جان!
تو آن
کتاب را بهتر از ما خواندی مگر خدا جائی گفته که به خانه نیاز دارد؟ خانه دل را خدا
خود بنا نهاد و خانه کعبه را ابراهیم خلیل الله.
راستی من خوانده ام که خدا می گوید که من از رگ
گردن به شما نزدیکترم آیا تو میدانی چرا این خدا برای خودش خانه ای ساخته است تا مردم
گرداگرد آن عبادتش کنند؟
خواهرم ما در جنگ هشت ساله فرماندهانی داشتیم که
مکه نرفته بودند و لی حاجی بودند یعنی حاجی صدایشان می کردند. مگر میشود کسی که به
حج مشرف نشده است حاجی باشد؟
من نمیدانم
خواهرم چرا این سوالها اینگونه در من جولان میدهند و من پاسخی ندارم؟
راستی خواهرم در کتاب خدا چیزی در مورد کتک زدن
هم کیش و هموطن چیزی گفته است؟
در مورد
تجاوز به زندانی چه؟
آخر من
در این چند وقت اخیر در کشور اسلامیمان شنیده ام که از این اتفاقات افتاده است.
تازه دیده ام که یک نفر که لباسی پوشیده است که
می گفتند حافط مال و ناموس کشور است یک دختر جوان را با باتوم می زد.
نه خواهرم، بهتر است حرف سیاسی نزنیم.
ما در
کشوری هستیم که مسلمانان در آن اکثریت است اما نمیدانم چرا همیشه هر جا بوده ام مواد
مخدر و مشروبات الکلی هم وجود دارد و خیلی ها پنهانی از آن استفاده می کنند.
مگر خوردن
شراب حرام نیست؟ نمیدانم شاید نیست که خیلیها می خورند.
آری خواهرم ما بخت خویش را در این شهر آزموده ایم.
میدانم که حافظ را خیلی دوست داری کاش این غزل
حافظ را نیز یک بار دیگر بخوانی تا معنای مسلمانی ما را بهتر درک کنی. انگار حضرت حافظ
خیلی بهتر از خود ما احوالمان را به ما نشان داده است.
دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند
پنهان خورید باده که تعزیر میکنند
ناموس عشق و رونق عشاق میبرند
عیب جوان و سرزنش پیر میکنند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر میکنند
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تقریر میکنند
ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر میکنند
تشویش وقت پیر مغان میدهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر میکنند
صد ملک دل به نیم نظر میتوان خرید
خوبان در این معامله تقصیر میکنند
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر میکنند
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانهایست که تغییر میکنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر میکنند
«خواجه محمد حافظ شیرازی»
آمنه جان
باز هم ازت سپاسگزارم که یادآوری کردی که مسلمانی یعنی چه. کاش این کتاب قانون الهی
که تو همیشه بهش استناد میکردی دوباره بر زبانها و افکار ما جاری شود.
همه چی آرومه
.: پنجشنبه 13 اسفند ماه سال 1388 :.
چند وقتی خیل دلم میخواد بنویسم اما حال و
حوصله اش رو ندارم دلیلش رو هم نمیدونم چیه؟ شاید زندگی رو بیخودی و زیادی از حد
جدی گرفتم تو وبلاگ بعضی از دوستان کامنتهایی گذاشتم که با این راه و روش چند وقت
پیشم زیادی در تضاد بود. خیلی دوست داشتم واسه این دو سه روزی که مناسبتهای خوبی
بود چیزی بنویسم دیدم هر چیزی بنویسم یه بوی خاص قورمه سبزی ازش بلند میشه که فعلا
حال و حوصله این حرفا رو ندارم و ترجیح میدم بازم به سیک و سیاق این نه ماهه خودم
سکوت کنم تا ببینم چی میشه.
دوری چندین ماهه از این محیط شهری و آذربایجان
باعث شده تا بیشتر به خودم رجوع کنم و تا حدودی در عقاید و اعتقادات گذشته خودم
تجدیدنظر کنم و با دید جدیدی به زندگی نگاه کنمخودم میدونم دلیل این دید و بینشم چیه. اما خب اونقدر تو این وبلاگ افراد
نامحرم و مغرض میان و میرن که دوست ندارم برای این دوست عزیز و نازنینم حرف حدیثی
پیش بیاد.
یه زمونی شاعر خوبی بودم و خوب ترانه می نوشتم
اما خب چند وقتیه که این حس رو ندارم و تنها دلیلش رو این میدونم که عاشق نیستم و
واژه ای رو که بی عشق بنویسی به درد جرز لای دیوار هم نمیخوره.
یه زمونی یه ترانه زیبایی نوشته بودم که خیلی
دوستش دارم اما با دیدنش امروز حالم از حال خودم بهم میخوره که بیخود و بی جهت
خودم رو کوچیک میکردم برای کسانی که لیاقتش رو نداشتند.
برای یه نگاه، حروم
شدم و تو نفهمیدی
پیش چشمات پرپر زدم
ولی اشکامو ندیدی
دارم به آخر میرسم
به غربت عادت میکنم
ترانههامو بیهوا
با بارون قسمت میکنم
خیلی وقته که میتونم
باز به گریههام بخندم
کسی سر راهم نمونده که
در روی نگاش ببندم
این از اون ترانه ها بود نمیدونم همیشه یه
چیزی بوده که از خودم راضی نبودم و انتظارم از خودم زیاد بوده اما متاسفانه از
دوستانم که کمترین توقع رو داشتم و به ندرت کسی بوده که حالم رو بفهمه.
نه،حالم خراب نیست، عاشق نیستم، اما نمیدونم
چیزی است که اصلا برایم خوشایند نیست. به تجربه دیدم وقتی حال و احساسم خوب نباشه بیشترین
تاثیرش از جو محیطش است. تو تهران راحتترم به خاطر اینکه بیشتر دوستانم اونجا
هستند. حال هیچی رو نداشته باشم از ونک تا میدون ولی عصر رو پیاده گز میکنم. شبهای
تهران رو بیشتر از بقیه جاها دوست دارم. امسال میخواستم عید به شیراز و اصفهان
برم. حتی یکی از دوستان برام بلیط کنسرت امید رو برای ایروان گرفته بود اما تمامی
این برنامه سفر رو کنسل کردم. دوستی از مشهد دعوتم کرده بود که سال تحویل اونجا
باشم اما نرفتم. امسال حتی دوس ندارم که سال تحویل برم دهمون. تنهایی رو خیلی دوس
دارم. تو تنهایی دیگه مجبور نیستی جواب سوالات کسی رو بدی. تو تنهایی میتونی راحت
کتاب بخونی و موسیقی گوش کنی.
الان هم همین طور است. بیشتر روز رو استراحت
میکنم میدونم که تا چند روز دیگه باز کار به شدت شروع میشه. به همین خاطر از زندگی
لذت می برم. میشینم تحقیر شدن آلمانیها رو در مونیخ مقابل شاگردان مارادونای بزرگ
می بینم و لذت می برم. تو کامپیوترم بازی PES 2010 رو ریخته ام فقط آرژانتین و رئال مادرید بازی میکنم و حالش رو
میبرم. کلی کتاب نخونده دارم که دارم میخونم. از شنیدن ترانه های آذری خاطره و
نامیگ حال میکنم. دوباره لئونارد کوئن رو کشف کردم. بازم سلن دیون گوش میدم و شبم
رو با آرامین به خواب می رم.
میشه به تنهایی از زندگی لذت برد و زندگی کرد.
اما خدا.....
همیشه در زندگیم جاری است نمیدونم ولی لطف
عجیبی بهم داره. همه جا همرام است. زیاد تو قید و بند شریعت و این حرفها نیستم اما
حضور اوس کریم باعث شده خیلی وقتها از انجام خیلی کارها و زدن خیلی از حرفها
رویگردان شوم.
این روزها دنبال یه شادی خاص هستم یه شادی مثل
دعوت به عروسی یا یه پارتی خوب و مردونه که هیچ زنی اونجا نباشه. کلی با بچه ها
بگیم و بخندیم و برقصیم و شر و ور بگیم.
زمانی که در کرند غرب بودم بچه هایی بودند که
خیلی اهل حال بودند سیامک و امین و اسلامو خیلیهای دیگه. چقدر فیلم می دیدیم و حال میکردیم و شر و ور می گفتیم.
یادش بخیر.
کار انتقال وبلاگم هم روی وردپرس نصفه و نیمه
ولش کردم. حال و حوصله طراحی و این حرفها رو ندارم. شاید از همین قالب ساده
استفاده کنم با یه المانهای جدید. تا شروع عید این کار رو نمیکنم. بعد از عید به
احتمال نود درصد می برمش وردپرس و خودم صاحبخونه خودم میشم و از دست این تبلیغهای
لعنتی راحت میشم.
پریروز هم تولد کسی بود که ازش یاد گرفتم که
دچار کیش شخصیت نشوم و قهرمان پروری رو از یاد ببریم، سید بزرگوار بابت همه خوبی
هایت ممنونم امیدوارم که همیشه سبزترین لحظه ها را داشته باشی.
فردا درگذشت زنده یاد دکتر محمد مصدق است حرف
خاصی ندارم که بنویسم یه شعری داشتم که اونم فعلا صلاح نمیدونم منتشرش کنم پنج شش
سال پیش نوشتم که حال و حوصله ویرایشش رو ندارم. اما یان شعر دکتر شریعتی را خیلی
دوس دارم و اگه خدا بخواد شاید تو سال جدید روش آهنگسازی کردیم و منتشرش کنیم. حرف
دیگه در مورد دکتر مصدق این مرد آزادی ندارم.
مرد شیرگیر
در حیرتم ز چرخ که آن مرد شیرگیر
با دست روبهان دغل شد چرا اسیر
آن شاهباز عزّ و شرف از چه از سریر
با های وهوی لاشخوران آمدی به زیر
این آتشی که در دل اسن مُلک شعله زد
با نیروی جوان بُد و با فکر بکر پیر
با عزم همچو آهن آن مرد سال بود
با جویهای خون شهیدان سی تیر
با مشت رنجبر بُد و فریاد کارگر
با ناله های مردم زحمتکش و فقیر
با خشم ملتی که به چنگال دشمنان
بودند با زبونی یک قرن و نیم اسیر
با آن که خفته است به یک خانه از حلب
با آن که ساخته است یکی لانه از حصیر
با مردمی که آمده از زندگی به تنگ
با ملتی که گشته است از روزگار سیر
افسوس شیخ و نظامی و مست و دزد
چاقوکشان حرفه ای و مفتی اجیر ...
« دکتر شریعتی»
امروز هم که میلاد پیامبر اسلام بود به کی
تبریک بگم؟ به مسلمانانی که پیامبرشون رو نمیشناسن اما ..... بقیه شو بی خیال.
همون تبریک خشک و خالی هم بگم چیزی ازم کم نمیشه.
به همه آزاد اندیشان و رهروان پاک طینت حضرت
محمد که درود خدا بر او و خاندان پاکش باد، میلادش را تبریک می گویم.
یه زمانی شعر معر زیاد میگفتم دیدم خالی از
لطف نیست یه ترانه ای بخوانید که فقط از آدمای عاشق و دیوانه ای مثل من بر میاد
چنین واژه هایی را کنار هم بچینند و از گفتنش ابا نداشته باشند. نمیدونم قراره این
ترانه را برای چند نفر ایمیل کنم؟ بیخود از این خبرها هم نیست قرار نیست از هر کی
که زود از راه رسید گدائی محبت بکنیم.
مواظب باش
مواظب باش رو لب تو
بوسه هامو جا نذارم
از اون دستای سردت هم
دیگه دستامو بردارم
مواظب باش بهت نگن
از سرتم زیادی بود
مگه اون عاشقت نبود
واست غزل نمی سرود؟
حالا که دیگه من نیستم
تو دیگه پشیمون نشو
عاشق یکی دیگه باش
باهاش نامهربون نشو
مواظب باش که مث من
زیادی عاشقت نشه
شب و روزش یکی نشه
هم بغض هق هقت نشه
زیادی ناز نکن شاید
مث من صبور نباشه
ثانیه هارو نشمره
نخواد ازت دور نباشه
مواظب باش کم نیاری
شاید مث من ساده نیست
انگار اون از من سرتره
مث من هم پیاده نیست
غزلهامو آتیش بزن
مواظبشون هم نباش
به هیشکی هم حرفی نزن
به فکر آخرم نباش
مواظب باش رو لب تو
بوسه هاشو جا بذاره
واسه همیشه دستاشو
از دستات هم برنداره
«اکبر یارمحمدی»
اینم به تلافی چند وقتی که تو نت نبودم و از
هر دری نوشتم. خیلی زیاد و طولانی شد لااقل میشه ازش پنج شش تا مطلب وبلاگی در
آورد اما حالش نیست همین طوری بهتره. خیلی وقته که این طوری ننوشته بودم.به قول
معروف جای نگرانی نیست « همه چی آرومه»
پی نوشت:
بلاگ اسکای یه امکان جدید برای آپلود فایلها
گذاشته است که این عکس رو آپلود کردم و دیدم بد نیست. اینم شاهکار عکاسی خودم است.
سوژه کم بیارم از اتاقم عکاسی میکنم.
توجه: تمامی اشعار و ترانه هایی که در اینجا منتشر میشود به ثبت رسیده است و هر گونه استفاده نوشتاری و موسیقیایی و ... بدون اجازه از مدیر وبلاگ ممنوع می باشد. ذکر سایر مطالب با درج منبع بلامانع است..
چه زود امیدوار می شوم زودتـــــر ناامید می شوم به آسمانـــــــــم نگاه کن چـــــگونه ندید می شوم