داغ زمین «فاطمه فاطمه هست»

انگار رفتن هم به نیومده، وقت رفتن هم که میشه دلمون میگیره بغض میکنیم و نرفته میخوایم برگردیم، حالا هم حکایت من این شده تو این چند روزی که تو دامان طبیعت بودم به یاد دوران کودکی دوست داشتم تا ابد همون جا بمونم اما حوادث بار دیگر مرا به این ماتمکده شهرنشین غبارآلود کشاندند، خودم موندم که چی بگم میخواستم چند روز پیش وبلاگم رو آپ کنم ولی نه حسش رو داشتم و نه حوصله ای که بتونم چیزی بنویسم، تو محیط اینترنت هم کمتر هوایی میشدم تا نکنه تو این حال پریشون باعث جنگ و دعوا نشم.  شاید دو ماه دیگه برم خدمت سربازی از همین الان دارم روضه اش رو میخونم!!!، دوس دارم یه مدتی از این شهر و آدماش دور باشم نمیدونم چرا؟؟؟

ولی شاید بهتر باشه که کمی نباشم کمی ناپیدا بشم تا شاید قدر بعضی چیزها رو بفهمم شاید کمتر دلم هوایی بشه تا به اون کوچه بن بست سر نزنم شاید این عادت بیخود شعر و ور نوشتن از سرم بیفته تا شاید قدر گیتارم رو بیشتر بدونم

آره گیتارم!!! وای وحشتناک هست یعنی من باید دو ماه بدون گیتارم بخوابم حتی فکرش هم دیوونه ام میکنه شاید یه زن و شوهر چندین ماه از هم دور باشن و هیچ اتفاقی نیفته اما برای من قابل تحمل نیست بد جوری بهش عادت کردم به درددل کردن باهاش بد جوری انس گرفتم.

این روزا غم فاطمه زهرا هم بد جوری با غم خودم قاطی شده و احوالم پریشون تر از اون چیزی هست که بتونم درست و حسابی فکر کنم و یه چیزی بنویسم. دچار مازوخیسم شدم دارم خودم رو عذاب میدم بابت رفتارهای اشتباهی که انجام دادم بابت شیطنتهای کودک درونم دارم خودم رو تنبیه می کنم.

 دوس نداره باور کنه که اکبر بزرگ شده نمیخواد قبول کنه که باید کمی بیرحم بشه کمی دروغگو باشه نمیخواد تحمل کنه که زندگی بالا و پائین داره نمیخواد بپذیره که عشق فقط تو کتابها و قصه ها و ترانه هاست. نه این اکبر پنج ساله نمیخواد بارو کنه که بیست و چهار ساله شده، داره این اکبر بیست و چهار ساله رو اذیت میکنه داره باهاش بازی میکنه( نگین تحت تاثیر آتش بس قرار گرفته، از بس کتابهای روانشناسی خوندم با خودم کنار اومدم و میدونم کی هستم).

یه سال پیش داشتم این جمله ها رو از زبان یه صدای گرم می شنیدم بغضی گلومو گرفته بود و بعد اشکام جاری شدن رو گونه هام :

 

« خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه‌ی بزرگ است.

دیدم فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد (ص) است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.

فاطمه، فاطمه است.»

دکتر علی شریعتی

 

آره با این جمله ها منم تموم شدم و از خودم چیزی باقی نموند همیشه با «فاطمه فاطمه هست» زندگی کردم و می کنم و خواهم کرد.

همون موقع ها یه سیاه مشقهایی کردم تا اینکه دوباره اوایل فروردین یه بار دیگه از اول اونا رو نوشتم اما بعد از بازگشتم به توصیه دوستی گرانقدر و برای تمرین ترانه این سیاه مشق رو دوباره از نو نوشتم با اینکه به خوبی میدونم به لحاظ موسیقیایی ایراد داره و خیلی هم سعی کردم رفع کنم اما چون نمیخواستم به حس کار لطمه بخوره همون گونه گذاشتم باقی بمونه من فقط یه تصویر از شب خاکسپاری بی بی عشق رو نوشتم بقیه اش با عاشقانش :

 

داغ زمین

 

ای ستاره همدمم باش

تو نگاه عاشق من

ماهِ من چرا بی کسی

تو بغض دقایق من؟

 

نبض گریه تو نگامه

چی بگم ز داغ زمین

هم ترانه با آسمونه

تو این شب ستاره چین

 

خوش به حال اون شب تار

تکیه گاه عاشقاته

خوش به حال اون چِشِ زار

گریه زاره اون نگاته

 

چی بگم ز خود شکستن

ای آرامش ترانه

کی به مهتاب می رسه این

انتظار دلبرانه

 

چی بگم ز هجرت تُ

تو سکوت این زمونه

گفتنش برام محاله

به این حال عاشقونه

 

خوش به حال اون ستاره

ز یادت جدا نمیشه

خوش به حال اون مهتاب که

محرمته واسه همیشه

 

همون تک ستاره ای که

شاهد اون باغِبون بود

همون مهتاب که از غمت

واسه همه تورو سرود

 

خوش به حال اون شب تار

با تو سفره‌ی الماسه

خوش به حال اون دل زار

بی تو غرق التماسه

 

آهای ماه من با توام

که با اشکام همسفری

آهای ستاره با توام

که از دلم با خبری

 

منو ببرید به اونجا

دلم برایش دلتنگه

همون جا که زمزمه هاش

واسه دلم خوش آهنگه

 

«اکبر یارمحمدی»

 

بهرحال این سیاه مشق تقدیم به بانویی که زندگیم رو به او و به پدرش محمد(ص) و به همسرش علی و به فرزندانش حسن و حسین و زینب مدیونم.

 

در پناه حق همگی آبی و عاشق و سرفراز باشید/اکبر یارمحمدی